سفارش تبلیغ
واحد طراحی

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 98/2/30

 

 

گاه به رخ می کشد زمان تندبادهای هراسش را ...

 می مانی معلق  در دهر چون گنجشکی سرگردان در دل طوفان ...

 دیر می شود.. فاصله می گیری .... کم می آوری .. خطوط محاسباتت به هم می ریزد... توازنه ای نیست ...

 نظم ها به شِکوه در می آیند و نثرهای طوفانی رهگذر کوچه های عریان میشوند ... خالی از هر واژه ای ... پر از اندوه...

و سنگ فرشهایی که  تنها گلبرگهایی از دسته گلهای کذایی نقش بر زمین سرد خود دارند ...

رنگ غروب می گیرد لحظه ها ..

ناخدای ذهن کشتی را باید به  دل پرخروش طوفان بسپارد...

طوفانی از گذرها و حوادث ...طوفانی که سایه ی بودن را در تلاطم های دردناک خود محو می کند ...

دستان را به قضا بسته و قلم زمزمه ها را می شکند ...

آنوقت است که می فهمی چقدر زود دیر می شود ...

 زمانی که بر آیینه تکیه کردیم و نگفتیم از اندیشه ی رها در دل طوفان ...

بارا ن  را بهانه ی جاری چشمها کرده و پوشاندیم راز آیینه گون مرواریدهای شب فام را ...

هزار جمله گفتیم و دفتر دفتر غزل سرودیم ...

 

ولی تنها واژ ه ی جانمان را به بغض نفس گیر دادیم تا بشکند در سیلاب چشمهای بی قرارمان و دفن شود در اعماق قلبمان ...  

گاهی چقدر زود دیر می شود !



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 10
بازدید دیروز: 266
کل بازدیدها: 302638