سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 98/11/13


 

کوتاه است فصل عمر .. ورق می خورد دفتر زندگانی .. نقش می بندد خاطرات ...

مسافر قصه های دور می ایستد، می خندد و حک می کند نقشی از بید مجنون ، جویباری از آرامش... .

رنگ دریا می پاشد بر آسمان دل و صدای موج در دل سنگریزه هایی که گوش ماهی ها دریا هستند با همان عطر خاص ..

بهار می شود شکوفه های مهربانی درخت نارنج را به ذوق می آورند و

 شب بوها به قصیده خوانی عطر دلکش ... را در دشت دل زنده می کنند ..

خوانده می شود؛ سروده ای بی پایان از غزل های ناب و در ردیف چشمان فردا جای می گیرد ..

می وزد تند بادی... بهار کویر عمرش کوتاه است ..

طوفان می شود ، صفحه ی دل را غبار غم می پوشاند ..

چشمها طوفان سنگریزه های نامهربانی را تاب تحمل ندارند ...

باران می بارد انگار تنها آشنایش چشم های بی قرار است...

 دفتر بودن ورق می خورد در گردابی از غبار  ..

 می توان باور کرد؟ یا باید فراموش نمود افسانه های کهن را ؟ ..

بهار محو می شود در دل غبار .. کویری در دل دشتی سوخته ..

غریبه ی دشت های نا آشنا می گوید ؛ شبهای کویر زیباست .. تلألو ماه است و نگاه دلکش ستاره ها و کهکشان راه شیری که در

قلب آسمان خود نمایی می کند .

و آن سوتر، جاده ی کویر می شمارد سنگ ریزه های انتظار...

 صخره های ستبر و تند بادی که باز افسانه ی جنون می خواند برای هیاهوی سکوت تک درخت به انتظار نشسته ...

 



تازه ترین مطالب
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 54
بازدید دیروز: 110
کل بازدیدها: 349144