سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 96/8/9


دست هایی که می سراید و زبانی که می نویسد ...

 آفتاب لب چشمه هم دلتنگ باران است ...

دلتنگ نگاه بارانی که بزم پاکی بیاراید و دف شوق بزند ...

هلهله ی شادی از نهاد پرستوها بر کشد و به رقص ماهی در دل برکه به شادی بنگرد ...

 دامن  سیاه شب با گل ستاره های پر رازش ..

 کهکشانی دور که رصد می کند نگاه خاموش ماه خفته را ...

 آفتاب در گوی شیشه ای ذهنی خسته به نیم رمقی از لبانی بسته لبخند می زند به روی نگاه صبح

و پروانه ی اسیر شب را تا دروازه ی دشت بی قراری همراهی می کند ...

سخت است میله های تنیده بر قفس زمان و

 نگاه پر راز زمستانی مطرود که بر بلندای قله ای دست نیافتنی احساس بهار،

 نقش می زند ردیف های نشسته بر دلی در سرخی اناری بریده به چاقوی زمان ...

 باران می بارد.. صدای بزمی دور می خوابد..

 چتری گشوده می شود و

 خیالی آسوده از فریاد خاموش کودکی سر گردان در بستری بی خیالی به خواب لحظه ها می رود ...



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 49
کل بازدیدها: 253798