سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 97/1/8

Related image

 

در نگاه پریشان آفتاب ، زلال اندیشه ی مهتاب دیدن ،نغمه ی خوش سحرگاهیست که دیر زمانی به یغمای بهار زمستان رفته

است ...  

آبی رود در گل ولای اندیشه ی وهم نیلوفر مرداب، به قعر باتلاقی خاموش ،خفته ی  کدری گشته که نه دانه ای را لبی از آب

می بخشد و نه پرنده ای را خنکای نسیم عشق ...

دیر زمانیست که سبوی صبور روزگار در تکیده های طاقچه ی سفالی خاطراتی ناب ،دل شکسته از خطوط رهگذرانی گشته که

دیواره ی نگاه آیینه ها را به گذری از آشفتگی خیال ،جولانگه خطوط به هم ریخته ی خود خواهی های خود کرده اند ....

ماهی دریا در برکه ی  کاشی خاموشی، محو در آبی نقاشی، مغلوب زمانی گشته که اسارت را رنگ آزادی زده و اندیشه ی دریا

را بسته در تنگ بلورین ... و مرگ لحظه ها ،هدیه ی دلتنگی ست که باران به شبنم چشمان آفتاب بخشیده ...

عقاب کوهستان بر بالای برجی  فرو ریخته ، صدای گنجشکک رها در آغوش باد صحرا را زمزمه ی خوشه هایی می کند که

فارغ از زخم جنون آفتاب ، رقص پروانه ها را به تماشای راز نشسته اند ...

و آفتاب در پنهانِ رخ ابر، قیچی می زند گیسوان طلایی خورشید را تا اسب وحشی ، رهایی در دشت باد را از خاطر طوفانی

خویش ببرد ...

 



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 23
بازدید دیروز: 41
کل بازدیدها: 269055