سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 98/9/1


به سپیده دم چشمان سحر، تا انتهای ظلمت افکار تهی اندیشه رفت ... نه غواص ماهر است و نه باغبان زمستان دیده .. از

گذرگاه اندیشه قابی به نمای دل  .. با تجارت آواها بیگانه است ،دل در مسیر زرورق بازار نسپرده ..

در هیاهو ها، سکوت را می جوید و در فریاد آرامشی از جنس طوفان می خواهد ..

 در دل جنگلهای انبوه از هیچ و پوچ ، دلی پر از تهی کویر را قاب نگاه باران دارد ...

 بر فراز بالهای گسترده ی عقاب  بر آسمان نیلگون، پرستوی بهار را نقش بر آسمان می بیند ...

و از دل رنگهای به فخر نشسته ی رنگین کمان ، تک  رنگ آبی را نقش بر فیروزه ی یادها، ودیعتی از یاسی سپید دارد ..

 به قافیه ی دشت ها در ردیفی از غزلهای ناب، پیرو شهد عشق، ترانه ی غرور نسروده .. در حراج کده ی دنیا سروده ی

 چشمها در باور نجابت در قلب تنیده ی کویر را ، به حراج فراموشی نسپرده ...

به محکی از .... ... خط آزمون زد گزینه های باورش را .... مشابهی نبود، نمونه ای از توهم رؤیا نیافت، احتمالی از ادغام

مبهم و روشن هم نبود،  تنها گزینه،  یافته ی دل بود بر واژه ای از صداقت ...

 گزینه ای که معلم سخت گیر روزگار هم نتوانست حصر قرمز بر آن بکشد، یا در هیاهوی افکار به هیچ تبدیل شود ..

در واژه هایی غریب از روزمرگی ها و آشنا با چشمان سحر ماند ماندگاریش و جای گرفت در امن ترین نقطه ی دنیا به دور از

نقطه ی پر چرخش پرگار روزگار ...



تازه ترین مطالب
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 43
بازدید دیروز: 104
کل بازدیدها: 362727