سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

 

 

                                                                                                                                                                                 

داستان رمز بسم الله | داستان زیبای «رمز بسم الله» و خواص و فواید بسم الله



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 101/6/1

 

امروز خط زد مانند ...

خط زد باور افق‌های خسته را .. بست امتداد پنجره‌ی رو به ساحل را ...

ذهن، دریا شده با موج‌هایش با شکستن سدهایش ...

نمی‌دانم باران ریخته شده بر سرای دل آن‌که

تمام‌قد ایستاد و برق چشمان متحیر را در خود محو کرد به کدام اندیشه نقش می‌زند کویر دل را ...

نمی‌دانم قنوت بهار .. سربه‌مهر بید مجنون و سنگفرش‌هایی که همدم باران راز بود ..

نگاهی که خط افق را در سکوت شب دنبال می‌کرد ..

ستاره‌های جانش را در کدام صندوقچه به دل دریا سپرده که تنها صدای موج‌ها را همدم خود دارد..

طلوع مهر بر گستره‌ی دریا زیباست ..

 ساحل بکر در سپیده‌دم جان می‌دهد برای نقش یک رؤیا ..

اما مرغان مهاجر راه‌گم‌کرده محو در آبی دریا غرق در خروش موج‌هایی می‌شوند که هرگز ساحل را نشانی ندارند...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 101/5/6
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 101/4/26

 

می‌خندد آرام وبی صدا در دل باران.. در عمق دریای خروشان..

شاید از جنس باران است؛ نرم وبی ادعا... می‌گستراند سفره‌ی مهر را تا انتهای افق خیال

چشم‌هایی که رنگین‌کمان را در خود محو می‌کند و مرواریدهای ساحل جستجو را به بازی می‌گیرد..

واژه‌ها به تصویر می‌کشند گوی خاموش سخن را .. می‌گسترانند لایه‌های پیدای پنهان را ...

در نغمه‌ی خروش یاد، نسیم شاخه آوای مجنون دل را در فرازی از عشق به چرخش می‌دارد ...

اما پرچین‌ها محاسبه‌شده‌اند ..

می‌گویند گستره‌ی مهر باران وسیع است ... اما نه در دل کویر...

شاعر لحظه‌ها ترسیم می‌کند رنگین‌کمانی از تلاقی اشک و لبخند بهار را ...

و کویر نظاره‌گر است ....

گفتند خیال فاصله‌ها را خط می‌زند..

در کویر فاصله به قرن‌هاست ... آن‌قدر که بارش باران افسانه شده..

دست تقدیر است که در کنار کویر، ابر عشق از باران مهر تهی می‌شود به همین سادگی .. سخت به همین راحتی ..

برکنار نگاه سرخوش مسافران دشت رها بنویس :

چترهایتان را بگشایید نگاه بر باران ببندید ..

عطر خوش دلدادگی را به جان قلب ننشانید ..طراوت بهار را در همین وادی سرگشتگی جا بگذارید ..

 گل‌های خاطره را ردیف چشمان خود نسازید ..

غزل‌های بی‌انتها را سرخوش در لحظه‌ها نسرایید..

که عطر باران برای ساحل‌نشینان است که آوای دلدادگی آرامش‌بخش موج‌های سرگردان است ....

 که کویر نزدیک است...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 101/4/14

 

مهر کلامش آرامش بخش لحظه‌های اضطراب بود

چشم‌هایش فروغی نداشت اما روشنی‌بخش روزهای تاریک و سرد سردرگمی بود ..

مهرش را در کلام شیرین تا عمق جان نفوذ می‌داد

و برای تمام دیدارها طعمی شیرین از لحظه‌ها داشت ..

سال‌ها رنج و زحمت ظرافت دست‌هایش را ربوده بود 

اما دست­های رنج‌کشیده گرمایی داشت که عشق را به عمق جانت می‌نشاند ..

طنین صدایش سرخوشی کودکی گریزپا در دل صحرا را به ارمغان می‌آورد...

نگاهش نافذ بود و پرمعنا و ضربان قلبش تنظیم‌گر زندگی..

دوست داشتن‌هایش بر خواسته از صفای دل، ساده بود وبی ریا

و چقدر بی‌دغدغه مهربانی‌هایش را نثار می‌کرد

و بازتابی در اندیشه‌اش نبود جز بیان عشق و انتقال صفایش

گاهی چقدر خوب است لحظاتی بی دغدغه مادر بزرگ باشیم..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 101/4/13

 

 

صورت سحر نقش در خاطر شب بسته و

نسیم رهای خیال را محصور در افکاری به تلاطم موج‌های ذهنی سرگردان کرده ...

روزهایی تلاطم دریا دغدغه‌ی بی‌قراری‌های ساحل بود

که با طلوع خورشید مهر بر پهنه‌ی سرکش دریا در سکوتی سخت آرام می‌گرفت

و در تلألؤ مروارید چشم‌ها نظاره‌گر خاموش آرامش دریا بود..

زمانی که چشم‌ها رنگ پاییز گرفت ..

آنچه از مه بر فراز روستایی در دل کوه جستجو می‌کرد خانه‌ی چشم‌ها را به خاکستری نگاه تبدیل کرد ...

سوزش زخم‌ها نه بر دل که تیله‌های شب نما را هدف خود قرارداد ..

قلم خیال به پرتگاه تا امیدی افکنده شد ...

واژه‌ها تسخیر مُهر خاموشی گشته ، سد سکوت برگذر ثانیه‌ها خورد ..

دلتنگی­ها فراتر از وسع خیال، رنگ گرفتند در بی‌رنگی روزها ...

ذهن دالانیست تودرتو ..

می‌بلعد و حذف می‌کند اما هضم نمی‌شود

انکار می‌شود اما فراموش نمی‌کند ...

خاموش می‌شود اما پر صدا و

سکوت است که می‌گوید و تفسیر می‌کند...

در این بندهای رها در افسانه‌ای سرگشته از جنون بی‌قرار ...

حرف دل است که می‌نشیند در کنار یک نگاه ...

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 100/12/21

 

در آمدن گذشت و در بودن می‌گذرد...

صدایی نیست و بارانی

در امتداد کوچه‌های شب، ذوق زیستن ستاره‌ای خاموش چشم‌های ملتهب را به خود نمی‌خواند...

کالبدی خسته، گام‌هایی سنگین و واژگان‌هایی جاری در کلامی خشکیده...

 قرارمان باور دهشت روزهای ترس و التهاب خاموشی نبود!!

کویر نیز به ستوه آمده، ذوق بارش را از نگاه آسمان ربوده و درختان را نه به بازی بیداری که به ریشه‌کنی باورها در خود گرفته و

 بر آرزوها غبار یأس می‌پاشد

 گردبادهایی که در خود می‌بلعد تندیس رها را...

تنها چیزی که در این غرقاب‌ها صلابتی زخم نشان دارد، فاصله‌هاست و سکوتی که پرکرده حنجر? خاموش فردا را

خطوط منحنی عشق در زوایای پرپیچ‌وخمش قامت خمیده داشته و

مثنوی نانوشته را سطر به سطر درگذر اراب? زمان دفن در خروش چشم‌های خاموش دارد...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 100/4/7


با سکوت جاده شب همراه شد و قافیه های دل را به دست نسیم سپرد...

پنجره ها معلق در میان اندیشه ها

و شمعدانی­هایی که به انتظار آفتاب چتر حیرت بر سر گرفتند ...

 باور دشت امید تپید در نگاه سوزان آفتاب ...

در این حجم از افکار خسته، وجود غرق در دریایی شد که ساحلش شنهای فراموشی را به رهگذران هدیه می داد.

آنطرف­تر مسافری تکیه بر بید مجندن افکار یک به یک بندهای دلش را به دست گوش ماهی هایی می دهد که موجها را همدم پریشان

خود دارند..

روزگاری ساحل زیبا بود و سکوت دریا آرامش بخش...

انگار وجود خسته ی باران در پهنه ی آغوش موجهای ستبر آرام می گرفت ...

و غروب تلاقی اشک و بود لبخند ...

دلتنگیها بر منقار مرغکان دریایی به سرزمین کودکیها پر می­گشود و محو در خنده­ های کودک صحرا می­گشت  ...

و شنهای نرم ساحل بود که بساط بازی های کودکانه را برای لحظاتی به دور از تمام دلمشغولیها در سرزمین دل پهن می کرد ....

از وقتی دفتر باور را گشود و فاصله ها را باور کرد خطوط نانوشته، نوشته بر حصارها را خواند

دوست داشتن سرگردان شد

 کودک ذهن به یکباره بزرگ شد ،قاب کردن، به ذهن سپردن، جمع تضادها ...

 در کنار سکوتی پر از صدا بوم دل ترسیم می کند رنگهایش را

 تک رنگ آبی دریا، آسمان، سرزمین دل، موجهای پریشان و ترانه ی باران باز باران



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 100/2/22

 

سروده ی چشمها

حتی سرکشی امواج وحشی هم نمی‌تواند خطوط نگاه ساحل را محو کند...

آمده‌ایم با فایل‌های پیوستی؛ بدون باز کردن و دیدن؛ رد کردیم!! انگار مهم نبود شاید هم انگیزه‌ای ...

نسیم صحراگرد بیابان‌ها را درنوردیده

شاید سکوت پرغوغای کویر؛ شاید هم آسمان دل‌فریب با لبخند ستاره‌های دور آن؛

 جستجوی نگاه را قاب در یک نگاه کرده بود ...

اما بارانی که بارید در فراسوی افق، در انظار بیداری، بر خواب خفته گر درون،

رنگ باخت کویر یا تجلی افق بود در سرایی دور؟

طرحی شکل گرفت... روزها گذشت در بی‌گذری ذهن...

خطوط اندیشه به فکر نبود...

روزگاری، شاید سالی و اگر بماند خطوط شاید قرنی.

تداعی شد در بال زدن پروانه‌ها ...لبخند جوانه‌ها و شاید در برگ برگ شدن گل‌ها...

پاییز را ترسیم کرد... زمستان را تدریس ...بهاری که خط بطان بر چرخش نسیم رها نکشید...

اتفاقات تندشده ... روزها تلخ. نگاهی داغدار است و دلی غم‌دیده ...

می‌گویند پاییز نبود اما برگی افتاد در دل بهار... خانه‌ای خزان شد...

شاید فردایی از پی امروز بر خطوطی که حک‌شده از قلم دل نباشد...

گفت سرزمین دل؟! نشنیده‌ام

شاید مجالی نباشد تا انگاره‌ها در صفحه‌ی سفید بودن مُهر ماندن بخورد...

امانگاه آیینه‌ها، قداست واژه‌ها زیباست.

چقدر آرام هستند واژه‌ها در سرودن خطوط چشم‌ها

شاید در انتهای جاده‌ی خاکستری امروز ایستگاه آخر باشد.

رد نگاهت در افق! گذر روزها چه عجولانه جاپای بودن خود را بر سر شب وجود کشیده!!

بازهم در میان تمام ننوشته‌ها خط‌ها خواندنی می‌شوند برای همیشه

گوش بسپار در کنار ساحل به آرامش دریا، در دشت جنون نظاره‌گر رقص پروانه‌ها باش

در دل گندمزار به روی چرخش نسیم رها لبخندی به مهر بزن.

به دست کائنات سپرده تمام سروده‌های چشم در خطوط مهر به رنگین‌کمان تلاقی مهر خورشید و شوق باران که استجابت دعای باران باشد بر نگاهت در افق

قلب خطوط به ایستایی نبض‌ها بازهم می‌زند در سروده‌ی چشم‌ها

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 100/1/16


از کنار فاصله‌ها تا انتهای ابتدایی‌ترین فصل سال رفتم..

ارغوان بهار .. گل‌های وحشی، غنچه­ ها­ی امید،

موی پریشان گندمزار که نفس های نسیم سرکش آن را به بازی عشق گرفته بود ..

کفشدوزکی که بر روی برگ‌های تازه روییده مأوا گرفته  ..

گرمای مهر خورشید بر رخساره‌ی صبح که گونه‌های آسمون نیلگون را تب‌دار سرخی عشق می‌کرد..

غوغایی که در دل بی‌قرار بید مجنون بود ...  

گام‌ها می‌روند و دلی در کوله‌ بار مسافر می­ماند ..

ساحل چشمان نیلوفر آبی صدف‌هایش را گم‌کرده

شاید هم در پهنه‌ی دشت به فراموشی در جاری لحظه‌ها سپرده ..

بی‌نهایت دشت محو در خاکستری کوه­ها می‌گردد ..

سکوت ارمغان جاده‌ی دلتنگیست...

نسیم خاطرات که وزیدن می‌گیرد پنجره‌ی ذهن بی‌پروا دانه‌های باران را می‌چیند..

دلتنگی آموخت قافیه‌ی چشم‌ها، ردیف در لحظه‌ها ، قصیده‌ی سکوت است...



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 48
بازدید دیروز: 79
کل بازدیدها: 482862