سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/5/18


 

نگاه طلوع خورشید را به تماشای حزن می نشیند ...

یاس مغرور روییده در دلتنگی های زمان ، گل واژه های سالها دلتنگیش را به دست نسیم سحر سپرد تا فراتر از جوی گذر بر نگاه جستجوگر و شاید سرزنشگر آقتاب بنشاند ..

رها نمودن گل واژه هایی که مبهم به حصر زمانه بود و آغشته به عطر خوش صحرا ، غروری شکسته شد در آیینه ی چشم ها ...

باران که می بارد سنگینی نگاهش را پرتوی سنگ خارا می فهمد ...

در بی قراری لحظه ها خاموش گشته و همدم خاموشی نگاهش بوته  یاسیست که آن هم به انزوای زمان خفته، نشسته ...

نگاه پریشانش ، چرخش قاصدک ها را به شوقی کودکانه دنبال نمی کند ...

نغمه ی کبوترانی رها در آسمان قلبی شکسته را به سکوت اشک می خواند ... راز گل نیلوفری را از دل محزون مرداب نمی جوید ...

در حیرت از دلتنگی های نشسته بر لحظه ها در گذر از سنگلاخ خستگی ها ،

شاید آرامش سنگریزه های بیابان است که طوفان دل را به سوی خود می خواند ...

قلمی که در خود میشکند .. گل واژه هایی که رها شدن در دشت بی آلایش ذهن را از یاد برده به اوزانی از سنگینی نگاهی مات ،

قافیه هایی در هم ریخته گشته که بی ردیف در نظمی به نثر در آمده از سطرهای دل ،در دریای آشفته ی افکار غرق در خاموشی میشوند ....

غروری میشکند تا صداقت باوری یافته از رنگین کمان معرفت در زلال عطر یاس ، تلألو و نجابت خود را از دست ندهد ....

 



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 40
بازدید دیروز: 76
کل بازدیدها: 238607