سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/7/29

 

 

وقتی به ترنم باران سبک و رها بدون چتر هزار روزنه ی فریاد

آغوش به مهرش گشودی و چشم هایت را به بارش همراهیش سپردی

 و آنگاه که به ناله ی ناودان رعدی شدی که بی مهابا آسمان دل را

برق خاطره می زند و سکوت شب را شکستی و بغض نفس گیر را

به بارش چشم ها ودیعتی تا صبح سحر سپردی ..

 آنگاه که در اشک شمع از سوختن بالهای پروانه سر گشته ی حیرانی شده

دوست داشتن را فراتر از عشق یافتی و در جام تنهایی شمع بر بالهای سوخته

و اشک های بی قرار تا طلوع صبح اشک را

زمزمه  خوان دل تنهای سوخته اش کردی ...

آنگاه که بر کبوتر اسیر قفس نگاه درد افکندی ..  بالهایش را از بند رها کردی

زخم هایش را مرهمی از محبت گذارده ... قفل اسارتش را به دل ِ رهای خود

گشوده داشتی و درب قفسش را رو به بوستان امید گشودی ..

اما بالی برای پروازش نیافتی و آسمان را دلتنگ از قلب شکسته ی مسافر بال

شکسته ی خود غمگین در لحظه ها یافتی ..

آنگاه که چشم هایش را پر از اشک دیدی ... فریاد سکوتش را در کنج اتاقی پشت

پنجره ی انتظاری که هرگز گشوده نخواد شد یافتی و دیدی که جهنم روزگارش

 را سرای بهشت سالمندان می خوانند .. !!

لب فرو بند که واژه را بیانی از احساس نیست ..

آنگاه که در چهار راه های زندگی پشت چراغ قرمز های  تفکر بدن هایی را فرو

رفته بر صندلی های نخوت و غرور دیدی که روزگار را به مراد خویش چهار

چرخ بی خیالی می رانند و در کنار دود سیاه دلش ، کودکی را به دل خمیده دیدی

که بر انگشتان نا توان خود می ایستد که شاخه گلی ، آدامسی یا فالی را در برابر

 دیدگان  بسته ای نگه دارد که هر گز او را نمی بیند ...

سرت را  به آسمان بلند کن و چرایی از عمق فاصله ها را در فریادی خاموش در

 اندیشه ی از تحیر بر قلب خود نهیب زن که تو در کدامین سو قرار گرفته ای ؟  

در دلتنگی های زمانه در بارش بی امان چشمهایت در انتظار بی پایان رؤیاهایت

در اشک لبخند هایت در ثانیه های سخت و ماندگار و در جهش روزهای عمر به انتها ...

 سر به دامان مهری بگذار که تمام  ثانیه ها گشوده ی استقبال است ..

 و دل به نجوایی از عشق بسپار که در گلدسته های مهر

 در دشت دلت طنین انداز نوای خسته ات می گردد ...

به عطر گل های یا س که به طنین الله اکبر ، سجاده ات را غرق در عطر

همراهیش می کنند  سر بر سجده ی راز بگذار

و نجوا کن دلتنگی هایت را و فریاد بزن زخم دیده هایت

را که انعکاسی از بازتاب  در شنیده هایش نیست..

 که همراهیش قلبت را آرام می کند و

 نجوای دردت را ، قلب شکسته ات  را خریداری بی مثال است ..

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 93/7/25

 

 

وقتی باران می بارد دل هوایی می شود .. هوای بی هواها .. هوای بی تکرارها ..

گاه با بارش باران ذهن مرور میکند دفتر خاطرات را ... و خط به خط می جوید رد پای

احساس را و چشم با مژه های نمناک جلا می دهد یادگارهای حک شده بر قلب را

و گاه با بارش باران چشم فرو می بنند پنجره ی دیدن را ..

پرده ی دلتنگی کشیده مه حیرانی را مهمان خود کرده ... به بهانه ی باران بی امان می بارد

بر صفحه ی دل ..  تا شاید محو شود در اوضاع پر آشوب دلش

جا پای خاطراتی که زخم می زند روحش را .. و گاه با بارش باران چشم یکسر قابی میشود

نشسته در پنجره ی انتظار .. مژه ها پرده ی سایه روشن چشم می شوند .. به نسیم

خاطرات وزش بودن گرفته قطره های دریای دل را از سد بودنِ خود ، رها کرده

با شیارهایی کشیده بر گونه ها نقشی از احساس می زند ..

به بارش باران گاه خسته دلی چتر می کند نقاب شادی را و خود از پشت نقاب آفتابی ،

بارانی می شود بر دشت دل افسرد ه ی خویش...

و گاه افسانه ی غرور چشم ها را بر بارش دل منع کرده .. بی چتر همراهی ، قامت را به

رخ سرو کشیده  دارد .. اما صدایش بغض نفس گیریست که اشک باران را در سرخی

چشمانش می توان یافت ...

به آوای باران و ندای ناودان...  دلها دریای مواجی می شود ..

که گاه سوار بر قایق تند روی احساس شده و دور یاد می زند خاطرات را و

 ترانه ی شاد می سراید در دل مواج خود .. که موج سوار شادی هاست ..

و گاه تخته پاره های احساس را ، قایق غرق شده ی شادی را و گل های پژمرده ی

روزگاران سوخته را یک به یک با نگاه خسته به پای فوران چشم ها کشیده

تا شاید در سیلاب مژگانش محو شود زخم های به جا مانده و

چه غم انگیزاست برایش صدای ناودان که

غرش رعد درون است و صدای شکسته شدن قلبی خسته ..

و گاه به صدای باران به هوای چتر عشق او سجاده ی دل را دور از سوال نگاه ها در

سکوت جان می گشاید .. سر بر دامان مهرش گذاشته و می بارد بر گلهای امید و دسته می

 کند یاس های شکر را ..

 بوی باران خورده بر خاک سرشت او آغشته می شود با عطر حضور دلداده اش ..

لب را بر نارسایی واژه ها می بندد و آوای دل را به سرود بی صدای چشم ها می سپارد

که ردیف ردیف نجواهای دل را در شبنم هایی به تسبیح عشق کشیده و گلهای سجاده را به

گفتاری خاموش غرلخوان سرای جان می کند ..

آوای باران ندای دل های است که هریک به دنبال مرهمی از جنس خود

 بارش چشم ها را بهانه ی بارش باران می کنند ....

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/7/24

 

 

خسته تر از آن آست که واژه ها را معنای دل ببخشد ..

سوار بر قطار زندگی بر ریل تقدیر در مسیر بی باز گشت رفتن

در کوپه ای از احساس و اندیشه ،  مسافر سرای گذر شده است

با کوله باری از دیده ها و فریادی از شنیده ها و نجوایی از درد ها ....

زندگی برایش ترانه ی غم سرود و گذر روزها خزان آرزوها را در کادوی

حیرانی در بسته بندی اشک با روبانی از زخم احساس به چشمانش هدیه داد

تا سکوت شب را پاس دارد و به اندیشه ی رفتن بنگارد ...

درد واژه ها را در سطرهای بودن بر صفحه ی عمر در دفتر گذر ..

کوله بارش به خیال سبک است و به واقعیت سنگین ..

سنگین از تهی بودن ها ... زخم خورده ار فاصله ها ..

وجودش بسته در زنجیر تعلقات است ..

چشم هایش به دنبال دنیایی است که لحظه ای به تکرار قبل وفایی ندارد ..

 به هر ایستگاه که مسافرانی چمدان بودن را گذاشته و

 در حسرت کوله بار سبک خود با دست تهی از رنگهای دلفریب هزاره ی دنیا

به مقصد ابد پیاده ی عمر می شوند ... می اندیشد که شاید ایستگاه بعدی مقصد او

باشد و ثانیه  شمارهای عمرش به انتها برسد ..

اما افسوس که در غوغای لحظه ها زود فراموش می کند مسافر بودن خود را ..

و گاه سوت ممتد قطار در دشت دل و آبی آسمان دور دست ..مرغ دلش را بی

قرار پرواز در جولانگاه کبوتران بی قرار می کند...

 آنجا که زرورق های دنیا رنگ می بازد .. بودن آهنگ رفتن می سراید ...

فکر پرواز برای مرغ بال بسته ی اسیر قفس سرد دنیا ... اندیشه ی دلتنگیست که

آسمان بودن را به ابرهای بارانی چشم ها می پوشاند و خیال جان را بر سر

سجاده ی تمنا نشانده .. به گلدسته های مهر پناه برده و به نوای مؤذن سر بر

دامان مهرش گذاشته در سکوت جای دنج... در غوغای خاموش دل

در فریاد رعد درون ... فریاد استغاثه ی جان را در انعکاس اشک ها سپرده و

روسیاه از نگاه به بلندای افق سر خجلت بر سجاده ی اشک گذاشته و بر دشت دل

می بارد جنونی از دلدادگی را ..

فرهادی می شود که پرواز را شرین جان می خواهد ..

دست های خالی را گشوده به دریایی دارد که سخاوتش را انتهایی نیست ...

واژه ها را در خاموشی لب ها بی رنگ معنا می گذارد.......

 و تنها با زلال اشک تفسیر می کند نوای درد مرغ اسیر قفس را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/7/20

 

 

در تنگنای روزگار در بن بست اندیشه ها و در فصل بارش چشمها ...

به کدامین صفحه ی خاطره می توان گذر کرد که

 جا پایی از احساس را بر قلب خود نداشته باشد  ..؟؟

خاطراتی که حرف به حرف و سطر به سطر با جوهر اشک نقش بسته بر بوم دل ....

خاطراتی که درگذر عمر شکل گرفته و در سپیدی مو جلا یافته و

 در کلبه ی دل سکنی گرفته ...

مگر می توان ستاره را از دل آسمان گرفت ... ؟؟

آسمان بی ستاره همه شبهای دلتنگی زمستان است و بارش غم بر آسمان نالان شهر ..

 گل را که از شاخه جدا کنی و در پشت پنجره ی خود خواهی جای داده

و در زیباترین ظروف نهاده و گواراترین آب را هم به پایش بریزی

از غصه ی دوری گلستان ذره ذره پژمرده ی احساس شده

سر بر دیواره ی دل گذاشته و چشم از بودن فرو می بندد ..

پرواز رمز زنده بودنش است...  در یخبندان های احساس در بارش برفهای بی مهری

 بر شاخه ایی از رخسار تکیده ی خود پناه حزن می برد

و در زلالی اشک باران،  بهار سر سبزرا به انتظار گذر روزهای سخت می نشیند ..

خطر چنگالهای شاهین را به جان می خرد...

 تا در طلوعی از مهر تا اوج رنگین کمان احساس پر کشیده

وجودش را چرخ عشق زده و نور امید را بر نگاه های خیره به آسمان بپاشد ..

او را که اسیر خود خواهی خود کرده... بالهای پروازش را چیده ...

در قفس طلایی جای داده و قفسش را در بهاری ترین بوستان هم که ببری ..

از غصه ی اسارت می میرد ...

و تو نمی توانی نجوای اشک نگاهش را با آسمان بگیری ...

مرده ای می شود متحرک که لحظه ای بال گشودن ..

تمنای سکوت پرغوغای خاموشش لحظه هایش است ..

مگر می توان قاصدک را از دل دشت ربود و در نگاه خسته ی شیشه جای داد؟/

 بالهایش در طواف شمع میسوزذ که سوختن عشق بودن است ..

به رحم بر بالهای زیبایش شمع را از او بگیری

در فراق حزن نه پری می ماند نه پروانه ای ...

گاه خاطرات فروغ چشمیست در تاریکی شب و گاه پناه امیدی در طوفان های نا امیدی ..

گاه سد می شود در برابر مژگان شکسته و گاه مرهمی می گردد بر قلب خسته ..

 گاه لبخندی از عشق را به اشک نفرت هدیه می دهد و

 گاه گهواره ی گذر است در لحظات سخت بودن ..

 می توان نگاه را از طلوع گرفت ..

می توان گوش را از شنیدن  آوای مرغکان دریای باز داشت ..

 اما نمی توان موج را از دریا گرفت ..

 آرامش دریا در موج های بی قرارش است ..

 دریای بی موج اشک آسمان است در قعری خاموش ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 93/7/15

 

 

در بن بست افکار خویش در گذرگاه خاطرات در سر بالایی های لحظه های

سخت و گاه در شیب ملایم خیال شاید باید بجوید راز گمشده ای از حکایت

خوشبختی را ....

گاه می جوید در نگاه باغبان پیر بر گل همیشه بهار...  که در نا امیدی خزان

در سوز سرد بی احساس زمستان ، هدیه می دهد لبخندی از عشق را

 به چشم های کم سوی باغبان پیرش ...

و گاه در سفیر نفس گیر دل داس می جوید که به جور زمانه ،ساقه های طلایی گندم

را با ترانه ای خشن اما در لوای محبت باز می دارد از آفت یاس و

 دسته می کند بارقه ای از امید را بر نگاه انتظار کشاورز عمر ..

 و شاید گمشده ی او در نگاه پر مهر رفتگریست که سر بر سجده ی شکر دارد و

 دست بر جاروی مهر .. تا بروبد غبار یاس را از دل تنگ شهر و جمع کند زباله

های بی مهری را از پای احساس دلها ...  تا دیگر هیچ گوشه ای بر خود نبیند

خرده های شکسته ی قلبی و

 دیگر قطره ای از دل بر گونه ای روان نشود که غبار یاس بر خود نشاند و بوی

تند کین را به آسمان  قلب رسانده و ستاره های مهرش را در پس ابرهای کینه

خاکستری سرد کند و کبوتر عشقش را به انتقامی از شکستن غرور سر ببرد ...

و شاید گمشده ی او در دست های کودک کار است و در دل پر سودای خاموشش....

او که هر روز آرزوهایش را در چند پاکت فال می گذارد تا شاید روزگار ، فال او

را بر دست های گسترده ی خود بگیرد و دست های خالیش را به شکوفه هایی از

 امید پر کند ... تا نه در خیال کودکانه  که

بر واقعیت روزهایش...  بر پاهای خسته از ایستادن بر سر چهار راه هایش  ...

نه کفش شیک بی رقیب که دمپای ای بدون جای کوک زخم درد بپوشاند...

 که بر اندام ضعیف و تکیده اش لباس به قامت خودش ...نه لباس های کوتاه شده ی

 رهگذران به اصطلاح جاده ی مهربانی بیاویزد .....  !!

و شاید گمشد ه ی او در نگاه هر صبح طلوع خورشید است..

 که خواب و بیدار را گرمی مهر می بخشد و آواز بودن و امید را در دم و بازدم

هایی ترانه خوان ذهن می کند و

 لبخند کودک صبح را به شبنمی از جان بر گلبرگهای زمان می نشاند که

 در قوس روزها در گذری خاموش  ، عمر بی صدای پر صدا به شتاب می رود

و او غافل از گذرها محو در نگاه طلوع است .... که  ناگهان سایه ی غروب عمر را بر

 سر خود به سپیدی موی و چین پیشانی می بیند ..

 و شاید گمشده ی او در سکوتی از فاصله ها در خزانی از دل ها باشد که

 سایه ی تنهایی را بر آسمان دلش به تگنای دل ابری بارانی کشیده

 تا شاید در بارش دل تنگش و باران چشم هایش در زمزمه ای از حیرانی

در سکوت تنهایی ... در ظلمات دوری ...  بر سر سجاده ی دل در آغوش اشک

بیابد نوری از همراهیش و دستی از مهربانیش

که بفهمد خدا هست که باور کند وجودش را که

گمشده ی پازل خوشبختی را در مهر او بجوید و

 آرام دل بی قرارش را در کنار او بخواهد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 93/7/10

 

 

کاش باران را اشک کویر نبود ....

کاش در پیچ هیچ جاده ای انتظاری عبث نهفته نبود ..

کاش تشبیه دل ِ تنها به رخ غمگین پاییز نبود ..

 کاش در سکوت لحظه ها هیاهوی خاموش فریاد نبود ..

 و کاش تکان گهواره ی شب به ناله های خاموش روز نبود ..

 تا کی چمدان مسافر را به بغض دیدن و شبنم چشم ها را بدرقه ی راهش نمودن

چرا زمانه مهر سکوت را بر لب می زند و

 چشم را راز دار ناگفته های سر به مهر می کند .. ؟؟

تا کی عشق را در نگاه سر به زیر آفتابگردان جستجو کردن

 و دشت را سودای جنون دادن .. ؟؟ برکه را به دیدن رخ ماه ، دل به دریا سپردن

و بر سکوت ساحل آوای غم مرغکان دریایی را هدیه  ای از غم دادن ؟ ...

چرا باید موج ها را چون تخته پاره ای بی ناخدا سر گردان رؤیاها بر دیواره ی

سخت ساحل سرخورده ی یاس کرد و در جسنتجویی بی پایان نا امیدانه

به دل پر غوغایی دریا بر گرداند و در آغوش اشک های بی قرار آرامش نمود؟؟

تا کی باید زمستان های سرد انتظار را از پشت شیشه ی ترک برداشته ی قا ب

 پنجره ای به رعد واژه های خاموش در درجا زدن ثانیه ها ،

 نجوای غوغا داشت ؟؟ و ناله های پنجره ی خسته در فریاد باد سر گردان را به

باران دلتنگی شنید ..

خزان دل را مرهمی از احساس نیست ..  

که برگهای آرزوها یش...  که شکوفه های لبخندش به جور زمانه ... به زخم بی مهری رنگ می بازد

و او در نقابی از صحنه های زیبا بر چهره  در نجوای باد مرور می کند زخم

خاطراتی از درد ..

غم چهره اش را سیلی سرخ نواخته در زیر پای گذر عمر افتاده و

 صدای خش خش خرد شدنش وجودش را پاییزی ماندگار می کند ..

کاش هرگز در نگاه طلوع غم غروب نبود و

 در نجوای باد زمزمه ی درد شنیده نمی شد ..

کاش هیچگاه نم نم باران قصه ی شکسته شدن بغض های پریشان نبود

و آوای ناودان ترانه ی غم نمی سرود ..

کاش میشد ابرهای دلتنگی را با وزشی از نسیم مهر از آسمان دل ها کنار زد

 و رنگین کمان امید را در تک رنگی از عشق به شکوفه های محبت ...

در نگاه خسته به آسمان ، هدیه ای به برق شادی نشاند ...

کاش در گذر لحظه ها و در فرار روزها ....

می شد خود را پیدا کرد و در نگاه مهربانش قامت عشق را معنا کرد و

وجود خزان زده و قلب شکسته را بدون اشک تنهایی ...

بدون نیاز به چتر مهربانی....  رها کرد در باران رحمتش...

تا غبار بر گیرد از چشم ها و بشوید جان را

که اگر اشکی ریخته می شود به خاطر او باشد و

 اگر وجوی شکسته می گردد به غم دوری او باشد ...

در زمستان لحظه ها خزان دل را امیدی به بهار نیست ..  

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 93/7/6

 

 

هر صبح قاب پنجره ی دلتنگی هایم را به سوی مبهم قدمهای تو می گشایم و

با باران چشم هایم درآسمان ابری وجود به

دنبال قاصدکانی که خبری از تو بیاورند می گردم ..

سر نوشت در فاصله ای دور در پس سالها سکوت نوشت مشق های فاصله را ...

سر خط های جدایی را .. حروفی از عشق آموخت و هجایش را به سوختنم

 در روزهای بی طلوع واگذار کرد و من هر لحظه در خزان سکوت و در

زمستان نقاشی های گرم می نویسم بر دفتر عمر بر سپیدی موی برصفحه ی گونه

 با جوهری از اشک مشق دلتنگی را ... سر مشقی از احساس زمانه را ...

در کلاس زندگی در نگاه نافذ معلم  روزگار،  بر آخرین نیمکت احساس در گوشه

دنجی از روزگار نقاشی می کردم بودن را...  مات می کشیدم خواستن را

و به انشایی طویل می نوشتم پرواز در آسمان آبی را ..

با فرمولهای مُهر خورده ی ریاضی رابطه ای نداشتم ...

جبر را باوری از یاد گرفتن در سرم نبود ...

تنها از تمام مفاهیم ریاضی توانش را می فهمیدم که وقتی دلت شکست .....

توانی برای بیانش نداری ... که وقتی چشم هایت بارانی شد توانی برای پاک

کردن اشک از گونه های خسته ات نیست ..

فهمیدم که توانی برای مقابله با سر نوشت نیست ..

فهمیدم که اگر قلب احساست زخم بر داشت ...

 درد وجودش وجودت را به توان بی نهایت درد می رساند ..

 در ساعت ادبیات در نوشتن معنای واژه ها به جای معنای لغویشان ..

نقطه های دل را گذاشتم سه نقطه های خاموش اما گویا ..

کوتاه اما به بلندای تمام ناگفته ها ..

در سکوت نگاه معلم بر فریاد  نقطه های ترسیمیم ...

با جملاتی خاموش از درد نوشتم بر صفحه ی ذهنش که :

دلتنگی را با چه کلامی بیان کنم که بگوید راز چشم هایم

که بفهمد نبض سکوتم که بر چیند از آسمان شب ستاره های اشک را

که از دل سجاده محو کند غم باران را ....

که نگاه های سرد اشک باران را شبنم صبحگاهی بر لطافت گلبرگها ندانند ..

معلم روزگار در برابر اشک هایم صفحه ای برایم گشود نا شناخته از مهری مبهم...

 بر نگاهم نشاند قاب پنجره ای خسته از انتظار که

هر طلوع با دستان سرد خود بر گیرم غبار یاس را از نگاهش و

 با سوز دل ها کنم بر آه سردش و بنویسم بر سکوت لحظه هایش

بر ثانیه های خاموشش در امتداد خطی از بودن در انعکاسی از فریاد درون

بر خطوط بی ریای قلب با جوهری از اشک ، مشق دلتنگی را ..........

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 88
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236052