سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 98/12/13


 

این روزها ناقوس سکوت است و تفکر که شهر خفته را در بر گرفته ..

 آهنگی از بیم و امید ..

آوایش وهم انگیز است و غمناک و سکوتش وقتی در قاب شیشه ای چشمها می نشیند ناخودآگاه زمزمه می

کنی یاد اوست که نوری آرام می بخشد بر جان و دل ، که در ید قدرت اوست جابه جایی ذرات و اثر گزاری

 موجودات...

دل به یادش می سپاری و بر حکمت حکیمانه اش سر تسلیم فرود میآوری..

آنوقت است که می گویی شاید این لحظات، آخرین نفس های زمستان باشد در این دنیا..

در خیال رفتن، آرام  ورق می زنی صفحات زندگی و ثانیه های بودن ..

جان می گیرد گذر عمر و متحرک می شود در برابر  چشمانت گذر لحظه ها ..

لبخند می زنی بر گذر بی صدایش، بر غمها و دلتنگی هایش ...

طعم تلخ و شیرینی دارد لبخند اشک ..

یاد دعواهای کودکانه، طناب بازی های دور حیاط ،

مدیری که خیلی زود رفت.. ناظمی که نماند و معلمی که ..

چقدر تفاوت بود در سبک نگاهشان .. توجه و دغدغه هایشان..

یکی به عشق حک کردن تصویر را به یادگار گذاشت و

دیگری صفحه ی قلب به جوهری از رنگ چشمان شب، نقش از خموشی آفاق زد ...

تحسین یکی بر خواندن، سرمشقی شد برای از تو نوشتن..

دیگری آمد که با خودش خاطرات ناب آورد  و یکی ...

و حال مرور میکنی  که خود برای چشمهای منتظر چه ارمغان بردی؟

آرامش چشمهای به غم نشسته اش بودی و مرهمی بر زخمهای دل تنگش ؟

نمی دانم شاید هم نمکی بر زخم روزهای به خون نشسته اش؟

چه سخت است جواب دادن به عملکرد سالها گذر از ثانیه ها ی پر شتاب..

در این مرور میفهمی که چقدر دلتنگ نگاه  شیطنت آمیزشان شده ای..

 دلم برای نفس کشیدن در میان هیاهوهای بچه گانه اشان؛

چشمهای نافذ و پرسؤال و حتی زمزمه های پر تنششان تنگ شده  ...

دلم برای نگاه آیینه ای تنگ شده که حجب آدینه های بهار بود...

 



تازه ترین مطالب
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 46
بازدید دیروز: 113
کل بازدیدها: 355017