سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

    

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/12/2

 

آمده بود که برود... بر ریگزارهای سوخته ی جنون باید تمرین رهیدن می کرد ..

همسفر شد با دل آشفته ی بهار؛ در بیابانی تفتیده و خاموش ..

کهکشان دانه های مرواریدش را به دشت سیاه شب سپرده بود ..

نسیم گذر ، حبس در نفس روزگاران .. دل سوزان تیرماه ، بالهای قتاری ها را خاکستر می کرد ..

سبوی طروات به سنگ زمانه شکسته و عطری سر به مُهر سودای دلدادگی می کرد ..

ساحل تفکر دریا بود و موج های پریشان نقطه ی اندیشه ..

کوه دلدادگی ژرفای افق داشت و سطرهای بسته وسعتی بی نهایت یافته ..

باید گذر واژه ها را به دفتر دل می داد و اندیشه ی بهار را سنگی سخت بر خاطرات حک می زد ..

کوله باری سنگین ، دلی تهی و چشمانی که سروده هایش را آسمان می فهمید ..

خسته از ثبوت آنچه باید می گذشت، قطره ای شد در عمق بی کرانه ی سپیدی ها ...

دل تفتید ه ی ریگزار جنون، به اشک های پریشانی لیلای دل جان می گرفت و بهار را شرمنده ی تبسم می کرد

سکوت ..نگاه سرگردان و پریشان ماه و رشته ی گسسته ی افکار در برهوت جمع و آوای تنهایی ، در شاخه ی افسار

گسیخته ی خود خواهی ها ، غروری که له می کرد ثانیه های ناب اجابت را و لحظه های پاک رستن ..تضادی آشکار

بود در اندیشه ی نگاه طوفان صحرا ..

باید فراموش می کرد تا به یاد می آورد و باید گم می شد تا پیدا شود ..

سر بر سجده ی دل، گلدسته ی صبر آوای رهیدن بر گوش فلک نجوا گر یاس شد ..

نگاهی افراشته بر پهنه ی امید فراتر از ابرها رصد می کرد باران بهار را..

خیمه های تنیده  درهم .. دل تبدار ریگزار ..بی قراری لحظه های صبر ..

دلهای گسسته ی به هم نشسته و آیینه های که انعکاس مهر او بود در کرانه های به غم نشسته ی غروب ...

.........

خزان پاییز به انتها می برد برگ های سرگردان را و شاید زمستانی سرد محبوس کند آوای چلچله ها را ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/11/30
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/11/29


انعکاس باور یافت در صداقت آیینه ها صبر رود رها در دل خسته ی روزگاران ...

طنین مهر از زلال باور است که حقیقت عشق را تجلی می بخشد و نگاه باران را حک ترانه هایی

خیس در دل ، نقش لبخند می دهد ..

کاش شبنم فقط همنشین نگاه صبح نبود و لالای بید مجنون ، تنها ، آرامش بخش دل پر غرور جوی

 نبود ..

در نگاه جستجو گر سر گردان ، تکرار شد طنین سرو بهار و گلدسته هایی که فرو نشست به یاد آفتاب

.. خواست سکوت فریاد را بشکند و سروده های اشک را ، بیت بیت دیوان دل را ، بر خط نگاه یاس

 ها بنشاند و سایه ی افق را رنگ باوری از صداقت یافته های غزل بزند تا گلبرگهای تنیده در

 احساس پاک  بهاران را بر نگاه خسته  وساکت کبوتر دشت رهایی به ودیعتی از نبض زندگی

 بسپارد که بی نگه باران، تپشی در دل صحرای وحشی نیست

که یال های اسب  سرکش، در غباری از یأس و انتظار ، رها شدن در تند باد رهایی و گام نهادن در

 افق بی انتها را از یاد برده است ..

چون پنجره های بسته  و پرده های کشیده بر آسمان  ، دل .. نیز پرده ی غم بر آسمان وجود کشیده و

تنها گذر شاپرکی از پنجره ی انتظار ، نیم لبخندی از بودن یاس ها ، بر لبانش به ترنم اشک می

نشاند ..

تو که درهای بسته را بر پاشنه ی احساس می گشودی تا نسیم پیچده در دالان بسته ی سکوت

لحظاتی حس سبک آرامش را بر اندیشه های نشسته بر فکر ببخشد و اموخته های رهایی از غم را به

لطافت تجربه ی احساس در تار و پود خود بیابند ..

چرا پنجره ی انتظار دلی پریشان از فرا سوی افق را بسته ای و بر نشان بودن قاصدک امید در دالان

 های پیچیده ی هراس ، بست خاموشی زده ای ؟؟



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/11/23


در سکوت رسا می شود ... صدای بال پرندگان ، نغمه ی آبشار ، ترنم جویباران ، آوای سبزه ها ..

لالای بید مجنون ، تشنه ی کوه ، خسته ی دور ، در سکوت محبوس نمی شود نغمه ی قناری ..

لبخند رد اشک نمی گیرد .. چشم پناه خلوت باران نمی جوید .. سر به زیر می شود پلک های خسته ،

آرام می گیرد گنجشکک حیران در دل طوفان صحرا .. بغض نفس حبس می شود ...

ابرهای خاکستری، افق خیال را رنگ می زند ...

به دست طوفان دل ورق می خورد کتاب قطور لحظه های گذشته ، واژه ها ترسیم میشود و سطر ها

به صدا می آید.. فصل خزان خود نمایی می کند .. زمستان سرد جولان اندیشه می دهد ..

تک درخت کویر آشیانی ساخته و سایه بانی در زیر اشعه ی سوزان روزگاران ..

چهره ی سوخته ی کودک صحرا نشین ، بادیه هایی که خود نمایی می کند...

 مسافری در هوای خوش خود ، قاب دوربین می کند دخترک چوبان را ...

باد ، حیران در شاخه های خمید ه ی تک درخت می خواند قصیده ی غم را ..

دشت کویر، امید را به جوانه ی روییده در پای ستون عشق به ودیعتی از دور سپرده است ..

جاده ی انتظار در بن بست غباری از غم گم شده ..

زخم های کویر مرهمی از باران نمی جوید که دریا هم تشنه ی باران است ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/11/12


آرام جاری میشود بر نگاه رهگذری در باران ...

سکوت شب .. نگاه پر راز ماه .. التهابی در دل ستاره ها.. قاصدکی که طلوع سپیده را مشق امشب

باران دارد .. نور شمعی که سوسو می زند در دل باد .. پنجره ای گشوده میشود بر ریل انتظار  ..

گلبرگها در دل کاسه ی اشک.... مسافر راه است طوفان فردا  ..  آب و آیینه غوغا می کنند در دل

آرام صحرا .. قاب نگاه میشود لحظه های لرزان در دل سکوت آواها ...نگاه پریشان فریاد می زند

اشک بدرقه  می کند .. گویی دلرزه ای شده میان امواج پر خروش آرام ..

قدمهایی مبهم ... صدایی در اضطراب ثانیه ها .. ترانه ی گذر می سراید جوی خشکیده بر جاده ی

انتظار .... دلتنگی جامه ی بهار .. گنجشککانی سر به هوا .. خط افق ... امتداد نگاه غروب .. رنگ

سرخی که بر نگاه باران نشسته ..

گلدسته  ای که مؤذنش در غبار زمانه گمشده .. سجاده ای گشوده به وسعت دل  ... ذکر سکوت دریا

می کند ساحل بارانی را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/11/7

 

نگاه سرخ آیینه ها در سپیده دمی گَر گرفته از تب واژه ها به اجابت باران رسید  ..

 در شبی خسته ار پویش های بی شمار ، کدامین راز دل را به نجوایی آرام لالای پلک های خسته ی

 شب نمودی ؟؟ که بغض نگاهش را صبحگاهان به نوای باران سپرد و کویر را تشنه تر از اندیشه ی آب

، تب سوخته ای در بی قراری خاموش لحظه ها کرد . ...

گفت بانگ چلچله ها سوختن آوا دارد و صدای بال پرواز ، اسارت قفس ..

دلتنگی ارمغانیست از سرای دنیا تا سجاده ی عشق بسته نشود و شمع مهرخاموش نگردد ..

بر جاده ی فراموشی که قدم بگذاری تا گم شوی در تکرار بی دریغ لحظه ها ، تنها واژه ی

فراموشیست  که فراموش می گردد در انعکاس ثانیه ها ..

بر نگاه سبز که قامت رستنش نهال گمشده را نشانی آبی امید داشت انتظار ، جاده ایست بی پایان ..

سرگردان لحظه هایی می شوی که بی نشان می گذرد شاید در تب مشغله ها ... شاید در انسداد

فراموشی ها

در انتظاری مبهم از روزها که تنها نشان بودنش هم خط ممتد بی خبری به یغما ی تحیر برده است

 قلم از دلتنگی رسم زمانه  میشکند بر تراشه هایی از زخم احساس و واژه ها در انزوای سکوت به

دار خاموشی سپرده میشود در غروب خسته ی شبی دلتنگ ...

در هیاهوهای زمانه لطافت بهار به یغمای زمستان اندیشه ها رفته ، آشنای کویر دل به غبار

فراموشی سپرده ، خط نوشته ی آدمیان پرده ی قانون فاصله در خط سکوت انداخته ..

تغییر وادی اشک و عشق به هیاهوهای زمانه ،همراهی قدمهای صبور بهار را به دل بهانه ها سپرده 

... باران آرام  نجوا میکند بر پنجره ی گشوده درسرای انتظار.... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/10/25


آنگاه که در امتداد جاده ی اندیشه در کنار واژه های دل قدم میزنی ، تنگ می شود نفس های بودنت از تفکر نگاهی که سرخی

شفق را همدم چشمهای باران کرده و در فریاد سکوت لبخند تعادل می زند

 باید واژه های دل را به دست شاعر لحظه ها سپرد تا بی حصار حصرها به ترنم های تنیده در جان  عمق باور ببخشد و به

دست نسیم بسپارد تا نگاه خسته ی نشسته بر جاده ی سکوت را ترانه ی آرام باشد ..

در دالان سر درگم دنیا کاش می  شد صفحه ی آخر نشان را به ارغوان یاس های دل نقاشی کرد و گل بوته های مهربانی را

ترسیم بر لحظه هایش نمود و عشق پاک بهار را در سطر سطر آن عطر باور ، در دل بی ریای صداقت بخشید تا فراموش کند گمشده ی

خود را و از یاد ببرد دلتنگی بودن نفس های خسته را ...

گلستان صداقت را به تیغ دروغ  سپرده اند ، دسته گلی نه ، شاید بتوان بوته ای کوچک در کنار جاده ی انتظار همدم نرم آهنگ

قدمهای مسافر دشت جنون شد ..

در کویرروزها  دلت را به بادیه نشین  گذر نسپار ، که به فریبی از دلربایی رج به رج دلتنگی هایت را آرام ، تنیده در هم می

بافد و چشمهایت را اسیر ابرهای بی بارش می کند ..

اولین ستاره ی هر شب آسمان ، ستاره ی توست که نه به خواهش و تمنا که به عشق سپیدی پاک نگاهت دامان سکوت شب را

نقش گلهای عشق می زند تا با یاد دعای باران که قداست وجود آسمان را می ستاید سر بر بالش دلنشین فکر بگذاری و دل

صحرا  را به لبخندی مهمان رؤیاها کنی ..

نرم نرم باران که بر شیشه ی افکارت می خورد و تو را به آوای دل به قدم زدن در باور لحظه ها می خواند عهدیست  بر

گشوده های سر به مهر راز ...

 کاش براین برهوت فاصله ها باران ببارد و محو کند شبنم دلتنگی  را از گل بوته ی ایستاده در دور دست ها ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/10/22


هیچگاه گیسوان پریشان عشق را با دست های بسته بافت عشق زده ای ؟ و روبان انتظار را به رنگی از مهر بر آخرین گره با

صبر واژه در هم آمیختی که فراموش نکند رد پای نگاهت را در طوفان در هم تنیده ی دلش ..

در پریشانی لحظه  لحظه های عمر بر بانگ گلدسته ها جاری گشته و آوای دلتنگی می سراید ...

در قاب نگاه ، تفکر را به عمق دریای دل داری و در گذر روزها بر پریشانی موها جا پای گذر اندیشه ی سخت زمستانی سرد ..

طعنه می زند بر دریای مواج دلش قطره ای که شبنم نگاهت را همراهی راز دارد ..

باران بی صدا می بارد از ابرهای فروخورده ی بغض که به واژه های درد ،در در دل دلتنگی بهار شکسته میشود..

آیینه ی زلال نگاهش را از بودن یاس هایی دارد که خود خسته از رفتن و نرسیدن، ثانیه های انتظار را نقش دلتنگی زده اند ..

گفت اگر نگاهت به اشک باران گره خورد و نیم لبخندی از درد زخم و مرهم عشق در دل آسمان به روی رنگین کمان زدی

اجابت دلیست در فرسنگ ها دورتر که که در دشت کویر روزها، برای دریای تشنه دعای باران می خواند ..

آخرین ها ،طعم تلخ ماندگاری دارد ..

به سلامی آخرین خداحافظی گفته شد ... آخرین نگاه که بدرقه ی نفس های کبود ماشینی خسته گشت...

و آخرین ترانه که در کنار دریای دل به .. خشک گردید ....

 هرگز طعم تلخ آخرین ها را حتی به مزمزه ی کاغذ هم در نیاور که در پشت پنجره ی بسته ، گلبرگهای پژمرده هوای بغض

آلود نسم را هم به انزوای اشک می خوانند ..

جان می دهد  ماهی تنگ بلورین ... در کنار برکه ای که تنها امید آن سر بر دامان غروب سرود رفتن می سراید ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/10/20


همیشه سکوت برایم حریری از آرامش بود که لحظاتی بر پنجره ی ذهن کشیده میشد تا گیسوان اندیشه را شانه ی نظم زده و بیت

بیت ردیف کند ترانه ی دل را درهوای بهاری چشمها ، در کنار جوی زلال نگاه تا آیینه ی امروز را به  فکر گذر، غبار آشفتگی

بر گیرم و پنجره ی فردا را به شوق ترنم بهار بگشایم ..

سکوت را مهربان لحظه ها یافتم که گوش بر هیاهوهای خسته ی سرگردان بود و بر واژه های پریشان ترنم عشق می نشاند ..

اما دلتنگی این روزها  از سکوت همسفر صحرا ، فریاد لحظه هاست که جان خسته  را پریشان دهر می کند و به اندیشه ای مبهم

خط  به خط  بریل احساس می شود تا عمق وجودش نگاه کهکشانی آسمان آبی را لحظاتی چون رنگین کمانی از امید در لابه لای

ابرهای خاکستری زمانه  ببیند .. انتظاری که روزها را سر در گم کرده و غروب را نمایانتر و ذهن مرغ مهاجر را آشفته تر که

نه آشیان قراردارد و نه بال پرواز به سکوی بی نشان او ..

این روزها سکوت  کبوتر رها ، پرده ی نفس گیر دلتنگی ها گشته که نه ماه را نشان روشنایی دارد و نه ستاره ای  کور سویی

ازا مید .. ابرهای خاکستری دلتنگی حریر خیال سکوت را به طوفان دلهره سپرده و پنجره ی انتظار را روی چار چوب دلتنگی

 به صدایی از غم دل هر لحظه به نایی از یأس می گشاید تا قاصدک گمشده ی صحرا را در دل آسمان رهایش ، لحظه ای به

نشانی از بودن بیابد ..

سقف سکوت  دلتنگی ... دیوارهایش ضخیم .. پرده هایش نقش ظلمت شب ..

ستاره ی چشمها در بغض نفس گیر سکوت به ترانه ی لرزانی ازشمع می سوزد ..

 

در دلتنگی انتظار در وحشت سکوت بر قلب غروب ، به ..... نوشت ...



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 49
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 225255