سفارش تبلیغ
سرور اختصاصی

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 98/1/21

 

 

چه آرام می گذرد بر نگاه جویبار شاید سیلاب به جای مانده از تلخی روزگار ...

بر گذر از ناگذرها ، آرام می گیرد و مدفون میشود در گل و لای ...

 رسوبی که با خود می برد، از نم نمک اشک سرگردان تا واژه های مضطرب و پریشان ...

جایگاه .... قبرستانی که سیل قضاوتی تند به هم ریخت پایه های بهارش را ...

ستونی که خمیده .. سرپناهی که ویران شده... فزونی آب در گل و لای ...

دیگر در سیمای شهر به گل نشسته، کودکی شعر باران با ترانه را نخواهد سرود

و دست های خسته توان پاک کردن غبار از دل نگاه سرگردان شب را نخواهد داشت ...

باز هم خورشید در آسمان خاکستری طلوع خواهد کرد و در شب فراموشی در ردیف ستاره هایی خاموش،

 ماه رخ خود را در هلالی روشن خیره ی چشمهای سرگردان خواهد نمود ..

ولی او محو در در زخم نشسته بر وجودش سکوت را در مهی از ابهام بدرقه ی دل طوفانی خواهد نمود ...

لبی که نخواهد خندید و قلمی که ترسیم گری را از یاد خواهد برد ...

در نگاه تند خورشید، شبنم چشمان بهار تبخیر حیرت می خورد و

حصاری از گل و لای، شهر مدفون شده ی دل را در بر خواهد گرفت ..

سخت در زمزمه ی زمان می نوازیم ..

خط خطی هایی که زلال نگاه را مکدر اندیشه ای تلخ می کند ..

آرام می شکنیم ....

 



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 10
بازدید دیروز: 266
کل بازدیدها: 302638