سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

 

                                                                                                                                                                                 

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 97/5/23
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 97/5/14
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 97/5/13

 

 

در بیشه ی تنگنای اندیشه ،سخت به هم ریخته آوای نیزارهای تنیده در تالابی غریب ..

چه آرام است مرغ سحر که قلم دل را در چکیده ی نگاه خورشید بر دفتر بودن از سنگلاخ های جان،

 بر سنگفرش های نگاه پریشان به آوای طوفانی خاموش حک بر جاده های بارانی میکند ...

و آن سوی دشت تهی، صدای فریادی خفته در دل تبدار زمستانی سرد، حریر نگاه زنبق های پریشان را هم برهم نمی زند..

گفت مجالی نیست بگذراز این قاعده تا نشان از خروش طوفان اسارت نیست ..

ناگفته ماند که اسیر بر کهربای دل فرش تهی نقش فکر راه بر رفتن دل نیست..

به خاموشی سرود شاعر پروانه ها که دلتنگی گیسوی پریشان در دست باد نیست که

به زخم پریشان قیچی در نهان جان چون کودکی نشسته بر جاده ی اشک آرام گیرد ..

زانوی غم زده ی کودکی بر سبوی شکسته ی فردا نیست که در دل شکلاتی پیچیده در زرورقی تهی فراموش کند لحظاتی زخم

اندیشه اش را ...

ثانیه ها را گرفته لحظات را در به خروش دریای مواج سپرده ، نای از اندیشه ربوده و قلم را بر نقش خطوط موازی سرگشته ی

بی نقش گذاشته...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 97/4/30


 

نگاره هایی که ... شده اند ..

روزهایی که نمی روند و ثانیه هایی که به شتاب می گذرند ..

شاید در دفتر هستی باید عشق را وامدار کرد؛ وامدار سکوتی تلخ ؛ وامدار گذرهایی بی گذر در نگاهی نشسته بر جاده ی حیران

و اضطراب و انتظاری که  قرار نیست رخ به پایان برساند ...

 از دل رهای بهار پرستو های مهاجر پر میکشند و حسرت پرواز در خط افق را بر واژه های بارانیش می نشانند ..

 روزهای داغ تابستان را مهر بر پیشانی کویر می زنند ...

 زمستان قندیل احساس را بر تار و پود وجوی خسته می نشاند تا شاعر ترنم های رها در دست نسیم صحرا ، شاهد جان دادن

واژه هایش در شومینه ی گر گرفته از ناگفته های تبدار شود ...

و تنها پاییز است که می ماند! افسون رنگهایش تک رنگ خاکستری می گیرد ...

نگاه جستجوگر غروب حیرانش دامنگیر دشت شب می شود..

 سرمای زمستان تا به انزوا نشاندن تمام لحظه هایش پیش می رود ...

... که میشوی لحظه هایت تداعی پاییز  است .. ثباتی در هوای دلت نیست ...

 دایره ی قرمر حصارهای ممنوعه به آتش خاموشی می کشاند ناگفته های ... و  تو می مانی ... که نگفته ای و  ترنم های که

هرگز به چرخش قلم به تصویر در نمی آید و تمام .... همراه با ... در دل سکوت شب بر دل کویر خستگی ها فرو می ریزد...

نقطه هایی که رخ به اعیان در چرخش بی پروای قلم نیز ننمود !

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 97/4/26


 

قرار تپش بی قرار نگاه و گیسوان اندیشه ی رها در دست نسیم افکار، دلتنگی تا آنسوی جاده های محو در مهی مبهم نبود ...

غزلهایی که بی ردیف نگاه های سرگردان  به شوق قافیه های نگاه باران، آسمان دل را به ترنم اوای پرستوهای مهاجر نقشی از

 مهر بر خاطر آشنای غریب می زد؛ دل به موج های سرگردان سپرده و در خروش مجنون لحظه ها ، آرام در دل ثانیه های بی

قرار ،جای به دنج خاموشی گرفته اند ...

مگر وزن بودن به کدامین وزنه محک سنجش زده میشود؟! که ثانیه های خسته را در دل دریای دلتنگی به دست نسیم میسپارد تا

نگاه تلخ انتظار را بدرقه ی خود سازد؟!

چند روزی که ثانیه های سال را در خود غرق کرده؛ نبض نسیم را در دست گرفته ، گل واژه های دلتنگی بر دفتر دل، نقش به

لحظه ها می زند در تکرار ثانیه های خود، دل را در مرور خاطرات ...

قرارش با دنیای کوچکی که گوش بود بر آواهای خاموش و زبان بود بر فریادهای بریده به دیدن صبری در دل بیابان سرنوشت

دلتنگی به وسعت لحظه های نا آرام نبود...

فریاد سرکش صحرا در دل طوفان آرام می گیرد ، اشعه ی خورشید در دل بی قرار شمعی عاشق گرمای مهر می یابد ..

ماه در اندیشه ی برکه ی صبر، شبنم نگاه ستارگان را در تلاطم دست کودکی رهگذر بر دل سکوت شب می پاشد ...

گلدسته هایی که قرار خود را در صوت دلنشین سحرگاهی نجوایی غریب به ودیعتی از آرامش در دل چشم انتظاران آسمان آبی

 می نهند  ...آسمانی که نگاه خیس خود را در دل زمین تبدار جای میدهد  تا خاطر کویر سوخته را دمی کوتاه خنکای مهر بخشد

...و تک درختی روییده بر بلندای احساس که کبوتر سرگردان در دل باران یأس را در آغوش آرام خود جای می دهد تا خاطر

درد از بالهای زخمیش شسته شود...

و تنها قرار دلتنگیست که وسعتی  در دریای مواج گرفته  و غروب را بدرقه ی نگاه طوفان شب دارد ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 97/4/6


چشمه ی گذر فازغ ازنگاه ها، غرق شده در اندیشه ی رهگذران ،

میان جنون دشتی خفته در دل راهی لحظه های غربت می شود !....

پویایی در گذر و رهیدن در افقی دور دست سرپوشیست بر دلتنگی های نشسته بر عمق روحی خسته ...

و چه دلتنگ است برکه ای که روح دمیدن را رها کرده قافیه های دل را به صدف های بی نشان

سپرده و  بی قراری دل را از نگاه محزون ماه در سکوت شبی به فریاد نشسته پنهان می دارد ... 

در خزان افکاری به کنج عزلت نشسته جوانه ای بی نشان در عمق نشانه های واهی رویید..

 تا دل را به نغمه ی پرستوها، مژده ی دشتی رها در گیسوان اندیشه های ناب دهد ...

شاید قاصدکی بود که اسیر دریای دلتنگی گشت ....

واژه هایی نشسته بر خطوط شبنم صبحگاهی، دل شب را خواستار ترنم آرام خود شده و

 در دل اندوه بی پایان، محو در چرایی اندیشه، مشتعل در دل شمعی بی قرار، قطره قطره از نگاه آسمان می چکند ...

دلتنگی از انتظار ، روشنایی چشمهای باران را به دل جاده ی حیرانی سپرد! تا بدرقه ی آب کاسه ی

 سفالینی باشد که عشق را به جاده ی نا آشنا می سپارد...!



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 97/3/6

 

 

حال که دست در دست آیینه ها جاده های خاموشی شب را در انتظار روشنایی فرداهای بی بدیل در کهکشان خیال با شهاب

سنگ هایی از امید می پیمایی و روزنه ی بودن خویش را بر نگاه مضطرب خورشید بسته ای ،تا پروانه ی خیالش آسمان نقش

بسته بر تارک وجود را از یاد ببرد و رسم دیرین فراموش شدگان را از یادگاران کهن به خاطر آورد ...

نسیم صبر را هرگز از خاطر باران نبر ...

 آنگاه که در ظلمات روزهای حیرانی سکوت دشت تحیر را به گامهای صبر در هم می شکنی و تازیانه های سرکش خورشید را

 چتر حمایت مسافران سرگشته می گردی تا ظلمت هراس، دشت دلشان را جولانگاه قدمهای خود نسازد و در دیواره های لرزان

دل تکیه گاهی ایمن می گردی تا نگاه آرامش را بر خاطرشان نشانده و لبخند رضایت محبوب را گوهری ناب در دل دریایی

خویش ،گنجینه ی روزهای غریب خود سازی ... برآیینه ی نگاه منتظرشان هرگز تندیس نجابت را به صد شوق ننشان ..

دل خسته در افکار روزها، که جاده های غریب عمر را به پاهای زخمی از سنگلاخ های زمان به مرز استجابت عشق رسانده

و دفتر پریشانی دل را در سرای آیینه ها گشوده و شکوفه های استجابت را در سرزمین باران چشم ها،امید دل خسته ی خود دارد به

خاطر می سپارد که می توان در دل رنگ های بی رنگ تهی، رنگین کمان مهر را سرخطی از یادگارهای ناب به ودیعت

 خاطره ها به دل سکوت شب سپرد، تا منشور دلتنگی ها باز تاب نگاه صبر کوهستان باشد ..

هرگز تندیس نجابت را حک بر قلب پریشان خاطره ها ننما ..

که در ثانیه های مانده از دفتر تقدیر، باران است که در دلتنگی دریا می بارد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 97/2/14
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 97/2/6
   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 118
بازدید دیروز: 43
کل بازدیدها: 274261