سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/7/26

 

 

نمی دانم این روزها همنوای کدام پرنده ی صحرا گشته که فریاد سکوت را زمزمه ی

نوای خاموش خود دارد ....امن یجیب لحظه ها ، دلش را تعزیه خوان کرده و چه خوش

پرده داری میکند قلب به غم نشسته اش ....

دل ، مرثیه خوان لحظه های سوگوار،  آیینه ی نگاه را به بارانی می شوید که آبشار

 بودنش را حیران طوفان دل است ...

شاید سر درهای مزین به نام عشق ، دلش را بی قرار هوای قرار کرده است و

 پرچم هایی که خلوت نگاهش را به هم ریخته و گونه ها را خیس از باران دل می کند ..

و دلی پر آشوب که دربهتی سر به مهر ،  آرام به گلدسته هایی می گیرد که بغض را رها و

جان را هوایی میخواهد .. در سیاهی های عزا نشان آشنایی نیست ..

روضه خوانی زنجیرهای پیوسته دل را گسسته تر از قبل به زمزمه ی چشمانی می

سپارد که سکوت خیس را ترجمان لحظه های پریشانی دارند ..

 در تلاطم و هیاهوی لحظه ها ، سکوت پرنده ای را بغض نفس گیر دارد که نمی داند

بالهای بودنش و جسارت رهایش به تقدیر سر نوشت یا به تمنایی از دل به کدام گلدسته

ارام خواهد گرفت و عشق را فریاد خواهد کرد ...

اسب وحشی دلهره ، لحظه هایش را سرکش ترس کرده که تیر صیاد را فریاد دارد و

سرخی نیزه اش دل را به اشک خون می نشاند ..

 صحرای طوفانی .. دلی بی قرار .. موج های خسته...  ساحل گمشده .. شاعری بی

واژه ... خط خطی های آشفته و دلی دلتنگ تر از همیشه ...

اشک لحظه ها ، بی بیرق و نیزه ، دل را به غروب ثانیه های می سپارد که ترجمانی

ندارد جز غم لحظه ها ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 94/7/13

 

 

سراسردرد شد و بارید با چشمهایی که برق مهربانی هایش به غارت

اشک های پنهان زمانه رفته است .. سرود از گل سرخ و نوشت از غزل

باران و تمام زمزمه های دلش را طوفان پریشانی به عمق واژه های

خاموشی برده است ..

این روزها شاعر شده است ..

می سراید در ابرهای دلتنگی .... و در بغض روزگار ، تاب طوفان می

 دهد لحظه های تب دار نگاهش را ..

یاس ها ، مجنون می پندارنش و آلاله ها در رخ پاییز، نگاره های تلخ

پریشانی حالش را ریزش بی پایان می دانند و

تنها کبوتر رهای خسته ی آن سوی باورهای دشت تنهایی...  زمزمه های

دردش را از نسیم سرگردان خط خطی های پر التهاب ، به گذری از یک

نگاه خاموش میشنود ....

به یغمای خاموشی رفته است ترنم آواهای بودنش و شاید در شبی از

روزهای بی خورشید شهاب سنگی به قعر دره ی بی نشان دل نشاند واژه

های بی صدای کلامش را ..

انتظار بهار دل در زمستان را به رؤیت تلخ پاییز داده است و تک رنگ

فصل زندگی را در آغوش چشمان خود کشیده و التهاب یک انتظار بی

پایان یک باور سخت را بر دره هایی از سکوت دل می ریزد که عمق

فاصله ها را حیران خاموشی دل است ..

در باور نگاهش نجابت قرین لحظه های دلهره بود و آوای سبز بودن در

 دور دستها چشمان بی فروغ پاییزیش را برق امید می بخشید ..

می نشیند در کنار دره ی سکوت و در تاریک خاموش تنها به دنبال

نوریست که نگاه اضطرابش را درمانده ی دهشت شب نکند ..

درخشش امید بود باور پروانه ها در دل یک شمع سوخته ..

شاید ، شادی برق نگاه .... بالهای پروانه  را سوزانده  و آوای تکلم را از

 کبوتر رها گرفته ..

 رسم زمانه است که نشان را بی نشان می خواهد و مهر را در غلافی

 بسته از نشانه ها .. که اگر به رؤیت نیسم در آمد دل نوشته ها ، خاموش

پر صدا می شود  طوفان صحرا

و آوای نوشته های بی پایان ، نگاره های تلخی می شود که سوزانتر از قبل و

مبهم تر از هر ابهامی چشم بر صفحه ی خاموش می بندد و دل در گذر

 نگاه کم سویی از کبوتر افق دور دست ها ....

 دل به اتهامی نامفهوم تازیانه های انتظار را باید تاوان مجازات نسیم

خیالش دهد که به دنبال رؤیایی از آشنای مهربان دره های غربت بودن

را با پای زخمی خیال به سروده های اشک می پیماید ..

و او هرگز نفهمید که در این بهت غریبه ی زمانه ، چرا باید  آواهای

مهر به نگاره های تلخ سوخته ی اشک شود ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 94/7/10

 

سالها در پرده ی انتظار نشستند...  دست به دعا و چشم امید به گذر

روزها داشتند تا قرعه ی عاشقی به نامشان افتد و به طواف جان سوی

 کعبه ی دلها پر گشایند ..

دعوتی از حق ،  دست نیازشان را به سجده ی شکر نشاند... اشک چشم

بدرقه ی راهشان و التماس دعاها  ، زمزمه ی گوش هایشان گردید ..

لباس منیت ها را به ظاهر دلفریب دنیا بخشیده و خود محرم به احرام

عشق گشتند...

 در طواف کعبه ی آمال ، بر سنگفرش های دل اشک استغاثه ریخته و

طوق بندگی را جلای وجود می خواستند .....

از زمزمه مهرش جان تشنه را سیراب کردند ..

بربلندای صفا ، دست همراهیش را گشوده به عشق دیدند و مروه ی

آمال را به صفای مهرش هروله ی لحظه ها کردند..

 بر خود خواهی پا گذاشته تا لبخند رضایتش را در اشک شوق ببینند

در آخرین دور از سعی بندگی ، بندهای دنیا را از پای خود به تقصیر

گشودند ....  نگاه بر آیینه ی دنیا بستند تا چشم دلشان آیینه ی جمالش را ببیند...

با دلی حزین دعای عرفات را با اشک دل همنوای لحظه های تب دار

صحرای عرفه شده و بر عمق مناجات سالار شهیدشان اشک همراهی

ریخته و مظلومیتش را فغان دل نموده و خاندان کین را لعنت کردند

 به امید رهایی از آرزوهای زمینی به سوی سرزمین آرزوها بال گشودند

شب دلهره ی مشعر را به یاد صحرای قیامت دل بیدار گشته و با خدای

خود سفره ی خلوت راز گشودند

 به طلوع مهر خورشید به سوی نگاه مهربانش عزم رفتن نموده تا رمی

جمرات کرده و در آغوش مهربانی هایش آرام بندگی گیرند ..

در شور رفتن راه را بر پاهایشان بستند و در ازدحام جمعیت ،

خسته ی پای بسته نگهشان داشتند ..

گرمای سوزان خورشید تازیانه های جسمشان گشت و

 بی تدبیری خاندان لعین زخم روحشان ..

صحرای کربلا را به چشم دیدند و با جانی تشنه درک کردند زخم

لحظات تشنگی سالار شهیدشان را ..

عمق جهالت و بی تدبیری وجودشا ن را مچاله ی درد کرد و بالهای

 پروازشا نرا به تیر کین شکست ..

در خانه ی امن الهی مهمانانش را به قربانگاه بردند و در برابر چشمان

به خون نشسته ی صاحب الامر با لبهای تشنه و جانهای سوخته ذبحشان کردند ..

شیطان رمیده از سنگ وحدت و همدلی ِکفن پوشان فی سبیل الله

اسماعیل ها را به قربانگاه کشاند و یزیدیان زمان جرعه ای آب را از

لبهای خشک و سوزانشان دریغ به قساوت کردند ..

فریاد درد و زجر قربانیان منا را به عرش رسانده و پرده از رخ پر فریب

خود گشودند ..

حاجیان ِ محرم شده به عشق ،  عاشقی را به کمال رسانده و در آغوش

معبود خود در خانه ی مهرش ، تشنه چون سالار شهیدان آرام گرفتند

 تا از زمزمه ی محبت او سیراب شوند ..

خون های جاری در منا و ضجه های تشنگی دلهای سوخته رسوا کرد

خاندان لعین آل سعود را ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 94/7/7

 

 

حال که زلال مهربانی های گشته ای و انعکاس خوبی ها ...

جاری زمانه هستی و ثانیه های لحظه های زندگی..

 دفتر امانتی عمرت را در گروه آرامش دیگران گذاشته ای تا ساکنان خیمه ی زندگیت به ذوق خود

صفخات بودنت را نقشی از غم یا شادی ، همدلی یا تنهایی برایت بزنند ..

 سنگ صبور تلخی هایشان گشتی وبر ناملایمات نگاهشان لبخند اشک زدی

و هر طلوع بوی ناب زندگی را با نگاهی از لبخند ، عطری از محبت و گرمای عشق بر جان تک

تکشان نشانده وترانه های سر به مُهر دلت را در صندوقچه ی قلب نگه داشته و آوای زندگی را درنغمه

های شاد زمان به گوش جانشان نشاندی ...

دل لرزان خود را ستون آهنی رد و خاموشی زده و تکیه گاه صبور ثانیه های خستگی هایشان گشتی .

در زلال چشمانت قصیده ی دل را بسرای و در جاری لحظه ها زمزمه ی خاموش داشته باش ..

گیسوان آشفته ی دلت را شانه ی آرام گذر بکش و ریشه های افکارت که چون موهای پریشان

چهره ا ت را مکدر درد و مجذوب نگاه می کند آرام آرام به اشک توکل بباف ....

روبانی ازمحبت را آذین تکه های جا مانده اش کن وبه گیره ی گل عشق محکمش نما ..

بگذار زیبایی دل در غرلهای چشمانت زندگی را برایشان رؤیای باغ آرزوها کند ..

 کودک جسور کلامی شاید غنچه ای ازشکوفه های لبخند ترا بخشکاند

و یا دست بی توجهی سنگ بی محبتی را به سوی شیشه ی قلبت پرتاب لحظه ها کند

و خرده های شکسته ی بلورهای رهای چشمانت ، به غم نشسته شود...

و لحظاتی سخت برایت رقم بهت زند و چرایی اشک  !!

ولی باز هم تو بانوی آب و آیینه باش ...

که زلال مهرت جویبار زندگیشان را رونق عشق بخشد

که منشور محبت ِشکسته انعکاسی از هزار تکه ی قلب و شبنم چشمان دارد

که رقص دلفریب رنگها را بر چشمها می نشاند

و تنها خود زخم مخفی  و درد نهفته اش را می دانی ..

با تمام بی مهرهای زمانه باز هم برای لحظات نا شکیب بودنشان بانوی آب و آیینه باش ..........

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 94/7/5

 

امروز تو کتاب زندگی را تند تند ورق می زدی و او ریز ریز مرور می کرد خاطراتش را ..

از پشت ششه ی احساس برایش دست شادی عشق تکان می دادی

و او تنها زمزمه ی مبهم اشک را بدرقه ی خنده های شیرین تو می کرد ..

تو یک به یک سنجاقک های دفتر آرزوهایش را می شمردی

و او چشمان منتظرشان را که دوخته بر قلبش شده بود نگاه شرم می کرد ..

تو در بوستان شاد رؤیا پروانه های امید را یک به یک دنبال می کردی

و او از سروده های داغ شمع ترانه ی خاموشی می سرود ..

تو ازشوق و با  تمام وجود پله های امید را یکی یکی با ترانه ی شاد بودن امروز و امید فردا مرور خیال

می کردی و او دنبال شکسته هایی از قامت صبورش در زیر خروارها درد ِ نهفته  می گشت ..

تو شعر " باز باران  " را در کتاب شاد کودکی هایت  ، در لیلی مرغزار خنده هایت با کبوتران دشت می

خواندی و او زمزمه ی باران چشمهایش را از کبوتر دل مخفی می کرد ..

 در چشمهای تو برق شادی موج می زد و دریای وجودت سر خوش از ساحل زیبای آرزوهایت

 لنگرگاه عشق را نشانه ی آرام لحظه ها می رفت ...

 و او صخره های ساحل وجودش ، موج های سرگردا ن را راهی قعر دریای مواج چشمها می کرد ...

تو برسجاده نشستی و گلهای امید را در باور بزرگیش بر دستهای پر نیازت نشانده

و نگاه مهربانش را بر زمزمه ی آشنای خود  ، گواه استجابت می خواستی

و او دل شسته از تمام آرزوها ، اشک هایش را به تمنای اجابت دل مهربانت بر سکوت سجاده می ریخت

 .. تو پلک شکر بر هم گذاشته و سجده ی بندگی به جا آوردی

و او در دور دست نگاهت  ، پلک اشک بر هم گذاشته و آمین گوی دعای لحظه هایت بود ..

و در نگاه لحظه ها هر دو خندیدید ..

تو بر شادی ثانیه های آرامت و او در حریر اشک به شادی نگاهت لبخند زد ....



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 94/7/3

 

 

بازهم در دنیای مجازیمان حقیقتی تلخ چشمها را به اشک نشاند ..

پروانه ای در طواف شمع زندگی بالهایش سوخت ..

گلی از بوستان بودنمان گلچین دست های مهربان او شد

 قاصدک غم ، صفحه ی مجازی را با سوگ دلهای واقعی سیاه پوش اندوه کرد

و چشمانی را به حسرت در اشک نشاند  ...

صاحب وبی ،  سرای گشوده اش را رها کرده و به سوب خانه ی ابد یش پر کشید ..

 او که نوشته بود بر سر در کلبه ی دل نوشته هایش " عمری که اجل در پی آن می تازد  .......

کبوتری از میانمان پر کشید و نجوای مهربانی هایش خاموش شد

نبض قلبی از جسم روی گرداند و بغض نفس گیر را سد بر واژه هایمان ساخت

 جان را به اندوه ، مبهوت زود رفتنی کرد ...

و چشمها را از غبار غفلت شست که دیروزی مهربانی که نامش وام دار مهر زهرا ( س ) بود و دل

پاکش محضر نجابت او را شاگرد بود از میانمان پر کشید 

و امروز محمدی از گلهای زمانه و

 شاید فردا مسافر آن سرا  ، مسافر زمانی باشد که واژه هایش با .. نوشته می شود  ..

چه دلتنگ است از دست دادن عزیزان ..

آنگاه که دل نوشته هایشان را بر صفحه ی بودنی می بینیم که دیگر خود نیستند اشک است که زمزمه

های خاموششان را می خواند و بغض دلتنگی تفسیر می کند .. ..

می دانم که رفتن حق است امام باورش  خیلی سخت ..

گلچین کردن خدا حکمتی دارد که در فهم من نمی گنجد  ..

اما بودن در جاییکه دیگر از بودن آنهایی که تا چند روز قبل به جای دنج و خلوتشان سر می زدنند

دلتنگی هایشان را نوشته و سکوت لحظه هایشان را گاه با اشک و گاه با نیم لبخندی می شکستند خیلی

سخته .. می نویسم بر دفتر دلتنگی هایم .. آنجا که هر واژه اش نوشته شد با ....

 در پایین سطرهایی که با اشک دل نوشتم ..در فراق عزیزانی که جای خالیشان دلها را از غم پر میکند

و نگاه ها اربه اشک می نشاند

شما رفتید در پاکترین سن بودن .. 

دفتر عمرتان بسته شد در زیباترین جلد خود 

دل نوشته هایتا ن شد قاب نگاهمان و نشست بر ایینه ی اشک چشمهایمان ..

اما دفتر یادتان همیشه گشوده خواهد بود...

 مهرتان و و جود مهربانتان لحظه ای از یادمان نخواهد رفت ..

جسمتان بر دست اشک خانواده هایتان به آغوش صبور خاک سپرده شد ...

اما روحتان آرامش را در آغوش مهربان او خواهد یافت ..

سخت دلتنگم که نیست واژه ای برای بیانش و معنایی برای  نوشتنش ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 94/7/3


 

آسمان در سکوت ابرهای دلتنگی در نظاره ی چشمان خواب زده

دست نوازش را به عطر محبت دل آغشته کرد و آیینه ی چشمان ستارگان را غبار روبی یأس کرد

...درخشش عشق را به نگاهشان نشاند و قلب خاموش پر صدایشان را به شهاب سنگ امید پیوند داد ..

از زمزمه ی روزگار گفت و بازی سرنوشت را قصید ه ی بی انتهای مجهولی دانست که

پیله ای خفته در آغوش برگی سبز ، زیبایی بالهای پروانه را سوغات صبر دارد ..

 شمعدانی های پشت پنجره ی احساس ،  تحمل را از شبنم چشمانی می آموزند که

 تنها خواننده ی غزلهای بی ردیفش در واژگونی کاسه ی صبر،  قطرات بارانیست که عجولانه بر

سکوت پنجره ی خیال می کوبد تا بر گونه های خیس درد ، دست نوازش لحظه ها باشد ..

آسمان در سکوت شب و خواب سرد زمین ، دل به موج های بی قرار دریای یاد سپرد و تا دور ترین

 نقطه ی پر ابهام ساحل خاموش ، بی قرار لحظه ای آرامش رفت و در آغوش سرد صخره های ساحل

غمگین ، آرام اشک گرفت ....

آسمان از کویر سوخته گفت و تک درخت رؤیاهایش .. که امید دل مسافران ره گم کرده است و تکیه گاه

خسته دلان خاموش که بیرحمی سخت خورشید را بر سر زمین نگران ، چتر مهر می گشاید و

 دل تب دار زمین را سایه ی امید می بخشد ..

در بغض ، آسمان ، سرود تلخ مرگ کبوتران رها شده  در طوفان هراس را زمزمه کرد که

 نشانی افق دور دست را در دل پر خروش رود می جویند

و دل به دام زیبای مرگش داده تا ارام گیرند ..

آسمان غزلهای بی پایان دلش را بر شبنم چشمان ستارگان نشاند و

موج های پرتلاطم ناگفته ها را به دست باد سر گردان سپرد تا برساند بر گوش آشنایی در پس تمام واژه

های نا آشنا ..

اما شاده بیت دلش .. تک بیتی روزهای آشفتگیش .. جان تمام دلتنگی هایش  ...

اشکی شد که تنها مَحرم سر به مهر ِ سکوتش را ،  دل تب دار زمین یافت و

 به آغوش او سپرد مُفسر آرام و بی صدای تمام دلتنگی هایش ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 94/7/1

 

 

نه به صوتی و کلامی ،  نه به رعد صدایی .. نه به ریزش برگ پاییزی ..نه به اشک بر بالهای زخمی

یک قناری... آسمان دلش امروز با تمام وجود گریه کرد ...سجاده ای نبود که سفره ی دل گشوده شود

بارانی نبود که سیلاب چشمان را از سد مژگان فرو ریزد .. تنها یک دل بود با تمام آرزوهایش یک

وجود با تمام خستگی هایش ،  که گریه کرد در سکوت یک آسمان .. که دور شد از دیدگان

کبوتر سرگردان نماند واژه ای که توصیفی بیاراید...  نماند نغمه ای که زخم دل بسراید .. خدای دانه های

انار خدای دل تسبیح گسسته ی او هم هست ... اما تحمل تا کجا ؟ تا انتهای دور بودن یک آسمان ؟!

سرد است زمانه ی ملتهب و بی قرار است ثانیه های خفته .. گهواره ی پر تلاطم روز را لالای شب به

طلوع فردا پلک آرامش خواب هدیه می دهد .. اما دل پر تلاطم را پرده بر آسمان امید دیدگانش افکندن تا

ؤویت ماه را در شب جاده ی سکوت زندگی در آغاز رفتن راهی پر نهیب نبیند ؟

زمین بی قرار را دانه های باران آرامش می بخشد و تب ِ دل سوخته اش را خنکای بودنش التیام می دهد

 .. سکوت دل پر فریادش را خاموش جاده ی انتظار می کنیم که ره به راهی نباید ببرد که چشمان امیدش

انجاست .. تنهایی را در طواف ستارگان چشمان کعبه ی دل ، معنای اشک می بخشیم ..

جفای روزگار است که مُهر بی مهری را داغ بر قلبش کرده و به سوگ لحظه هایش می بریم ..

 امروز بی بهانه ی بودن ، نه در آغوش غروب و نه بر شانه ی سکوت ... که بر دل پر آشوب خود

سخت گریه کرد .. نگاه  آفتاب دریغ شد از دل جستجو گر نیزار پریشان ..

نمی دانم نیلوفرهای مرداب را انتظار زیبا کرده است یا صبر بر دست نا مهربان تقدیر ... !

نه مَهی از ابهام  ، نه  ابری از سراب ...

تنها ،  کبوتری که آسمانش را ندید و به زخمی از کمان بی مهر زمانه قلبی نماند برایش جز شکسته هایی

که روان شد از چشمان به خون نشسته اش ....

 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 87
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236051