قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

    

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/12/28

Related image

پر احساس ِسرد و لطیف سخت ، با نگاهی مهربان که دیده نشد در گذر سالها ..

به آمدنش آرامش را به درختان هدیه داد برگها را به تصویر دلشان ،مهمان رنگین کمان رؤیاهایشان

نمود ..

هیجان نسیم را به اوج رساند و

 شنوده ی راز های سر به مهر باد صحرا در دل سکوت شب های جنگل شد ..

لحظه های که آتش در دل شومینه ها ترانه ی گرم قرار می خواند ...

ماه را مهمان دل بی قرار برکه ی تنها می کرد تا از ترنم گرمای خورشید برایش لالای امید بسراید

.. در دلتنگی ها سهیم درد شد ..جولان ابرهای دلتنگی رابه جان خرید و چشمان آسمان آبیش گونه

های پریشان را دست نوازش کشید ..

از عشق سرود ..  به پنجره های احساس تلنگر بیداری زد نا نگاه های آشفته غزل باران را بشنود و

در آوای همدمی سروده های باران اندکی فراموش کند زخم روزگاران  ...

 به مهر قلم احساس را برداشت طبیعت را پاک و زلال کشید ..

از سقف نگاه ها غبار شست تا سقف دل آیینه ی صداقت را بیابد ..

درختان را در گهواره ی خواب آرام کرد تا افکار از گذر روزها بیدار شود ..

محبتش را زخم زدند و پرده ی تردید بر افکار سرد خود افکندند  ، وجودش را فصل سرد بی

احساس خواندند ..

در این بی مهری ها باز هم عاشقانه مهر می ورزد ..

در آخرین روزهای بودن خویش دلها را به تکاپو انداخته ..

بر دل صبور زمین آرام آرام حریر سبز عشق می پوشاند.. مهربانیش را به دست شاخه ها ی تازه

بیدار شده می سپارد تا گرمای مهر خورشید را باور عشق بنشانند

نسیم را تا دامان دشت همراهی می کند تا کودک خیال سرمایش را از یاد ببرد ..

نگاه ها او را فراموش می کنند ..

مهربانیش را از یاد می برند و او آرام در دلتگی لحظه ها باچشمانی خیس، دست بهار را می گیرد

برایش از عشق زمزمه می کند ... از صدای جویبار ترنم خوش لحظه ها می سراید...

 آنقدر از مهر غزل به نگاه نسیم می سراید که لبخند بر لبان بهار می نشیند و شوق چشمانش ، دشت

را در بر می گیرد ..

آنگاه در هیاهوی تنیده در جان مردمان با خیالی آرام از شوق دشت بی صدا میرود

  با چمدانی پر از دلتنگی ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/12/20

Related image

دلتنگی یگانه فصل مشترک لحظه های بودنست با عنوان های خاص خود و به گستردگی تمام دشت

احساس ..

سرمشق های سخت .. کودک مدرسه ی احساس .. هجا میکند حروف بهار را ..

سمفونی باران .. تراژدی مبهم پنجره ی نالان.. تمنای شمعی در دل باد ..

الفبای زندگی گم شده در دریای واژه ها ...

گلبرگی کنار جاده .. مسافری راه را نشان دارد ..

واژه هایش رها .. چشمهایش خلوتگه زمین و آسمان ..

 آیینه ای شفاف انعکاس می دهد صبر صنوبرها را ..

شکوفه های احساس زمستان سرد را پوشش بهار داد ..

خورشید روزنه ی مهر می گشاید بر دانه های خفته در سیاهی شب ..

شمعدانی ها غبار اندیشه ررا به باران سحرگاهی شستند ..

گلدان سفالی عطر نم کوچه های باران خورده را در گیسوان نسیم صحرا گستراند ..

اندیشه ی گمشدگی  فرو ریخت .. قد خمیده ی زمان در انحنای خستگی ها قامت گشود ..

سطرها یکدست شد  .. واژه های دل تابیدن گرفت .. نثرها اشک روان ... دیوان دل غزلی آشنا

...باورها قصیده ی رها ... نجابت آسمان خود نمایی می کرد در دل لحظه ها ...

امواج دریا آرام .. آغوش ساحل گشود به سوی مرجان ها ... مرغکانی که غروب را رنگ چشمان

 سبز بهار می زد ...

دشت فرو افتاد .. گیسوان رها ،گره در افتی سردر گم شد .. عطر سحر محبوس شیشه ی حیرانی

... وروق خورد روزها .. سطرها به هم ریخت  .. واژه ها تنیده درحبس زمان .. انزوای سکوت

نالان شد.. . زمان خسته تر ازهمیشه در خود شکست .. سکوت سیاه شب، سپیدی واژه ها را به

تاراج برد... سد مژه ها بازهم شکست ...

دل طوفانی .. جاده ای مبهم .. مسافری گمشده در مقصد ..

سرمشق دلتنگی دارد باران در تب ثانیه های بی قرار ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/12/17


پشت پرچین زمان در میان شاپرکهای گریان گم شد شوق باران ...

لحظه های غرور می شکند آیینه ی سکوت و صدایی نیست جز بال زدن پروانه های زخمی در دل

آتشی بی قرار ..

کوچه پس کوچه های خلوت شهر، بزرگ راه های تنیده در هم گشته و باران اسید است که می بارد

بر دل مرده ی شهر ..

خورشید به نور ستاره ها غبطه ی خاموشی دارد و دریا قطره را بدرقه ی حسرت دارد ..

رسم زمانه است که باید از کنار جاده های انتظار چشم بسته گذشت و در خطوط سیاه شب بی اثر گم

شد ؟؟ ..

هنوز بر شاخه ی خیال گلبرگی از باور بر جای مانده ، باوری که زیبایی عشق ، لطافت محبت و

وشوق انگیزی مهر را فریاد می کند گرچه زمان نخواهد و روزگار باورش را به صد زخم به درد

بنشاند .. در دل سیاه شب ستاره ی دور دست امید به شبنم راز سبدی از مروارید شده تا روشنی

بخش مسافر جاده ی حیرانی باشد ..

بر باورش نیست که ... نیز از این قبیله گشته ای .. آنکه درد ل شبهای سوزان ترس، امید خیمه های

فردا بود و پروانه وار طواف می داد جانهای سوخته را  حال به انزوای زمان نشسته و در دالان

وحشت روزمرگی ها گمشده !! ...

جاده های نا آشنا را به قدمهای خسته اما صبور همراه شوق بود تا دلهره رخت بربندد و بی قراریها

را ثبات گامهای آشنا ،آرامش بخش باشد ..

حال ستاره ی امید را به کور سوی سکوت کشانده و زخم بی مهری میزند لحظه های انتظار را .. 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/12/2

 

آمده بود که برود... بر ریگزارهای سوخته ی جنون باید تمرین رهیدن می کرد ..

همسفر شد با دل آشفته ی بهار؛ در بیابانی تفتیده و خاموش ..

کهکشان دانه های مرواریدش را به دشت سیاه شب سپرده بود ..

نسیم گذر ، حبس در نفس روزگاران .. دل سوزان تیرماه ، بالهای قتاری ها را خاکستر می کرد ..

سبوی طروات به سنگ زمانه شکسته و عطری سر به مُهر سودای دلدادگی می کرد ..

ساحل تفکر دریا بود و موج های پریشان نقطه ی اندیشه ..

کوه دلدادگی ژرفای افق داشت و سطرهای بسته وسعتی بی نهایت یافته ..

باید گذر واژه ها را به دفتر دل می داد و اندیشه ی بهار را سنگی سخت بر خاطرات حک می زد ..

کوله باری سنگین ، دلی تهی و چشمانی که سروده هایش را آسمان می فهمید ..

خسته از ثبوت آنچه باید می گذشت، قطره ای شد در عمق بی کرانه ی سپیدی ها ...

دل تفتید ه ی ریگزار جنون، به اشک های پریشانی لیلای دل جان می گرفت و بهار را شرمنده ی تبسم می کرد

سکوت ..نگاه سرگردان و پریشان ماه و رشته ی گسسته ی افکار در برهوت جمع و آوای تنهایی ، در شاخه ی افسار

گسیخته ی خود خواهی ها ، غروری که له می کرد ثانیه های ناب اجابت را و لحظه های پاک رستن ..تضادی آشکار

بود در اندیشه ی نگاه طوفان صحرا ..

باید فراموش می کرد تا به یاد می آورد و باید گم می شد تا پیدا شود ..

سر بر سجده ی دل، گلدسته ی صبر آوای رهیدن بر گوش فلک نجوا گر یاس شد ..

نگاهی افراشته بر پهنه ی امید فراتر از ابرها رصد می کرد باران بهار را..

خیمه های تنیده  درهم .. دل تبدار ریگزار ..بی قراری لحظه های صبر ..

دلهای گسسته ی به هم نشسته و آیینه های که انعکاس مهر او بود در کرانه های به غم نشسته ی غروب ...

.........

خزان پاییز به انتها می برد برگ های سرگردان را و شاید زمستانی سرد محبوس کند آوای چلچله ها را ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/11/30
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/11/29


انعکاس باور یافت در صداقت آیینه ها صبر رود رها در دل خسته ی روزگاران ...

طنین مهر از زلال باور است که حقیقت عشق را تجلی می بخشد و نگاه باران را حک ترانه هایی

خیس در دل ، نقش لبخند می دهد ..

کاش شبنم فقط همنشین نگاه صبح نبود و لالای بید مجنون ، تنها ، آرامش بخش دل پر غرور جوی

 نبود ..

در نگاه جستجو گر سر گردان ، تکرار شد طنین سرو بهار و گلدسته هایی که فرو نشست به یاد آفتاب

.. خواست سکوت فریاد را بشکند و سروده های اشک را ، بیت بیت دیوان دل را ، بر خط نگاه یاس

 ها بنشاند و سایه ی افق را رنگ باوری از صداقت یافته های غزل بزند تا گلبرگهای تنیده در

 احساس پاک  بهاران را بر نگاه خسته  وساکت کبوتر دشت رهایی به ودیعتی از نبض زندگی

 بسپارد که بی نگه باران، تپشی در دل صحرای وحشی نیست

که یال های اسب  سرکش، در غباری از یأس و انتظار ، رها شدن در تند باد رهایی و گام نهادن در

 افق بی انتها را از یاد برده است ..

چون پنجره های بسته  و پرده های کشیده بر آسمان  ، دل .. نیز پرده ی غم بر آسمان وجود کشیده و

تنها گذر شاپرکی از پنجره ی انتظار ، نیم لبخندی از بودن یاس ها ، بر لبانش به ترنم اشک می

نشاند ..

تو که درهای بسته را بر پاشنه ی احساس می گشودی تا نسیم پیچده در دالان بسته ی سکوت

لحظاتی حس سبک آرامش را بر اندیشه های نشسته بر فکر ببخشد و اموخته های رهایی از غم را به

لطافت تجربه ی احساس در تار و پود خود بیابند ..

چرا پنجره ی انتظار دلی پریشان از فرا سوی افق را بسته ای و بر نشان بودن قاصدک امید در دالان

 های پیچیده ی هراس ، بست خاموشی زده ای ؟؟



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/11/23


در سکوت رسا می شود ... صدای بال پرندگان ، نغمه ی آبشار ، ترنم جویباران ، آوای سبزه ها ..

لالای بید مجنون ، تشنه ی کوه ، خسته ی دور ، در سکوت محبوس نمی شود نغمه ی قناری ..

لبخند رد اشک نمی گیرد .. چشم پناه خلوت باران نمی جوید .. سر به زیر می شود پلک های خسته ،

آرام می گیرد گنجشکک حیران در دل طوفان صحرا .. بغض نفس حبس می شود ...

ابرهای خاکستری، افق خیال را رنگ می زند ...

به دست طوفان دل ورق می خورد کتاب قطور لحظه های گذشته ، واژه ها ترسیم میشود و سطر ها

به صدا می آید.. فصل خزان خود نمایی می کند .. زمستان سرد جولان اندیشه می دهد ..

تک درخت کویر آشیانی ساخته و سایه بانی در زیر اشعه ی سوزان روزگاران ..

چهره ی سوخته ی کودک صحرا نشین ، بادیه هایی که خود نمایی می کند...

 مسافری در هوای خوش خود ، قاب دوربین می کند دخترک چوبان را ...

باد ، حیران در شاخه های خمید ه ی تک درخت می خواند قصیده ی غم را ..

دشت کویر، امید را به جوانه ی روییده در پای ستون عشق به ودیعتی از دور سپرده است ..

جاده ی انتظار در بن بست غباری از غم گم شده ..

زخم های کویر مرهمی از باران نمی جوید که دریا هم تشنه ی باران است ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/11/12


آرام جاری میشود بر نگاه رهگذری در باران ...

سکوت شب .. نگاه پر راز ماه .. التهابی در دل ستاره ها.. قاصدکی که طلوع سپیده را مشق امشب

باران دارد .. نور شمعی که سوسو می زند در دل باد .. پنجره ای گشوده میشود بر ریل انتظار  ..

گلبرگها در دل کاسه ی اشک.... مسافر راه است طوفان فردا  ..  آب و آیینه غوغا می کنند در دل

آرام صحرا .. قاب نگاه میشود لحظه های لرزان در دل سکوت آواها ...نگاه پریشان فریاد می زند

اشک بدرقه  می کند .. گویی دلرزه ای شده میان امواج پر خروش آرام ..

قدمهایی مبهم ... صدایی در اضطراب ثانیه ها .. ترانه ی گذر می سراید جوی خشکیده بر جاده ی

انتظار .... دلتنگی جامه ی بهار .. گنجشککانی سر به هوا .. خط افق ... امتداد نگاه غروب .. رنگ

سرخی که بر نگاه باران نشسته ..

گلدسته  ای که مؤذنش در غبار زمانه گمشده .. سجاده ای گشوده به وسعت دل  ... ذکر سکوت دریا

می کند ساحل بارانی را ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/11/7

 

نگاه سرخ آیینه ها در سپیده دمی گَر گرفته از تب واژه ها به اجابت باران رسید  ..

 در شبی خسته ار پویش های بی شمار ، کدامین راز دل را به نجوایی آرام لالای پلک های خسته ی

 شب نمودی ؟؟ که بغض نگاهش را صبحگاهان به نوای باران سپرد و کویر را تشنه تر از اندیشه ی آب

، تب سوخته ای در بی قراری خاموش لحظه ها کرد . ...

گفت بانگ چلچله ها سوختن آوا دارد و صدای بال پرواز ، اسارت قفس ..

دلتنگی ارمغانیست از سرای دنیا تا سجاده ی عشق بسته نشود و شمع مهرخاموش نگردد ..

بر جاده ی فراموشی که قدم بگذاری تا گم شوی در تکرار بی دریغ لحظه ها ، تنها واژه ی

فراموشیست  که فراموش می گردد در انعکاس ثانیه ها ..

بر نگاه سبز که قامت رستنش نهال گمشده را نشانی آبی امید داشت انتظار ، جاده ایست بی پایان ..

سرگردان لحظه هایی می شوی که بی نشان می گذرد شاید در تب مشغله ها ... شاید در انسداد

فراموشی ها

در انتظاری مبهم از روزها که تنها نشان بودنش هم خط ممتد بی خبری به یغما ی تحیر برده است

 قلم از دلتنگی رسم زمانه  میشکند بر تراشه هایی از زخم احساس و واژه ها در انزوای سکوت به

دار خاموشی سپرده میشود در غروب خسته ی شبی دلتنگ ...

در هیاهوهای زمانه لطافت بهار به یغمای زمستان اندیشه ها رفته ، آشنای کویر دل به غبار

فراموشی سپرده ، خط نوشته ی آدمیان پرده ی قانون فاصله در خط سکوت انداخته ..

تغییر وادی اشک و عشق به هیاهوهای زمانه ،همراهی قدمهای صبور بهار را به دل بهانه ها سپرده 

... باران آرام  نجوا میکند بر پنجره ی گشوده درسرای انتظار.... 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 65
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 227717