سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 99/2/2

 

 

می دانی؟

از پل که عبور کنی  حتی تخریب شده اش ؛ از زمان که بگذری حتی ویران شده اش و سری به ایستگاه غرور بزنی حتی خرد شده اش؛

بازهم باران است که می بارد ... شاید برای دل آسمان در نگاه آفتاب؛ برق رنگین کمان ذوق می جوید

 گذرگذرها،عجیب است!به پای اندیشه ایستایی ندارد ..

دست نسیم را گرفته بی خیال بن بستها از ویرانه های ذهن باز هم گلبرگهای خاطره می گیرد..

شاید همچون کودکی بازیگوش که از پس تنبیه معلم ،بازهم دلتنگ نگاه او میشود هرچند نامهربان باشد.

اگر پروانه های وجود در باغ اندیشه؛ شمع حیران را مقصد گرفتند به شوق نور وجود او خود میسوزند!

 .باد... آب.. باران... ندای ناودان؛ سمفونی گذر روزها؛ تراژدی یادها ، گذرها، ایستایی غمها؛ 

نسیم رها در دل دشت حیران؛ حتی لبخند اشک در دل غروبی دلتنگ، نگاهت را همراهی می کند تا ذوق باران از قلم نیفتد ..

رهای خسته؛ پنجره هایی به وهم سکوت نشسته؛ صدای تند باد خیال؛ ذهن را رها نمی کند.

یاد کودکی افتادم که زمین خورد؛ زانوانش را زخم تراشید؛

شبنم خاکستری مروارید های غلتان از روی گونه هایش سر خوردند...

اندکی بعد باز هم ایستاد.. دوید و لبخند زد... ماندم که زخم را فراموش کرد یا درد را؛ شاید هم در بغض نگاه درد به دنبال ترنم بهار بود..

 



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 56
بازدید دیروز: 60
کل بازدیدها: 378165