سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 99/5/4


چشمانی که به ستارگان فروغ عشق بخشید...

ماه را مهمان دریای مهربانی کرد... غروب را به دل صبر آسمان سپرد ...چشمان سحر را شبنم شوق بخشید..

زمزمه های پر مهرش؛ آوای شور انگیز وجودش؛ طراوت باران را راهی دشت جنون می کرد تا

تب بی قراری های بی پایان، لحظاتی تسکینی از مهر بگیرد و

اندکی دل به دریای چشمان آسمان بسپارد تا نوازشگر گونه هایی باشند که

سه حرف مهر را در تک رنگ آبی صداقت به عشق آموخته اند؛

 در سکوت شبی سرد و سنگین خیره به نقطه ی ابهامی از محبت و نفرت به گودی واژه های تلخ نشست...

در بهت فریادهای گوشخراش کودک آواره؛ در جواب سوالهای بی پایان مسافر ی سرگشته از جنس جنون؛لب فرو بست ....

کوله بار سالها خستگی و هراسیدن ؛ اضطراب و دلواپسی ها را بر زمینی از زخم دل نهاد و

در بستری از درد آرام گرفت ؛

قامت سنگ صبور در غرش نهیب دردی سخت شکست...

چشم فرو بست بر تمام نامهربانی ها و کلام بر گرفت از نوای مهری بی پایان...

 شاید در سکوت دل تنگ خویش نظاره گر بود که سالهای ذوب شدن و خمیده شدنش نتیجه ای از مهر دارد؟

و چشمانی که می سوخت در ذوب شدن شمع وجود پناه درماندگی ها،

روزها سرگشته تر از قبل در پی ثانیه های بی قرار در مسابقه ای بی پایان

زجر را درد را و دیدن شکسته شدن قامت سرو بهار را مشق لحظه ها به جبر زمان می کرد و

 در ناخودآگاهی از بودن و لب فروبستن، چشم بر ثانیه های تب دار بست تا سکوت بهت را مهمان فریاد لحظه ها کند...



برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 105
بازدید دیروز: 270
کل بازدیدها: 367513