سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/7/26


این روزها به فریاد نشسته  سکوت جاده ی انتظار ..

صدای امید دیروز یأس را صحرا نشین اشک کویر شده است ..

نسیمی که پا به پای خاطره ها ، شبنم عشق را بدرقه ی لحظه ها ی دلدادگی می کرد ، طوفانی شده که

صدای سر درگمش پنجره های خسته را به آغوش مرگ می نشاند .. ..

خط زد واژه های دلش را ، به بند حصر کشید زمزمه هایی که بدون توجه به قافیه های گذر، ردیف

ترانه ی چشمها گشته بود تا در زیر چتر معرفت هجا کند نجابت باران را ..

به دار قضاوت سوخت و به انتظار نشانی از گم شده ی بهار، ستاره ها را در دل پر آشوب بی خبری

تا صبح مهمان خیس چشمها بود ..

غروری شکسته ، چشمانی به غم نشسته ، در وادی دشت هراس ، زمزمه های ترسِ دل را در

دریایی از اشک ، خطی کرد به یک نشان و به انتظار ، ساعتها پنجره ی غربت را گشود ..

غافل از اینکه قاصدکان بهار کوچ کرده ، راهی دیار غربت گشته و چشمهای خسته ی منتظر را

ازیاد برده اند .. حجم دلتنگی ها ، غصه ی فراموشی یأس ها ، ترانه ی به غم نشسته ی بهار، صدای

گلدسته های خفته بر بلندای انتظار ، تسبیح دل را دانه دانه پریشان کرد، گسسته ی انتظار ، دلتنگ تر

 از همیشه غصه ی دل را در اشک شمع ، به هزار فریاد شنید ..

به صدای باران ِچشمها، بی صدای لحظه ها گشت ، ترانه های دل را فرو خورد، واژه های سر

خورده را بایگانی کرد صندوقچه ی دل را در تنگنای نا مهربانی ها به رازی از مهر گشود و در

 حجم دلتنگی هایش اشک شمع را مهمان لحظه ها کرد در جامی به وسعت تمام ناگفته هایش تا نگاه

کبوتر رها خط طرد بر زمزمه ی باران نکشد و مسافر جاده را سر خورده از انتظار بهار نکند ...

سخت است اشک را تحریر کردن و دلتنگی را به واژه ترسیم نمودن ...   



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/7/14


می توان سکوت را در لحظه ها گذاشت ...

می توان ذهن پرسشگر را بی جواب  درتحیر اندیشه رها کرد ..

می توان بی اعتنا به گلبرگهای جستجو گر، شبنم جواب را در سکوت  دشت بی خبری محو در

دریای باران دل کرد  ..

اما شکستن باور، جریحه دار کردن غرور چرا ؟

راحت میشکنیم  و بر مدار پرسشگر زمان رها می شویم ...

می توان داس حرس را در دست گرفت و براندیشه ی  روییده بر باور غلط زخم نابودی کشید، اما 

بر مدار کدامین محک و به اندیشه ی کدامین قضاوت ؟

 شاید در قاموش اندیشه باید آفتابگردا ن را سرزنش کرد، مه را در جنگل انبوه هراس ، بر تیرگی

 دشت آسمان قلمداد کرد . .. !

راحت خط می زنیم خطی را که به هزار جمله در یک واژه نوشته شده ..

 حذف از نگاه باران .. زخم بر شیشه ی  بهار .. خط خطی های دنیاست که باید ثبت کنیم  در دفتر

ذهنی که نگاه باران را نه در گل و لای هرزه ی روزگار که بر آسمان پاکی در زلال منشور رنگین

کمان می جوید ..

پیر خرد بر زخم سالها نگریستن و جان دادن ،حرف دل را به سوز بیانی ساده بر قلب زمان نوشت :

که صداقت تاوان سنگینی دارد .. دنیا بر مدار قضاوت خود،  شکسته شدنت را به تماشا می نشیند  تا

فراموش کنی رنگ پاکی بهار را و فرا بگیری سنگ بودن در زمانه را...

 در تلخ خنده هایش به سوز اشک گفت : هرگز دلت را آیینه مکن .. غبارها را به استقبال برو  ،

درو که باشی زخم نمیخوری، شوری درد را بر زخم گونه هایت  حس نمی کنی و

 طعم تلخ حقارت را بر شکسته های غرورت زخم در ثانیه ها نمی بینی ..

باید آموخت خاموشی را .. باید تظاهر را فریاد کرد ،

باید فراموش کرد که نگاه آسمان زلال معرفت دارد ..

آسمان هم دل کویر را سوخته ی درد می خواهد ..

قصیده ی زخم  در هم تنیده است به غم کلمات ، واژه هابه شکستن دل به هم میریزد  ،

غرور که جریحه دار شود باران خود به خود از نگاه آفتاب فرو می ریزد ...

 و شاید فردا در طلوع خاطره ها فراموش کند قصیده زخمی دل را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/7/9


قدمهایش آرام ، گرمی دلنشین آغازین روزهای مهر تابستان  دارد...

رنگین کمان بهار را در دستان خود گرفته، تا از لمس عطر بودنش کودک عشق، قدم زدن در

رنگهای پاییزی را به خاطرِدل  ِمشوش فردا بسپارد  ..

کوله بارش پر از ترانه های عاشقانه ، رعد خوشحالی در چشمانش، طوفان عشق به پا می کند ..

همرنگ واژه های دل می شود، به ردیف ردیف خط ِنگاه رهگذران، ورق ورق خاطره می شود ..

نشسته بر جوی گذر عمر را ، به بارشی از رنگهای بی نظیر تسلی غم و مهر شادی می دهد

بر نگاه منتظر بر طلوع امید ، بر خط نیلگون آسمان آبی  در وزش نسیم صبحگاهی گیسوان طلایی

بودن را در دشت دل می گستراند ..

بر تکیده بر زخم روزگار ِ نشسته در آغوش غم ،هم صحبت می گردد ، راز دار چشمهای حزینش

شده از نجواهای غروب برایش ترانه ی گذر می سراید ..

سوز سرما ، صدای پنجره هایی که گاه شاد و شیطون و گاه خسته و غمگین در آغوش باد نغمه

خوانی می کنند .. شمعدانی هایی که انتظار را سالهاست در گلدان های سفالی به رسم صبر آموخته

اند و نور ماهی که هر از گاهی از پشت ابرهای خاطره دلربایی می کنند ، پاییز را شاعر لحظه ها

می کند،  ترانه هایش  واژه واژه از چشمان  آسمان بر سقف شیروانی دل ، بر نگاه ناودان ، یا بر

برکه ی احساس می نشیند ...

ترانه ی عشق ، آهنگ گذر ، لحظه های پر خاطره ، چترهای بلا تکلیف  و چشمهای منتظر رو به

آسمان،  به شمار بی شمار نجوا ، آرام  آرام با زمزمه های دلها به سبک نگارششان هم ندا می شود

.. در ترانه ی باران و آهنگ  ناودان ،خاطره های که زنده می شود و غمهایی که دل به آغوش آرام

او می سپارند ..

برگ برگ درختان دلش را به دست کودکان مدرسه می سپارد تا نشاط  فردا را در خاطر بسازند

 به زیر پای رهگذران پر شتاب ، فرش صبر می شود تا صدای خش خش وجودش اندکی رهگذر را

به سرای آرام خیال ببرد .

و صدای جاروی پیر کوچه ، بر سنگفرش ها ، دست خجالت بر تقدیراست که در میان تمام  دلها،

شاید او خسته تر از بید مجنون باشد از خزان پاییز ..

در فصل تبلور مهر و دوست داشتن ، در همراهی با دلهای پریشان وخاطره های آشفته

در شنیدن رازهای سر به مُهر سکوت نجواها ، از یاد می برد پاییز ، بودن خویش را

زخم دردها ، رنگین کمانش را تک رنگ خاکستری میکند ..

به غم نگاهش ، نسیم ، سوزناک پرشتاب میشود و در بارش بی امان چشمهایش ،گرمی مهر از دلش

رخت بسته  ، انجماد لحظه ها را مهمان میشود...

کوله بار مهرش در میانه ی غمهای نهفته تهی می شود ...

خیس از نگاه تحیر باران ، سر بر دامان زمستان می گذارد

تا در انجماد لحظه ها فراموش کند لبخند مهر خود را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/7/8


تو تمام قد ردای سکوت انداخته ای و او تمام دل شکسته ی انتظار شده است ..

آنگاه که در غبار فرو ریختن ها، در دل خاک شده ی فردا ، در نگاه غبار گرفته ی آیینه ی چشمها ،

زلال باران را از نگاه معرفت لحظه ها به نهیبی سخت از شکستن و فرو ریختن در قلب ثانیه ها

یافت باورش خط ممتد پریشانی در جاده ی انتظار نبود ..

روزگاری آسمان کویرمرهمی بر دل سوخته ی روزها، شب را به ترانه ی ستاره ها ، تسلی بخش تن

زخم خورده ی بیابانگرد  روزها بود تا افسون زیبایی شب درد زخم را از نگاه پریشانش بگیرد

و این روزها او نیز در التهاب برکه ای دور ، ستاره هایش را در دل ابرهای غمگین به سوی

خاموشی کشانده تا اشکهای خسته ی زمان رخ ماه را پریشان درد نکند ... !

سکوت ثانیه ها ضرب آهنگ مرگ می نوازد ..

ابرها فرو خورده ، بغض زمان شکسته و چشم ، ابر بهار را مهمان دل کرده است ..

روزها کوله بار شتاب را برداشته و ثانیه ها را محو درعقربه های زندگی به سرعت به سوی انتهای

مقصد می برد و قصید ه ی دلتنگی ، غزلهای باران خورده ی نگاه خشک کویر بر قامت سوخته ی

باور مهر و صبر در سرای نا امیدی است ...

سوخته در زمان  ، زخم خورده از دردها ، آنکه  صدای شکسته شدن را لمس وجود کرده و آیینه ی

صبر را بر چهره ی خسته ی خود نهاده تا بازتاب مهرش در شکسته های وجود محو در غبار یأس

نشود ، درس سکوت می دهد بر واژه هایی که در بی قراری لحظه ها در پریشانی خاطری آشفته ، گنگ

گشته و زخم خاموشی را به جان خریده اند !

شاید هم آلاله های رها ، سوختن در اضطراب لحظه ها ، آنگاه که نشانه های بودن در ساعت

خاموشی مانده و پنجره های امید از هر سو بسته گشته و دست از یافتن نشانی کوتاه شده و اندیشه ی

مضطرب ، دل را در بی قراری لحظه ها به زخم خاموشی می سوزاند ، اندیشیدن به وراء آسمان

 راحماقتی می داند بچه گانه ...

که تاوان دوست داشتن بی ریا،  سوختن در سرزمین محال های انتظار است .. ؟

تو رها می شوی در اندیشه ی گمنامی خود و فراموش میکنی که نگاهی خسته از فراسوی ثانیه های

جنون ، نشان بودنت را از هر نسیمی به هزار جمله در طلب یک نشان می جوید ..

آرام می گیرد کبوتر رها بر اندیشه ی خیس باران و

 می میرد دلی پریشان در پای بست انتظار ِ دار زمان ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/7/3


امروز آغازین  روز فصل رستن دوباره ی توست ...

 شادی هایت را در صف انتظار به نوبت فردا قرار بده تا یک به یک ، امیدهایت درب ورودی دل را

با لبخند شادی باز کند

بر کلاس درس مدرسه با عشق وارد شو تا رسم زندگی فردا را با تمام وجود بیاموزی ..

ردیف اول ، وسط یا آخر ، کنار پنجره یا انتهای کلاس ، فرقی نکند ، که تنوع روزهای زندگی

فردای توست . گاه افکارت سوار بر چرخه های ملتهب زندگی تاب می دهد لحظات پر آشوبت را

و گاه آرامش روزها ، تو را بی خیال از ابتدا و انتهای ی فصلهای زیستن ،در ردیفی دلنشین از قافیه

های دل ، شوق زیستن را برایت زمزمه می کند و گاه تمام احساس ، شمعدانی های تشنه را پشت

پنجره ی انتظار به باران دلتنگی زخم زمانه می دهی ...

و شاید گاهی در سبوی چشمان بهار بشویی نم نمک اندیشه ی خیس باران را ..

از صدای زمزمه ی مهر کلاس بیاموز مهربان بودن را و از چشمان ساکت و پر صدایش، راز آیینه

را جستجو گرباش ..

ساعت به ساعت سر فصلهای یادگیری تو عوض می شود ...

در قامت سرو لحظه ها مهر وامید را به یادگار بردار ..

تکالیف سخت ریاضی را با تلفیقی نرم از نثر فارسی به تمام وجود فرا بگیر ..

محبت را پایه  وبنای بودن خود نگه دار..

 شادی هایت را در تقسیم عشق ، ضرب در مهربانی وجود ، جمع در تمام تلاشت به مساوات نگاه

آیینه  به دست منشور مهربانی بسپار تا بکاهد زخم درد را از نگاه پرتلاطم اندیشه ی خسته ی زمان...

در محبت ورزی شعاع نا محدوده دایره را به خاطر بیاور، ولی هیچگاه قلب دیگران را بر مدار

 قضاوت بر دایره ی بسته ی  ذهن ننشان ..

در خطوط زندگی ترسیم گر یک رنگی به مساوات ضلع های مربع باش ، فرمولهای زندگی را با

نسیم امیدواری در دفترچه ی تجزیه و تحلیل ذهن به سادگی بیاموز ..

 در درس ادبیات فارغ از اندیشه های کلیشه ای ،  لمس عشق در خزان پاییز را به ترسیم واژه های

ناب زمزمه کن ..

شاعر لحظه ها باش و بازتاب نور رنگین کمان در ترنم باران به لبخند مهر خورشید را نقاش یادها

 باش ..

بگذار صفای وجودت را آیینه به  رخ باران بکشد و اشک شوق ،چشمان نافذ کلاس را در پشت میز

 خاطره ها پر کند ..

بر خطوط نگاهش ترسیم گر وجود عشق باش تا زمزمه های نخستین امسالش را به شوق وجود بی

آلایش تو ، آغاز کند ..

در کلاس درس امروز همرا ه با شیطنت های وجودت رسم زندگی فردا را عاشقانه بیاموز ..

صداقت را در هیاهوی زمانه گم نکن ، امید را از خاطر مبر،  مهربانی را به فراموشی لحظه ها

نسپار و خاطره های شاد امروز را برای فرداهای دلتنگی به خاطر بسپار ... 



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 89
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236053