سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/10/25


آنگاه که در امتداد جاده ی اندیشه در کنار واژه های دل قدم میزنی ، تنگ می شود نفس های بودنت از تفکر نگاهی که سرخی

شفق را همدم چشمهای باران کرده و در فریاد سکوت لبخند تعادل می زند

 باید واژه های دل را به دست شاعر لحظه ها سپرد تا بی حصار حصرها به ترنم های تنیده در جان  عمق باور ببخشد و به

دست نسیم بسپارد تا نگاه خسته ی نشسته بر جاده ی سکوت را ترانه ی آرام باشد ..

در دالان سر درگم دنیا کاش می  شد صفحه ی آخر نشان را به ارغوان یاس های دل نقاشی کرد و گل بوته های مهربانی را

ترسیم بر لحظه هایش نمود و عشق پاک بهار را در سطر سطر آن عطر باور ، در دل بی ریای صداقت بخشید تا فراموش کند گمشده ی

خود را و از یاد ببرد دلتنگی بودن نفس های خسته را ...

گلستان صداقت را به تیغ دروغ  سپرده اند ، دسته گلی نه ، شاید بتوان بوته ای کوچک در کنار جاده ی انتظار همدم نرم آهنگ

قدمهای مسافر دشت جنون شد ..

در کویرروزها  دلت را به بادیه نشین  گذر نسپار ، که به فریبی از دلربایی رج به رج دلتنگی هایت را آرام ، تنیده در هم می

بافد و چشمهایت را اسیر ابرهای بی بارش می کند ..

اولین ستاره ی هر شب آسمان ، ستاره ی توست که نه به خواهش و تمنا که به عشق سپیدی پاک نگاهت دامان سکوت شب را

نقش گلهای عشق می زند تا با یاد دعای باران که قداست وجود آسمان را می ستاید سر بر بالش دلنشین فکر بگذاری و دل

صحرا  را به لبخندی مهمان رؤیاها کنی ..

نرم نرم باران که بر شیشه ی افکارت می خورد و تو را به آوای دل به قدم زدن در باور لحظه ها می خواند عهدیست  بر

گشوده های سر به مهر راز ...

 کاش براین برهوت فاصله ها باران ببارد و محو کند شبنم دلتنگی  را از گل بوته ی ایستاده در دور دست ها ...  



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 53
بازدید دیروز: 40
کل بازدیدها: 234125