سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

 

                                                                                                                                                                                 

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 97/2/3

 

چه آرام می گذرد جویبار عمر بر نغمه ی کبوتری رها در قفس تنیده محو در غمگینی نگاه افق ...

غروب را همسفر رهگذر شدن ، سکوت شب را ارمغان دشت خاموشی دارد و

نغمه ای که تا دل صبح ،سحر را ترسیم پنجره های سرد سکوت دارد ...

رهگذری غریب گشته ایم بر دنیای پر آشوب ، فارغ از خیالی که گنجینه ی یافته اش در دل دریایی پر تلاطم،

نه بر ساحلی آرام دلخوشی مسافری حیران می گردد و نه در خود می شکند ..

تا صدف های فراموشی در قعر وجودی خسته ، دفن در گذر گل و لای اندیشه ی زمان نمایند ..

نگاه غریب شب ،ماندگار طلوع آفتاب گشته و گیسوان پریشان طلوع فردا ،دست در تند باد صحرا ...

 مرغ شب قیچی خاموشی می زند تارهای نگاه مهتاب را ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 97/1/23


بر اشک نشسته بر باران چشم دلیلی نمی بیند ...

بر گذر تند واژه ها از میان شبو های پریشان  زخم بر نگاهی خسته از آشفتگی افکار به دست پرنده ی رها دلیلی نمی بینم

بر نگاه پریشان جاده ی انتظار بی راهه ی سکوت را ترسیم کرده و بن بست فراموشی را تابلوی اعلان نموده 

بر سر در باغ آشفتگی مهر قضاوت تلخ، بر سوختگی اندیشه های باران نهاده

فکر پریشان را چوب حقارت زده و در نگاه آفتاب زخم می زنیم ماندگاری طروات روییده از مهر تابان را ...

آسمان کویر این روزها آشفته ی آرام ،سر بر دامان طلوع صبح ،غوغای دل را گاه به دست نسیم گذر می دهد که

در سایه سار طوفانی پر شتاب ،غبار تلخ را بر آیینه ی برکه ی نگاه می نشاند و

گاه در بغض ثانیه ها، نشانه های عشق را شبنم دل ، تبدار زمین بی قرار می کند.

این روزها زمین پر شده از نگاره هایی تلخ ،که سروهای نجابت را هم به کام خود کشیده و

زلال آیینه هارا در ترسیم باران به کوی فراموشی سپرده ...

به گفتاری حراج زخم می زنیم .. اندیشه ی باران بر نگاه گلبرگها که رها شده در آشفتگی روزها ...

آشفتگی باران در بی قراری لحظه ها را به معیاری قضاوت کردن و

خطوط زخم بر پیکر اندیشه به یادگار نهادن دلیلی دارد که دلیلی بر آن نمی بینم ..



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 97/1/8

Related image

 

در نگاه پریشان آفتاب ، زلال اندیشه ی مهتاب دیدن ،نغمه ی خوش سحرگاهیست که دیر زمانی به یغمای بهار زمستان رفته

است ...  

آبی رود در گل ولای اندیشه ی وهم نیلوفر مرداب، به قعر باتلاقی خاموش ،خفته ی  کدری گشته که نه دانه ای را لبی از آب

می بخشد و نه پرنده ای را خنکای نسیم عشق ...

دیر زمانیست که سبوی صبور روزگار در تکیده های طاقچه ی سفالی خاطراتی ناب ،دل شکسته از خطوط رهگذرانی گشته که

دیواره ی نگاه آیینه ها را به گذری از آشفتگی خیال ،جولانگه خطوط به هم ریخته ی خود خواهی های خود کرده اند ....

ماهی دریا در برکه ی  کاشی خاموشی، محو در آبی نقاشی، مغلوب زمانی گشته که اسارت را رنگ آزادی زده و اندیشه ی دریا

را بسته در تنگ بلورین ... و مرگ لحظه ها ،هدیه ی دلتنگی ست که باران به شبنم چشمان آفتاب بخشیده ...

عقاب کوهستان بر بالای برجی  فرو ریخته ، صدای گنجشکک رها در آغوش باد صحرا را زمزمه ی خوشه هایی می کند که

فارغ از زخم جنون آفتاب ، رقص پروانه ها را به تماشای راز نشسته اند ...

و آفتاب در پنهانِ رخ ابر، قیچی می زند گیسوان طلایی خورشید را تا اسب وحشی ، رهایی در دشت باد را از خاطر طوفانی

خویش ببرد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 96/12/27


سکوت شب و اندیشه ی بهار ... راز های نهان در پرده ی اسرار ...

دستی سایه  گستر خیمه ی شب و اندیشه ای در هراس از طلوع سیاهی فردا ...

و بارانی که می زند بی مهابا  نت های ترانه ی گمشده بر سر و روی شهری خفته ...

فراموش کده ی خزان است اینجا و دریایی که گمشده در صدفی به بی نهایت فردا  ...

سروده های نافرجام ، جوانی عصا به دست می جوید سپیدی گذر را در گیسوان بافته ی صحرا ...

آشیانی فرو ریخته و کبوتری  که مأوای خسته را مآمن آرام خود ساخته ...    

نگاه گذر می کند در سکوتی ممتد از شلوغی پریشانی خاطری آشفته ..

در چمنی روییده از نگاه آفتاب می سراید نغمه ی دشت دلتنگی را ...

شب ، جشن غم ستاره های خاموش است  در حزن شمعی که به نگاه آفتاب پریشانی سوخته ...

 باران می بارد بر دشت کویر ی خشک و می شمارد دانه های نگاهش را تک درخت روییده بر جاده ی آشفتگی ها ..

زمان گذر می خواهد  و زمین فریاد  .. آسمان رنگ نیلوفری را از یاد برده و حزن غروب را همدم لحظه ها گشته ...

دریا قرار را به رهگذر خسته هدیه می دهد و خروش دل را به موج های بی قرار سحر می سپارد

و ساحلی خفته در سکوتی سخت، حیران می خواند پریشان آوای مبهم دریا را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/12/14


در دامان صبح می خرامد ستاره ی خفته ی شب و دلتنگی در رنگین کمانی از تضاد رنگها، سایه گستر لحظه ها می گردد ...

نمی دانم در نگاه باران چه نهفته بود که کویر را اسیر شبنم تب دار کرد ..

گذر زمان و توقف لحظه ها ..

دلتنگی عجیب باد و باران و صحرایی که در رویش دلتنگی های دور و

 جنون بادی که رقص خوشه های باور دلتنگی را شانه ای سخت از ... لحظه ها می زند ...

گیسوان بلند فکر پریشان در تند باد لحظه ها قیچی سکوت نمی خواهد ..

و شاید بازی سرنوشت است که دلتنگی را پاسخی دلتنگ می دهد ...

 شمعدانی های احساس پشت پنجره ی ذهن معلق در زمین وآسمان

گاه تبدار زمینی سوخته و گاه پژمرده ی دوری نگاه ستاره ی شوق ......

رنگی مبهم ابری حیران می گیرد و اندوهی بی پرده ...

در واژه هایی سر در گم زمانه را از یاد برده و

خورشید را در افلاکی دور نقاشی کویر باورها می کند..

آبی آرام نگاه آسمانی خاموش در مشوش های ذهنی خسته ،خاکستری ایام می گردد ..

هزار طوفان در مهی سرگردان به هم می ریزد ردیف هایی در قافیه ی نا سروده ی فردا و

در خطوط مشوش ثانیه های به هم ریخته ،آوای لحظه ها می گردد دلتنگی فردا ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/12/2


 

سبز بودن هنر رهیدگی در پیچک های شمشاد نشین روزهاست ...

نگذار نجابت باران در اسید آلودگی افکار مردمان شهری مرده ،رنگ ببازد و بارش نا امیدی بر قلب کویری خسته  داشته باشد ..

در خاموشی روزها ،تو آوای دریا باش تا رهگذر کویر نشین ، ساحل را به تصویر رؤیاهایش ، شاعر احساسات لطیف بیابد ..

در اوج خستگی های پروانه ، شاپرک عشق را بر بالهای امید به تصویر ترنم باران نقش ذهن نما

تا شمع حیران، در نگاه آیینه ها سوختن بالهای پروانه ی صبر را نبیند ..

در نگاه مسافر گمشده در جاده های گذر، شبنم باور یاس را به صد شوق در بیان قاصد کها بازتاب منشور نگاه سرگردانش باش

 تا یافته های بهار را در دل زمینی تفتیده به باوری عمیق ، صدفی نهفته در دل  دریا باشد ...

بر باور همسفران جاده ی شوق در فرداهای بی تکرار، سرو صبر را به تصویر آیینه ی هزار توی ذهن بکش

تا کودک نشسته بر زانوی حیرت و غم بیابد بازتاب صداقت آلاله های تبدار در صبر بی قرار لحظه ها را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 96/11/24


تفکر  فردا را به رخسار نگین های شب ، سپیدی های خاموشی گذر دارد ..

و قابی که در هیاهوی سکوت می شکند افکار اندیشه ی دور دست را ...

ابریشم هایی ماندگار به ردیف فکر گرفته اند ثانیه های تکرار فردا را  و

لبهایی که سکوت  را آذین خاموشی بسته اند تا فاش نشود راز به دل نشسته در

 حریر بی تاب پنجره های گشوده بر نگاه جویبار منتظر دشت جنون را ...

فریاد  خاموش گذر عمر می سراید حدیث یافتن تلآلؤی باران در تنیده های ممنوعه ی کویر خسته را  ...

ستاره های شب راز دیرینه دارند از خلوت نگاه باران ...

و غروب در دلتنگی گل های نیلوفری ، حزن نگاهش را در گلخندهایی تلخ  ، مخفی می دارد از نگاه سرگردان لحظه ها ...

تا شب آرامش بخش رؤیای خاموش طوفان دریا باشد ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/11/16


هرگز دلت را به صداقت باران بهار نسپار ...

 در واژه هایت یافته های لحظات ناب را در سنگلاخ آشوب ها به تصویر  نکش ..

 تلآلؤ مهر را از نگاه صداقت بگیر .. بر واژه ها به قلمرو سکوت فهم حاکم خاموشی باش ...

زمانه نمی تابد بهار را و زمستان ِ هیاهوهای خاموش ،نمی خواهد آوای پرستوی مهاجر را ...

بر باور قلب خود بنشان که روییده بر نگاه باران ،ردایی همرنگ خاموشی شب دارد ...

سروده های باران را در دل خاموشی افکار خسته ی وهم،

ترانه ی نفس تبداری بدان که گمشده ی سرابی از اندوه گشته ....

 به کودک روزها بیاموز که  ..... در خاموشی واژه ها رسم  یاس هایست که در دهر ستوده ی نجابت گشته اند ..

که چشم بستن بر  انتظار ِمنتظری بر جاده ی پریشانی ،رسم زمانه ایست که  نیلوفرها را غرق در خود به کوی فراموشی

کشانده است که  از یاد برده اند صبوری گام های اندیشه در همراهی ازدحام هراس را ...

بر شبنم نگاهت ،حک ِقلب کن که زمانه تغییر می دهد نجابت یاس های روییده در زلال باران را ...

بر مِهر آفتاب، حریر نگاه باران را بگستران تا پرستوی مهاجر، رنگین کمان .... را  تلآلؤ نور بیابد و

منشور صداقت باران را در دل آسمان آبی به محو روزها بنشیند ...

باران از چشمان صبور آسمان بر دل تنگ زمین می بارد و ترنم گل واژه هایش در دل خاکی خسته مدفون می شود ...

مِهر آرام، مُهر طوفان خاموشی می خورد و در دلِ زلال آیینه ها منعکس می شود نغمه ی سرد روزگاران ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/11/11


 

اندیشه ی احساس فرو می افتد در دشت فراموشی ...

 سنگلاخ هایی که ستون ... را به دست تراش سرد گذر می دهند  ..

قصه ی دهر قصه ی خاموشی پروانه هاست و بی وفایی اندیشه ها ...

انگار زمان نیز سکوت روزها می طلبد و خروش دریا را در دل رودی نشسته بر نگاه مسافری خاموش می جوید ..

از نگاه برف قصه ی اندیشیدن آغاز می شود ..

عصایی گام های سست رهگذر عمر را می شمارد و

رد پای کودکی بازیگوش دل سپید زمین را به وجد می اورد...

 چتری که گشوده می شود بر روی لبخند باران !

فراموش میشود چهره ی خاکستری آسمان و قندیلی که شبنم صبر گل واژه های خاموش را می رباید ...

تفسیر می شود اندیشه ی رهگدر فردا ...

نگاه سپید دشت رنگ افکار تنیده در وهم می گیرد ..  

تقدیر ،تعبیر لحظه ها  می گرددد و مُهر سر نوشت می خورد گل واژه ها....

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 10
بازدید دیروز: 35
کل بازدیدها: 267015