سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 97/11/25

 

 

دست نیاز زمان است که آرام آرام شکوفه های لبخند بهار را می چیند و دل رهگذر را به دریای مواج می سپارد ...

گلهای شمعدانی پشت پنجره ای بسته، در غبار نشسته بر چشمان آفتاب به عاریتی سخت نفس میکشد و

کودکی که در سکوت شب بر صفحه ی نازک چشمان باران رنگین کمانی به ذوق چشمانش می کشد...

در تاریکی فراموشی ، صبح فارغ از تمام زخم های شب طلوع خواهد کرد و

 گیسوان طلایی نسیم را در دشت تنهایی پخش کرده و

مزرعه ی افکار را گاه به خاکستر حزن و گاه به آتش جنون درخواهد نوردید..

دریا در خاطر کویر باشد یا در دل ساحل، زمزمه ی مواج دارد

چه آنکه صدفی در دور دست ها مروارید ناب را غزل خوان وجود باشد یا

 آنگاه که مرغکان دریایی نگاه رهگذران را از دریا بربایند ...

در سکوت غروبی سرد ،آرام می نویسد بر قلب ساحل، راز دلتنگی پاییز با خطوطی که نگاه متفکر رهگذر را به خود می خواند

و قطره ای که آرام از نگاه آسمان فرو می چکد و شاید چشمان باران است که قطرات موج های سرگردان را میزبان صخره ها

می گردد ...

خطوط دلتنگی حک شده در وجود ساحل محو می شود در دل دریا ...

ساحلی خاموش ، دریایی مواج، نم نم باران و سیاهی شب که در خود می بلعد چشمان ... غروب را ...

 



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 19
بازدید دیروز: 41
کل بازدیدها: 291254