سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

    

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/9/18


ثانیه های انتظار ، سکوت شب را ربوده اند..

شب پره ها نور شمع را به چلچراغ فراموشی سپرده اند ..

ماه در قفس برکه ی دل، قرار را از دست داده و ماهی های سفالی برکه ی فراموشی را نقش بر دلِ کویر می زند ...

تلخ خنده های پروانه ها ، تاب بی قراری می دهد شاخه ی بید مجنون روییده بر چشمه ی باران را ..

انگار فصل تلخ غم است .. فصل  رویش فراموشی.. فصل خزان باورها.. فصل گم شدن صداقت ها

.. سکوت روزهای سرد را ترانه ی گذر جوی ، در هیاهوی قدمهای پرشتاب رهگذران بر گوش خار

روییده بر جاده ی حسرت به صد آوای بی صدا فریاد می زند ..

هر صبح نگاره های خورشید رنگ می زند پرده ی خاکستری خیال را و گیسوان پریشان شب را در

 دست نسیم گذر ، آرام بافتی از ته رنگ امید می زند تا لحظاتی آرام گیرد قاب اندیشه ی هراس و دل

به شب بوی بهار بسپارد ...

دیر زمانیست نفس های بهار به اسارت نقش های دیوار رفته است .. .

بالهای یاس های سرگردان قیچی شده ، پرستوی مهاجر در مسیر فردا گم شده ، و قناری حیران

تقدیرست که بودنش اسارت آزادی و رفتنش مرگ بودن است ..

طوفان لحظه هاست که بید مجنون را آشفته ی بهارکرده است ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/9/9

 

این روزها باید با یا کریم ها همراه شد و دانه دانه دلتنگی را در دامن سپید احساس قلم خاموشی زد ..

بانگ گلدسته ها ، صدای روضه ها ، بغض نداها و قدم هایی خسته از پیمودن که تکیه گاه صبر را

در غربت جاده های انتظار می جویند ..

آسمان خاکستری نگاه ، ابرهای دلتنگی و بارش چشمها بر سقف شکسته ی دل در زیر چتر بسته ی

پلکها ، قصیده ی دلتنگی زمانه است در ثانیه های سرد انتظار ..

در غزل خوانی پاییز ، در ریزش برگ برگ قافیه های ترانه ی خزان .. دلتنگی قطره قطره دریای

دل را غرق در جنون خاموشی می کند ..

در پریشانی لحظه ها قاصدک رها، پرده ی خاموشی بر نگاه خورشید امید افکنده و پنجره ی بودن را

به چار چوب سکوت حصار خاموشی زده ، تا پرستوی مهاجر گم کند آشیان مهر را و فراموش کند

نشان آسمان آبی بهار را ..

در سکوت پریشان شب ، دل به آوای باران بسپار، زمزمه های آرامش عاشقانه های قدمهای

خاطرات است که بر سقف بلند شهر فراموشی ،چکامه ای به یادگار نهاده و دل به زمین سکوت می

 سپارد و راهی دیار غربت فاصله ها می گردد ..

امروز بریده و بریده با قلمی شکسته ، از نجابت باران در غربت ثانیه ها ، بند بند دل را به صد قافیه

ی مهر می سراید و شبنم نگاه را در کنار هر واژه طراوت بخش یادش قرار می دهد ...

شاید فردا زمستان گذر دست هایش را قندیلی از اسارت درد بندد و آوای ترانه ی چشمهایش را پشت

سد شکسته ی عمر خاموش نماید .... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/9/3


طلوع و آسمانی پوشیده از ابرهای دلتنگی سرمایی را به ارمغان آورده در سردی احساس ها ، در خم

پیچ کوچه های تنهایی لحظه ها..

خزان رنگ های رؤیا ، ریزش برگهای عمر زمان و سکوت سنگین برف که فله های امید را

پوشانده .. نغمه ی پرندگان به یغمای دلهره ها رفته  ... پنجره های بودنی در دلتنگی آواها بسته شده

و دستی پرده ی سکوت بر واژه ه ای دل انداخته تا در کنار شومینه ی یخ زده ی زمان ، مرگ

احساس را به تماشا بنشیند ..

در نجابت قامت بهار هجای عشق به صد  تازیانه ی خاموشی مرام زمانه نبود  ..

طنیین قدمهای صبر بر سکوت جاده ی هراس در دل تاریکی و غربت ، بی خیالی به نگاه خیس

 باران ، معنایی بی مفهوم بود و شاید بهار بودنش محو شده در زمستان لحظه ها که  قانون دل نوشته

بر نانوشته ها هم جواب اضطراب ثانیه ها را خاموشی نخواند..

آسمان دلتنگی هایش را واژه واژه عشق می کند و بر دل نازک شب به آوای دل نواز ناودان می

نوازد .. دل کویر را به رغم  تمام خستگی هایش به محبت معنایی از عشق یک نگاه خیس می بخشد

.. گونهه ای سرو خمیده در تنگنای زمان را لحظاتی به اشکی از هزاره ی فریاد همراه می شود ..

بر جوی نگاه رهگذر در غم سکوت بی قراری ، سرعت عبور می بخشد و برق نگاه کودک صحرا

را به دامان دشت ، امید فردای سبز می بخشد  .. خورشید را مهمان رؤیاها می شود و برای گرمای

محبتش منشور عشق می گردد و رنگین کمان مهر را تجلی می بخشد و خود درانتظاری سخت در

دل آبی بیکرانش لحظه ها را ....



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/8/10

 

گاه از سقف دلی در زیر سایه ی چتری مبهم ، چکه می کند و

گاه در شیاری از عمق دل، بر گونه ها جاری می شود . .

صدای سر در گم باد ... ترانه ی درهم تنیده ی درختان پریشان ، نگاه گنجشککی زار ، بالهای نحیف

 پرستویی آرام ... نگاه کودک سرما  ... رقص مرگ برگها در دل افسون بادی شیدا .. انزوای 

پروانه ها .. دفتری بی برگ می جوید غزلهای باران را از سطرهای فرو رفته در گل و لای زمان

... در دشت خاموش شب، زخم یاس های پریشان  ، قلم احساس را تراشه ی جان می کند و بند های

دل را ردیف نگاه باران به قافیه ی درهم ریخته ی چشمها می خواند ..

آنگاه که آفتاب خشکید .. کویر غرق در سراب،  در تب تند باد حیرانی سوخت  .. گلبرگها قدم فرش

رهگذر فراموشی شدند . . فاصله ها فریاد لحظه ها گشتند ، جای گرفت در قاب لحظه ها ، موج زد

خاطره ها ، دل صخره ای ساحل در تلاطم شیون دریا شکست و خرد شد ..

در نگاه نگران ماه ، در جزر و مد لحظه ها ، ساحلی که هر صبح نشان دل پر غوغای دریایش را از

گوش ماهی هایی  می جوید که صدای سکوتشان در هیاهوی مرغکان دریایی محو در فراموشی شده

.. به تیک تیک ساعت تبض زمان می ایستد ..

کبوتر خسته T نشان بودنش را بر بام فراموشی گذاشته  و در دل ابرهای خاکستری آشیان سکوت می

جوید ..

زمزمه می کند پاییز .. مبهم ، گنگ  و خسته .. صدای خش خش درد ، ناله ی سرد درخت ،  اندیشه

ی رهگذر را می گیرد ..

زمزمه ی پاییز ، آوای دلتنگی  .. مرغ مهاجر سر بر دامان غروب اندیشه ی تو را دارد ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/8/1


گاهی برخی واژه ها ،  فریادی به وسعت تمام سکوت می جویند که کاسه ی صبر نیز زخمی فهم،

شکسته ی درد می گردد ..

باید بروم .. یغض سنگین بودن .. کهکشان آیینه ها شکسته می شود به شهابی از فهم ..

چرا یاس دل را پریشان رفتن کرده ای ؟  برگهای پاییزی که در غم نگاه غروب سرود جدایی می

سرایند و دست در دست نسیم دلهره نقش بر فرش خیابان میگردند .. رهگذری را شاعر ،پرستویی را

آواره و دلی را ملتهب لحظه ای کرده و از یاد می برند بغض نفس های خسته ی برگ شکسته را  و در

این میان در رهگذر اندیشه ی تلخ بهار در آنسوی فاصله ها در غم سنگین لحظه ها فرو می افتد از

نگاه نشسته بر جاده ی انتظار، قصیده های بی صدای فریاد، که بهار خزان را در یاس ها می جوید و

طروات باران را در شبنم دل ..

می داند دست در دست طوفان روزها دادن و رقص زمانه را بر ویرانه های دل پایکوبی نمودن تا

نگاه کنجکاو دهر زخم درد را از اندیشه خیس نفهمد و زمانه چهار نعل غرورش را بر شکسته های

باران نتازاند ، جان را کویر سوخته ی احساس می کند...

 که رهایی از افق خالی از درد را بال گشودن دل میخواهد تا به وسعت تمام مهربانی هایش آسمان را

 چرخ زده و بر گلدسته های عشق آوای دل را بر گوش زمان بسپارد  ..

اما خط چشمانی که غرق در دریای دل گشته و غروب دلهره سکوت شبش را به جنون می کشاند را

اندیشه داری ؟ می داند که قانون نوشته ی آدمیان را باید پایس حریم بدارد و حصارهای ردیف شده

را بی قافیه ی دل در لحظه ها بسراید که شمشادها را نگاهی به آرامش نرود  ..

اما ندای جاری در لحظه ها ؛ عجین شده با گلبرگهای بهار را می توان از نگاه باران شست ؟

به کدام اندیشه می توان سقف دل را از شبنم باران باز داشت و سروده های کتاب ها را در فهم زلال

چشمها نوشت ؟ گاه در سکوت ، در زیر خروارها درد در شکسته ی قامت به خم زمانه هم می توان

عشق به بودن را در نگاه باران که بر شیشه ی افکار به هزار اندیشه در خطی از حزن دل می نویسد

به تأملی از اندیشه یافت .در غم از واژه های بودن که حک شده بر صفحه ی درد ، شب را طلوعی

به صبح نمی یابد و سایه های ابر ، غم آسمان دل را بی صدا فرو می ریزد بر جویی از اندیشه ی

درد ...

به صدای باران بنویس بر بغض سنیگن لحظه ها که به انتظار یاس ها بهار را مشق شب خواهم کرد

تا باران به تب اندیشه، دل سوخته ی کویر را به درد از غم یاس ها زخم برلحظه ها نزند ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/7/26


این روزها به فریاد نشسته  سکوت جاده ی انتظار ..

صدای امید دیروز یأس را صحرا نشین اشک کویر شده است ..

نسیمی که پا به پای خاطره ها ، شبنم عشق را بدرقه ی لحظه ها ی دلدادگی می کرد ، طوفانی شده که

صدای سر درگمش پنجره های خسته را به آغوش مرگ می نشاند .. ..

خط زد واژه های دلش را ، به بند حصر کشید زمزمه هایی که بدون توجه به قافیه های گذر، ردیف

ترانه ی چشمها گشته بود تا در زیر چتر معرفت هجا کند نجابت باران را ..

به دار قضاوت سوخت و به انتظار نشانی از گم شده ی بهار، ستاره ها را در دل پر آشوب بی خبری

تا صبح مهمان خیس چشمها بود ..

غروری شکسته ، چشمانی به غم نشسته ، در وادی دشت هراس ، زمزمه های ترسِ دل را در

دریایی از اشک ، خطی کرد به یک نشان و به انتظار ، ساعتها پنجره ی غربت را گشود ..

غافل از اینکه قاصدکان بهار کوچ کرده ، راهی دیار غربت گشته و چشمهای خسته ی منتظر را

ازیاد برده اند .. حجم دلتنگی ها ، غصه ی فراموشی یأس ها ، ترانه ی به غم نشسته ی بهار، صدای

گلدسته های خفته بر بلندای انتظار ، تسبیح دل را دانه دانه پریشان کرد، گسسته ی انتظار ، دلتنگ تر

 از همیشه غصه ی دل را در اشک شمع ، به هزار فریاد شنید ..

به صدای باران ِچشمها، بی صدای لحظه ها گشت ، ترانه های دل را فرو خورد، واژه های سر

خورده را بایگانی کرد صندوقچه ی دل را در تنگنای نا مهربانی ها به رازی از مهر گشود و در

 حجم دلتنگی هایش اشک شمع را مهمان لحظه ها کرد در جامی به وسعت تمام ناگفته هایش تا نگاه

کبوتر رها خط طرد بر زمزمه ی باران نکشد و مسافر جاده را سر خورده از انتظار بهار نکند ...

سخت است اشک را تحریر کردن و دلتنگی را به واژه ترسیم نمودن ...   



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/7/14


می توان سکوت را در لحظه ها گذاشت ...

می توان ذهن پرسشگر را بی جواب  درتحیر اندیشه رها کرد ..

می توان بی اعتنا به گلبرگهای جستجو گر، شبنم جواب را در سکوت  دشت بی خبری محو در

دریای باران دل کرد  ..

اما شکستن باور، جریحه دار کردن غرور چرا ؟

راحت میشکنیم  و بر مدار پرسشگر زمان رها می شویم ...

می توان داس حرس را در دست گرفت و براندیشه ی  روییده بر باور غلط زخم نابودی کشید، اما 

بر مدار کدامین محک و به اندیشه ی کدامین قضاوت ؟

 شاید در قاموش اندیشه باید آفتابگردا ن را سرزنش کرد، مه را در جنگل انبوه هراس ، بر تیرگی

 دشت آسمان قلمداد کرد . .. !

راحت خط می زنیم خطی را که به هزار جمله در یک واژه نوشته شده ..

 حذف از نگاه باران .. زخم بر شیشه ی  بهار .. خط خطی های دنیاست که باید ثبت کنیم  در دفتر

ذهنی که نگاه باران را نه در گل و لای هرزه ی روزگار که بر آسمان پاکی در زلال منشور رنگین

کمان می جوید ..

پیر خرد بر زخم سالها نگریستن و جان دادن ،حرف دل را به سوز بیانی ساده بر قلب زمان نوشت :

که صداقت تاوان سنگینی دارد .. دنیا بر مدار قضاوت خود،  شکسته شدنت را به تماشا می نشیند  تا

فراموش کنی رنگ پاکی بهار را و فرا بگیری سنگ بودن در زمانه را...

 در تلخ خنده هایش به سوز اشک گفت : هرگز دلت را آیینه مکن .. غبارها را به استقبال برو  ،

درو که باشی زخم نمیخوری، شوری درد را بر زخم گونه هایت  حس نمی کنی و

 طعم تلخ حقارت را بر شکسته های غرورت زخم در ثانیه ها نمی بینی ..

باید آموخت خاموشی را .. باید تظاهر را فریاد کرد ،

باید فراموش کرد که نگاه آسمان زلال معرفت دارد ..

آسمان هم دل کویر را سوخته ی درد می خواهد ..

قصیده ی زخم  در هم تنیده است به غم کلمات ، واژه هابه شکستن دل به هم میریزد  ،

غرور که جریحه دار شود باران خود به خود از نگاه آفتاب فرو می ریزد ...

 و شاید فردا در طلوع خاطره ها فراموش کند قصیده زخمی دل را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/7/9


قدمهایش آرام ، گرمی دلنشین آغازین روزهای مهر تابستان  دارد...

رنگین کمان بهار را در دستان خود گرفته، تا از لمس عطر بودنش کودک عشق، قدم زدن در

رنگهای پاییزی را به خاطرِدل  ِمشوش فردا بسپارد  ..

کوله بارش پر از ترانه های عاشقانه ، رعد خوشحالی در چشمانش، طوفان عشق به پا می کند ..

همرنگ واژه های دل می شود، به ردیف ردیف خط ِنگاه رهگذران، ورق ورق خاطره می شود ..

نشسته بر جوی گذر عمر را ، به بارشی از رنگهای بی نظیر تسلی غم و مهر شادی می دهد

بر نگاه منتظر بر طلوع امید ، بر خط نیلگون آسمان آبی  در وزش نسیم صبحگاهی گیسوان طلایی

بودن را در دشت دل می گستراند ..

بر تکیده بر زخم روزگار ِ نشسته در آغوش غم ،هم صحبت می گردد ، راز دار چشمهای حزینش

شده از نجواهای غروب برایش ترانه ی گذر می سراید ..

سوز سرما ، صدای پنجره هایی که گاه شاد و شیطون و گاه خسته و غمگین در آغوش باد نغمه

خوانی می کنند .. شمعدانی هایی که انتظار را سالهاست در گلدان های سفالی به رسم صبر آموخته

اند و نور ماهی که هر از گاهی از پشت ابرهای خاطره دلربایی می کنند ، پاییز را شاعر لحظه ها

می کند،  ترانه هایش  واژه واژه از چشمان  آسمان بر سقف شیروانی دل ، بر نگاه ناودان ، یا بر

برکه ی احساس می نشیند ...

ترانه ی عشق ، آهنگ گذر ، لحظه های پر خاطره ، چترهای بلا تکلیف  و چشمهای منتظر رو به

آسمان،  به شمار بی شمار نجوا ، آرام  آرام با زمزمه های دلها به سبک نگارششان هم ندا می شود

.. در ترانه ی باران و آهنگ  ناودان ،خاطره های که زنده می شود و غمهایی که دل به آغوش آرام

او می سپارند ..

برگ برگ درختان دلش را به دست کودکان مدرسه می سپارد تا نشاط  فردا را در خاطر بسازند

 به زیر پای رهگذران پر شتاب ، فرش صبر می شود تا صدای خش خش وجودش اندکی رهگذر را

به سرای آرام خیال ببرد .

و صدای جاروی پیر کوچه ، بر سنگفرش ها ، دست خجالت بر تقدیراست که در میان تمام  دلها،

شاید او خسته تر از بید مجنون باشد از خزان پاییز ..

در فصل تبلور مهر و دوست داشتن ، در همراهی با دلهای پریشان وخاطره های آشفته

در شنیدن رازهای سر به مُهر سکوت نجواها ، از یاد می برد پاییز ، بودن خویش را

زخم دردها ، رنگین کمانش را تک رنگ خاکستری میکند ..

به غم نگاهش ، نسیم ، سوزناک پرشتاب میشود و در بارش بی امان چشمهایش ،گرمی مهر از دلش

رخت بسته  ، انجماد لحظه ها را مهمان میشود...

کوله بار مهرش در میانه ی غمهای نهفته تهی می شود ...

خیس از نگاه تحیر باران ، سر بر دامان زمستان می گذارد

تا در انجماد لحظه ها فراموش کند لبخند مهر خود را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/7/8


تو تمام قد ردای سکوت انداخته ای و او تمام دل شکسته ی انتظار شده است ..

آنگاه که در غبار فرو ریختن ها، در دل خاک شده ی فردا ، در نگاه غبار گرفته ی آیینه ی چشمها ،

زلال باران را از نگاه معرفت لحظه ها به نهیبی سخت از شکستن و فرو ریختن در قلب ثانیه ها

یافت باورش خط ممتد پریشانی در جاده ی انتظار نبود ..

روزگاری آسمان کویرمرهمی بر دل سوخته ی روزها، شب را به ترانه ی ستاره ها ، تسلی بخش تن

زخم خورده ی بیابانگرد  روزها بود تا افسون زیبایی شب درد زخم را از نگاه پریشانش بگیرد

و این روزها او نیز در التهاب برکه ای دور ، ستاره هایش را در دل ابرهای غمگین به سوی

خاموشی کشانده تا اشکهای خسته ی زمان رخ ماه را پریشان درد نکند ... !

سکوت ثانیه ها ضرب آهنگ مرگ می نوازد ..

ابرها فرو خورده ، بغض زمان شکسته و چشم ، ابر بهار را مهمان دل کرده است ..

روزها کوله بار شتاب را برداشته و ثانیه ها را محو درعقربه های زندگی به سرعت به سوی انتهای

مقصد می برد و قصید ه ی دلتنگی ، غزلهای باران خورده ی نگاه خشک کویر بر قامت سوخته ی

باور مهر و صبر در سرای نا امیدی است ...

سوخته در زمان  ، زخم خورده از دردها ، آنکه  صدای شکسته شدن را لمس وجود کرده و آیینه ی

صبر را بر چهره ی خسته ی خود نهاده تا بازتاب مهرش در شکسته های وجود محو در غبار یأس

نشود ، درس سکوت می دهد بر واژه هایی که در بی قراری لحظه ها در پریشانی خاطری آشفته ، گنگ

گشته و زخم خاموشی را به جان خریده اند !

شاید هم آلاله های رها ، سوختن در اضطراب لحظه ها ، آنگاه که نشانه های بودن در ساعت

خاموشی مانده و پنجره های امید از هر سو بسته گشته و دست از یافتن نشانی کوتاه شده و اندیشه ی

مضطرب ، دل را در بی قراری لحظه ها به زخم خاموشی می سوزاند ، اندیشیدن به وراء آسمان

 راحماقتی می داند بچه گانه ...

که تاوان دوست داشتن بی ریا،  سوختن در سرزمین محال های انتظار است .. ؟

تو رها می شوی در اندیشه ی گمنامی خود و فراموش میکنی که نگاهی خسته از فراسوی ثانیه های

جنون ، نشان بودنت را از هر نسیمی به هزار جمله در طلب یک نشان می جوید ..

آرام می گیرد کبوتر رها بر اندیشه ی خیس باران و

 می میرد دلی پریشان در پای بست انتظار ِ دار زمان ...  



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 68
بازدید دیروز: 80
کل بازدیدها: 219040