سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

 

 

                                                                                                                                                                                 

داستان رمز بسم الله | داستان زیبای «رمز بسم الله» و خواص و فواید بسم الله



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 100/1/16


از کنار فاصله‌ها تا انتهای ابتدایی‌ترین فصل سال رفتم..

ارغوان بهار .. گل‌های وحشی، غنچه­ ها­ی امید،

موی پریشان گندمزار که نفس های نسیم سرکش آن را به بازی عشق گرفته بود ..

کفشدوزکی که بر روی برگ‌های تازه روییده مأوا گرفته  ..

گرمای مهر خورشید بر رخساره‌ی صبح که گونه‌های آسمون نیلگون را تب‌دار سرخی عشق می‌کرد..

غوغایی که در دل بی‌قرار بید مجنون بود ...  

گام‌ها می‌روند و دلی در کوله‌ بار مسافر می­ماند ..

ساحل چشمان نیلوفر آبی صدف‌هایش را گم‌کرده

شاید هم در پهنه‌ی دشت به فراموشی در جاری لحظه‌ها سپرده ..

بی‌نهایت دشت محو در خاکستری کوه­ها می‌گردد ..

سکوت ارمغان جاده‌ی دلتنگیست...

نسیم خاطرات که وزیدن می‌گیرد پنجره‌ی ذهن بی‌پروا دانه‌های باران را می‌چیند..

دلتنگی آموخت قافیه‌ی چشم‌ها، ردیف در لحظه‌ها ، قصیده‌ی سکوت است...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 99/12/28

 

در تنگنای سالی سخت ، سررسید بودنی از عمر بسته شد..

 مسافر دشت پریشانی نیامد، اما دلتنگ چشمهای آیینه ای  مسافر شد...

غنچه ای باز نشد، اما گل امید پژمرد ...

درخت تنومند زندگی تبر خورد ...

شیشه ی عمر سنگ صبور شکست ..

عطر یأس و ناامیدی پخش در لحظه های وجود شد و تک رنگ خاکستری باقی مانده هم محو در سیاهی ناباوری ..

سکوت مطلق بر اضطراب سایه ها سایه افکند..

آنقدر پر شد از تهی و آکنده از هیچ که قلم نیز خود را گم کرد..

واژه ها قالبی برای رهایی نیافتند و چونان ماهی تنگ شیشه ای تنگ در ازدحامی از آوای بی کلام خسته از سرگردانی معمای

بی پایان قالب تهی بودن را به سطح رساندند..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 99/10/17

 

 

گفتند رج های بافته را که بشکافی تلی از کلاف سردرگم دارید که واژه ها را در خو د می بلعد و

آنقدر ذهن در این حیرانی تخریبی به هم می ریزد که دیگر مجالی نمی یابی تا دست نوشته ها و دلنوشته هایت را بجویی...

آن وقت سکوت سخت است که در سکوت ممتد رها جا خوش می کند

دیگر ربایشی به خاطره ها نیست که پیوند دل و واژه ها باشد و قلم را بی پروا به حک گسترده یادها بکشاند ..

گفتند دل نوشته ها را که رج به رج بشکافی در آتش چشم های نا باوری محو می­ شود و

خاکستر سیاه فراموشی مه افکار می گردد و گذر روزها نسیان خاطرات را با خود می­ آورد ..

شکافتم رج های جان گرفته به سطرهای که جان گرفته بود از... خاکستر شد ولی

دریغ از رجی که محو گردد شاید باران چشمها شست خاکستر نگاه را..

 یاد گلستان خلیل افتادم بر آتش

رهایی ندارد...  

 باور ذهن به اجبار روزگار یافته ی خود را به هزار راه به سوی پرتگاه فراموشی می کشاند و

گاه در گنجینه­ ی تافته از حصارها به اعماق دریای پر تلاطم ذهن به اسارت سکوت و دلتنگی حبس در هزاره ی فریاد خاموشی می کند

هنوز به سطح فکر نرسیده در نگاه لحظه ها به جاری خاطره ­ها لبخند می زند.

نمی دانم معجزه ی سکوت است یا دلتنگی باران

که در طوفان جدل یاد و فراموشی؛ بازهم پنجره ی دل گشوده می­شود

انگار آیینه ها در بر گرفته بودند یاد باران را که انعکاس می دهند جولان رج های شکافته شده را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 99/10/5

غروب دریا :: ویدیو، کلیپ، گیف، GIF



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 146
کل بازدیدها: 413475