سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

 

                                                                                                                                                                                 

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 97/9/16


این روزها در نگاه غبار آلود شهر،چشمان خورشید پرده ی مه گرفته را مهمان میشود و ردیف ردیف ستاره هایی که صورت

آسمان  را به خروش دل دریا تزئینی از شبنم دارند!

گیسوان باد به دست خاموش روزها شانه ی غم می خورد و دستانی که اندیشه ی رها را بافت دلتنگی می زنند

حروفی سخت معنا میشود و بغضی خسته خش می اندازد بر تارهایی شکسته

نگاه پرغرور باد ورق می زند سطرهایی ... و

سایه ای خاموش در عمق دلتنگی آینه ها به مه خاکستری چشمان خورشید می نگرد

و صدایی بم که پلک های باران را می بندد...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 97/9/1

 

 

می گذرد در لابه لای ابرهای خاکستری آرام و سر به زیر ، انگار تهی شده از هیچ ...

ورق می زند برگ برگ دغدغه ها ذهن خطوطی نوشته شده در موج های اضطراب واندیشه ای که سکوت را آذین قلم بسته...

دیرینه آیینی نوشته شده، اندیشه ی دل که حک بر خطوط  قلم  گشت انزوای پاییز را نشان می دهند و سکوت زمستان را هدیه

داده بن بست انتظار را فریاد دارند...

در آخرین برگها از هزاره ی خطوط  نهفته در جانی خسته ، آموخت که باید حصار زد بر اندیشه ی قلم ، که بال دادن به قلم

اندیشه و به ساحل آرام ذهن نشاندن واژه های بر گرفته از صداقت آفتاب ،طوفانیست که به کام سکوت می کشاند احساس غروب

... ورق می خورد انعکاس غروری شکسته در بازتاب آیینه ی روزهای اضطراب گذشته های آرام سر به زیر ..

شاید باید به همراهی پاییز برگ برگ کند اندیشه ی نا نوشته ی روزها را و گذری در خود شکسته نماید به زیر پای رهگذرانی

که سکوت را اندیشه ی قدم های پرشتاب خود دارند و

 شاید در نگاه درختان نشسته بر جاده ی انتظار ،محو در غم پاییز شده و رنگ استحاله بزند واژه هایی که حرف دل را به قالبی

از نگاه باران در زمزمه ی صبحگاهان می سرود ...

دیریست که غربت انزوا گرفته و روزهایی را ورق می زند که خطوط اندیشه ی نگاهش دفتر هیچ دلی را مأمن جای گرفتن

ندانست و خروش در عمق دریا را چون اسب سرکش وحشی خسته بر موج های بارانی دور از ساحل آرام بر دل غروب می

نواخت...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 97/8/19

 

 

این روها باران نیز در دل دلتنگی، زمین گیر شده . .

شاید ریزش بی امان برگهای پاییزی ، شاید هم بغض نهفته در دل رعدی سرگردان و شاید سایه ی خاکستری ابرهای حیران

باران را حبس در نگاه آسمان ،دل در خاکی تشنه دفن به لحظه ها نموده...

قرار واژه ها، بی قراری در بحر خاموشی نبود ...

چه زود آموخت سکوت و چه تلخ نوشت فریاد خاموش..

 ورق میخورد در گذرهایی خالی ..

موج هایی که می خشکد در دل صدفی به گل نشسته و مرغکانی آشفته حال ،

دل ترک خورده ی ساحل را دفن در شن هایی به اشک نشسته می کنند ...

لبخند گل را به یادگار فراموشی، در دل خاطره ها بسپار ...

رهگذر غریب را هرگز آشنای جاده ی تهی ننما و ستاره ی چشمانش را به دلتنگی غروب پیوند نزن...

کودک سرخوش نشسته بر اسب سرکش وحشی را هرگز الفبای عشق نیاموز که انزوای لحظه ها نفس های تبداریست که مرگ

را نقش بر ثانیه ها دارد...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 97/7/24


 

دست می کشد از نفس به شماره افتاده ی ابرها...

طنازی پروانه در دل گل حقیقتی از جلوه ی عشق هست در دل بیکرانگی هستی ..

آنگاه که گوهر عشق تبلور وجود می یابد شوره زار کویر خفته را دشتی می یابی که رنگین کمان احساس در جای جای آن به

لطافت مهر و پاکی صداقت ترانه ی گل بوته های بهار را به صد غزل خاموش حک بر صفحه ی ماندگار می کند ...

در روزگاری به همین ثانیه ها ،ذهنی اسیر بادهای سرگردان میشود و جسمی در دل زمینی سرد مدفون خاکهای فراموشی می گردد ...

جاده، تنها خاطره ی چشمان منتظر را در گوش نسیم جستجوگر نجوا خواهد کرد و کبوتری  ترانه ی خواهد سرود که گنگ در

 افکار خفته است ...

و تنها واژه های مهر است که بر خطوط جان گرفته از قافیه ی دل، بر ورق های جا مانده از پاییز سرگردان ،خود نمایی می کند و

 مرثیه گر نجوای خفته در دل خاکی سرد میگردد...

زمان به صبر اندوه می رود و بهار میگذرد ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 97/7/21


 

چرا باید خط بخورد نگاه باران؟

 چرا باید داس هراس ریشه  ی افکار را به صدای خش خش اضطراب زخم بر گلبرگهای خاموش زند؟

 یعنی باید زخم های زمانه را بر پرده ی صداقت به صد تازیانه نواخت که حصر را حصار ندارد؟

چقدر فاصله گرفته ایم از مهربانی یاس ها !! ...

گامهای صبر در کویر لحظه ها،آموخت همراهی قدمهای خسته بر جاده ی حیرانی را ..

حال گنج انزوا را جولان لحظه ها دادن به کدام آیین نوشته میشود ؟

چرا باید مه ترس فانوس نگاه را به قعر دره ی خاموشی بکشاند ؟؟

غروری له میشود در اندیشه ی باد های سرگردان...

 نگاه اضطراب را بر جاده ی پریشانی نشاندن حکایت از کدام خصلت سروهای نشسته در تند بادهای زمان دارد؟

و شاید اندیشه ی شاعر پروانه ها وهم در قضاوت اضطراب است !!

شاید نباید قافیه ی چشم های خورشید را در صد نثر به نظم لحظه ها می نوشت ..

سروده  در دل ثانیه ها را با کدامین ردیف از تلخند های زمانه در هم آمیزد که نگاه پاییز را شرمسار رخ غروب نکند ؟

در دل کدامین دریا باید غرق کرد افکار خسته ی باران ،تا از نگاه خاموش لحظه ها بر گونه های خسته ی زمان جویبار دلتنگی

 نگشاید ؟؟

سخت دلتنگ است ...

 دلتنگ خلوص ثاینه هایی که اندیشه ی خسته را غرق در باور خروش دریا نمود ...

 دلتنگ عطر خوش نجابت یاس هایی که زمان را شرمنده ی نگاه سر به مهر خویش نمود ...

دلتنگ سروده های باران که از نگاه آسمان بر سقف پریشان اندیشه به صد ترانه چکه نمود ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 97/7/9
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 97/7/2
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 97/6/21

Related image

 

امروز کنار تک تک سلول های بودن اندیشه ی فراتر از زمان نقش از صبای گذر می زند لحظه

های بی تکرار را ...

معاوضه می کند برگ سرخی از نگاه ننوشته ی باران را با قطره های مانده در دل کهکشان شب ...

آسمان مهرآبی خویش را بی پروا صفحه ی جولان کبوتر رهیده از قفس تن، دشت نشان بی انتهای

آرام می سازد ..

غروب عاشقانه هایش را به رنگ تپش دلهای بی قرار،محو در خود،سایه روشن چشمهای آبی آسمان

می زند ...

آوای گنجشکان، رقص باد در دل طوفان صحرا، نگاهی مانده به افقی بی انتها و شاعری که قلم در

دستانش هزار مصرع بی ردیف را به قافیه های نمناک چشمان غروب می بازد ....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 97/6/8

 

به عطر دلکش بهار دلدادگی، پرستوها سرگردان شدند ..

راه دل بی انتها گشت در مسیر سرگشتگی ...

افسانه ی جنون، آشنای تحیر وجودش در قصه های لیلی و مجنون بود ..

باوری در انتهای دشت بیداری ،میعاد دلدادگی پروانه های شهر فراموشی گشت ...

نگاه بر طلوع آفتاب در برق ستاره ای خندید و ماه بدرقه کرد کهکشان پریشانی را ...

دریا در موجی حائل به هم زد موازنه ی بافته های سکوت رؤیا را...

نسیم به رقص تحیر در آورد گیسوان رها در اسارت باور یافته را ...

دل به سرگشتگی شبنم نگاه باران، لبخند سکوت در سرای آتش فریاد زد ...

قصیده های بودن به ردیف غم در واقعیت نگاه دشت چیده شد..

قافیه های رنگ یافته به باور دیوان دلدادگی، تنگنای عبور از موج های سرگشته ی دریا گرفت ...

دل به غزل سروده در نگاه باران، تعظیم گر شاعران دشت جنون گردید...

و حک شد بر طلوع لحظه ها در بی قراری ثانیه های بی شمار تک بیت دل در ..........



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 20
بازدید دیروز: 101
کل بازدیدها: 282155