سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/12/17


پشت پرچین زمان در میان شاپرکهای گریان گم شد شوق باران ...

لحظه های غرور می شکند آیینه ی سکوت و صدایی نیست جز بال زدن پروانه های زخمی در دل

آتشی بی قرار ..

کوچه پس کوچه های خلوت شهر، بزرگ راه های تنیده در هم گشته و باران اسید است که می بارد

بر دل مرده ی شهر ..

خورشید به نور ستاره ها غبطه ی خاموشی دارد و دریا قطره را بدرقه ی حسرت دارد ..

رسم زمانه است که باید از کنار جاده های انتظار چشم بسته گذشت و در خطوط سیاه شب بی اثر گم

شد ؟؟ ..

هنوز بر شاخه ی خیال گلبرگی از باور بر جای مانده ، باوری که زیبایی عشق ، لطافت محبت و

وشوق انگیزی مهر را فریاد می کند گرچه زمان نخواهد و روزگار باورش را به صد زخم به درد

بنشاند .. در دل سیاه شب ستاره ی دور دست امید به شبنم راز سبدی از مروارید شده تا روشنی

بخش مسافر جاده ی حیرانی باشد ..

بر باورش نیست که ... نیز از این قبیله گشته ای .. آنکه درد ل شبهای سوزان ترس، امید خیمه های

فردا بود و پروانه وار طواف می داد جانهای سوخته را  حال به انزوای زمان نشسته و در دالان

وحشت روزمرگی ها گمشده !! ...

جاده های نا آشنا را به قدمهای خسته اما صبور همراه شوق بود تا دلهره رخت بربندد و بی قراریها

را ثبات گامهای آشنا ،آرامش بخش باشد ..

حال ستاره ی امید را به کور سوی سکوت کشانده و زخم بی مهری میزند لحظه های انتظار را .. 



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 86
بازدید دیروز: 52
کل بازدیدها: 236050