سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پایه عکاسی مونوپاد

 

به بودن با تو و گفتن به تو نیاز دارم تنهایم نگذار ...

به مهرت مرا راهی دنیا کردی  چتر حمایتیت را بر سرم گشودی

عشق و احساس را برای درک و همدلی در وجودم به ودیعتی از شوق گذاشتی

و تا سن اختیار و تکلیف همراهیم نمودی ...

و وقتی به اختیار و انتخاب رسیدم همراهی با خودت

را به خواستن خودم گذاردی که تو آزادی هستی که از اجبار بیزاری ...

خدایا ! در این وانفسای روزگار... در ازحام و تداخل افکار و احساسات به تو نیاز دارم

به تو که پناهم هستی و راهنمای وجودم ...

راه را نشانم دادی ولی در مه تردید گم شده ام ...

عقل را بهم دادی ولی در فوران احساسات آن را گم کرده ام ...

تدبیر را راه خلاصی از بن بست ها برایم قرار دادی

 ولی من آن را در عشق های کاذب بی اثرش نمودم ...

نور وجودت را راهنمای زندگیم قرار دادی ولی در مه فراموشی ها اسیر شده

و مه شکنی قوی برای عبور ندارم ...

خدایا ! وجودم در بی مهری روزگار در یخبندان احساسات منجمد گشته

و دستانم در پیدا کردن هاله ایی از گرما

سنگلاخ های کوهستان برفی را با تگرگ چشمانم به جسنجویی از سراب می پردازد

چشمانم مضطرب است و آرامش خود را در طوفان های خاموش

به قیمت اضطراب بر جان می خواهد

و جستجویی از عبث را یدک کش مژگان فرو افتاده ی خود دارد

خدایا ! قلبم در فوران محبت آتشفشان خود یکه تاز شاد سرزمین دلم بود ...

اقیانوسی از یخبندان بی مهری را در درونش به یکباره فرو ریختند ...

در تضاد گرمای عشق وجود و یخبندان بی مهری احساس ورودی قرار گرفت ...

تاب تحمل را از دست داد و به یکباره فرو ریخت ...

خدایا ! تنهایی هستم که بودن با تو نیاز دارم ...

گرمای دستانت را برای در هم شکستن انجماد وجودم می خواهم ...

 می خواهم قندیل های بی مهری را از چشمانم بزدایم و گرمای شوق را از اشک شعف خود بر گونه های سرد و یخ زده ام هدیه ای از مهر تو دهم ...

به آرامش چشمان تو نیاز دارم که در فروغ آن محو کنم تاریکی وجودم را

و به روح مضطرب و نا آرام خود آرامشی از یاد تو و همراهیت بدهم ...

خدایا ! به تکیه گاه بودنت نیاز دارم ...

که در کوران حوادث ، در حیرانی افکار و در طوفان تردیدها

تکیه گاه وجود نحیفم گردی تا هیچ طوفانی نتواند عقل و تدبیرم را با خود برده

و در مه احساسات گم گشته ی سرابی از عشقم نماید ...

خدایا ! به شانه های پر مهر و دل صبورت نیاز دارم

که در سجاده ی عشق در اوج دلتنگی و خستگی

سرم را بر سجاده ی مهرت بگذارم و بغض نهفته در گلویم را بر چشمانم گذاشته

و ببارم از تشنگی ، شکوه کنم از بی مهری

 بگویم از تنهایی ... بر بشمارم دلتنگی ها را و بخواهم همراهیت را ...

خدایا ! تنهایی هستم که تنها وجود تو و عشق تو را برای همراهی خود می خواهم ...

در مسیر پر فراز و نشیب آمدن به سویت تنهایم نگذار

و نور همراهیت را مرهمی بر قلب شکسته ام قرار بده

 که تنها عشق وصال تو می تواند زخم های بی مهری روزگار را در وجودش

 تسکینی از مهر دهد و بر فوران درد هایش نور وجود توست که سر پوشی از آرامش

لذت بخش هدیه میدهد ...

خدایا ! تنهایی هستم که بودن با تو نیاز دارم ... تنهایم نگذار ... 




تاریخ : جمعه 92/5/25 | 9:30 صبح | نویسنده : مسافر زمان | نظر

  • سبزک | تبلیغات متنی | مهم نیوز