سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/10/11

وقتی ترنم بهار اشک سوزان آفتاب شد و از دل تب دار صحرا چکید

 پروانه ها شمع بی قراری افروختند و در دل آتش ...سوختند ..

دشت تجلی گر یاس های سر به مُهر شد و آسمان راز دار انعکاس نگاه آیینه ها ...

و پشت دیوارهای تنیده در دالان های انبوه ،ردیف ها ، حصارگشته و نظم ها به ستوه آمدند

... و نگاه مهربانی که بر فراز تمام اندیشه ها قدرت نمایی کرد و نجواهای خاموش

سنگریزه ها را اجابتی سخت بخشید ...

شمعدانی های احساس در دل کویری خفته در قعر خاموشی ها ، گل لبخند بر لبان ماهی

چشمه ی سفالی نشاندند ... و شبنم نگاه ستاره ها را در دل برکه ی اندیشه، گوهری به

ودیعت لحظه ها سپردند ...

در تب روزها ،پرده ی سکوت ،واژه ها ی حیران را خاموشی چشم های گذر می دهد تا

اندیشه ی مِهر صندوق راز بیابد ...

و پروانه ای حبس در شیشه ی زمان ،در دست کودک بازیگوش لحظه ها، شمع سوخته را خاکستر می شود ...



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 192
کل بازدیدها: 266583