سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 96/5/31


لحظه هایش پر شده از فریاد زمزمه هایی که وام دار باران بهاریست ...  

کویر جنون بهار در سر دارد ..

کبوتر ذهن بی پروا در دشت جنون جولان می دهد ..

قفسی تنیده از ریسمان هایی که شاخه های اندیشه را قیچی سکوت می زند ...

در تب روزگاران سوخته همنفس بهار گشته ای ...

جویباران نگاه را به خاک های غریب می سپاری و تاریکی شبهای دلدادگی را محرم رازهایت می کنی  ..

نگاه سبز آرامش را از وراء آسمان به اشک شوق  می یابی ..

در غروب هایی که چتر های اندیشه ،ابهت آسمان تفکر را مهمان نگاهت می کند 

کبوتر ذهن را گذری به آسمان تشنه ی کویر بده  که  خارهای خشکیده ی نگاه را امید استجابت باران دارد ...

در کشاکش لحظه ها که نگاه خسته ی جسم را از سبوی معرفت عشق ،طراوت شوق می بخشی

گذری کن بر جویبار خشکیده ی چشمانی که غروب را مهمان بی قرار ثانیهه ای پر غوغاست ...

در خلوت لحظه ها در زمزمه ی سکوت شب بر سجاده ی دل ،

کدامین اسمش را به باور استجابت ،فریاد خاموش زدی که نگاه مهربانش را بدرقه ی لحظه هایت داری ..

غروب است و نگاهی پریشان و دلی که ....

کنار پنجره هایی که غربت اشک را بر قلبت می نشاند در آخرین نگاه به حزن یادگار آیینه های زمین  ،

دستی از مهر به دعا بگشا تا قلب گسسته ی صحرا دفن در بغض لحظه ها نگردد...

و چشمان پاییزی گرفتار در گرداب روزها ،تماشای گنبد سبز را در نگاه آسمان فردا ،به اشک شوق بنشیند ...



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 245223