سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 96/12/27


سکوت شب و اندیشه ی بهار ... راز های نهان در پرده ی اسرار ...

دستی سایه  گستر خیمه ی شب و اندیشه ای در هراس از طلوع سیاهی فردا ...

و بارانی که می زند بی مهابا  نت های ترانه ی گمشده بر سر و روی شهری خفته ...

فراموش کده ی خزان است اینجا و دریایی که گمشده در صدفی به بی نهایت فردا  ...

سروده های نافرجام ، جوانی عصا به دست می جوید سپیدی گذر را در گیسوان بافته ی صحرا ...

آشیانی فرو ریخته و کبوتری  که مأوای خسته را مآمن آرام خود ساخته ...    

نگاه گذر می کند در سکوتی ممتد از شلوغی پریشانی خاطری آشفته ..

در چمنی روییده از نگاه آفتاب می سراید نغمه ی دشت دلتنگی را ...

شب ، جشن غم ستاره های خاموش است  در حزن شمعی که به نگاه آفتاب پریشانی سوخته ...

 باران می بارد بر دشت کویر ی خشک و می شمارد دانه های نگاهش را تک درخت روییده بر جاده ی آشفتگی ها ..

زمان گذر می خواهد  و زمین فریاد  .. آسمان رنگ نیلوفری را از یاد برده و حزن غروب را همدم لحظه ها گشته ...

دریا قرار را به رهگذر خسته هدیه می دهد و خروش دل را به موج های بی قرار سحر می سپارد

و ساحلی خفته در سکوتی سخت، حیران می خواند پریشان آوای مبهم دریا را ...

 



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 22
بازدید دیروز: 41
کل بازدیدها: 269054