سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

     

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 95/7/3


امروز آغازین  روز فصل رستن دوباره ی توست ...

 شادی هایت را در صف انتظار به نوبت فردا قرار بده تا یک به یک ، امیدهایت درب ورودی دل را

با لبخند شادی باز کند

بر کلاس درس مدرسه با عشق وارد شو تا رسم زندگی فردا را با تمام وجود بیاموزی ..

ردیف اول ، وسط یا آخر ، کنار پنجره یا انتهای کلاس ، فرقی نکند ، که تنوع روزهای زندگی

فردای توست . گاه افکارت سوار بر چرخه های ملتهب زندگی تاب می دهد لحظات پر آشوبت را

و گاه آرامش روزها ، تو را بی خیال از ابتدا و انتهای ی فصلهای زیستن ،در ردیفی دلنشین از قافیه

های دل ، شوق زیستن را برایت زمزمه می کند و گاه تمام احساس ، شمعدانی های تشنه را پشت

پنجره ی انتظار به باران دلتنگی زخم زمانه می دهی ...

و شاید گاهی در سبوی چشمان بهار بشویی نم نمک اندیشه ی خیس باران را ..

از صدای زمزمه ی مهر کلاس بیاموز مهربان بودن را و از چشمان ساکت و پر صدایش، راز آیینه

را جستجو گرباش ..

ساعت به ساعت سر فصلهای یادگیری تو عوض می شود ...

در قامت سرو لحظه ها مهر وامید را به یادگار بردار ..

تکالیف سخت ریاضی را با تلفیقی نرم از نثر فارسی به تمام وجود فرا بگیر ..

محبت را پایه  وبنای بودن خود نگه دار..

 شادی هایت را در تقسیم عشق ، ضرب در مهربانی وجود ، جمع در تمام تلاشت به مساوات نگاه

آیینه  به دست منشور مهربانی بسپار تا بکاهد زخم درد را از نگاه پرتلاطم اندیشه ی خسته ی زمان...

در محبت ورزی شعاع نا محدوده دایره را به خاطر بیاور، ولی هیچگاه قلب دیگران را بر مدار

 قضاوت بر دایره ی بسته ی  ذهن ننشان ..

در خطوط زندگی ترسیم گر یک رنگی به مساوات ضلع های مربع باش ، فرمولهای زندگی را با

نسیم امیدواری در دفترچه ی تجزیه و تحلیل ذهن به سادگی بیاموز ..

 در درس ادبیات فارغ از اندیشه های کلیشه ای ،  لمس عشق در خزان پاییز را به ترسیم واژه های

ناب زمزمه کن ..

شاعر لحظه ها باش و بازتاب نور رنگین کمان در ترنم باران به لبخند مهر خورشید را نقاش یادها

 باش ..

بگذار صفای وجودت را آیینه به  رخ باران بکشد و اشک شوق ،چشمان نافذ کلاس را در پشت میز

 خاطره ها پر کند ..

بر خطوط نگاهش ترسیم گر وجود عشق باش تا زمزمه های نخستین امسالش را به شوق وجود بی

آلایش تو ، آغاز کند ..

در کلاس درس امروز همرا ه با شیطنت های وجودت رسم زندگی فردا را عاشقانه بیاموز ..

صداقت را در هیاهوی زمانه گم نکن ، امید را از خاطر مبر،  مهربانی را به فراموشی لحظه ها

نسپار و خاطره های شاد امروز را برای فرداهای دلتنگی به خاطر بسپار ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/6/30


در ازدحامی سخت آرام بود برق نگاهش ..

ضریح چشمانش آیینه ها را می شست و دل را شیدای لحظه ها می کرد ..

زمزمه ها ، دست نیاز گشوده همه ی وجود قنوت دعا می گشت ..

چشم ، نگاه غبار آلود آسمان را در تلاقی صوت اذان و گلدسته های مهر به بارانی آرام ، بدرقه ی

هزار نیاز می کرد ..

در اوج خواستن و تمنا  ، دل ، واژه هایش را گم می کرد و اندیشه سر درگم لب فرو می بست

قایق شکسته ی وجود ، صدای شکستنش در موج های سخت بودن را به زمزمه ی نگاه در همهمه

های بی صدای می داد ...

بوی عشق ، فریاد غربت . زمزمه های شکسته ، شاید نفیر نی  بریده از نیستان دلدادگی بود تا زجر

 لحظه ها در بی شرمی  خفاشان را از سوز نگاه زائران بنوازد  ...

دست تبرک بر آستان بی ریایش ، آرامش غربت لحظه ها بود بر طوفان نگاه ..

اما دل ِگمشده ی آیین معرفت،  سردر گم فهم بود از درد و رنج لحظه ها ..

نگار عشق در نگارستان دلدادگی سوختن گلستان زندگیش را به جان خرید تا عطر نجابت آلاله ها 

فضای زمان را تا ابد تسخیر خود کند و ندای حق ِ مؤذن از گلدسته های معرفت،  دلدادگان را به

مسیر عشق واقعی رهنون سازد ..

دست بر ضریح دستان جدا گذاشتن و آیه های دل را به اشک چشمان سپردن ، در هم می شکست غم

دنیا را زمزمه ی غمگین نخلهای سر به زیر که قامت شکسته ی سرو آسمان بوند در زیر نیزه های

چشمان خونین نفاق ...

نگاه آسمان خونبار لحظه هایی بود که زنده در ثانیه ها فریاد می کرد ..

در زمزمه های بی امان در و دیوار از سوختن پرنده های عشق در اسارت نگاه خفاشان خفته در

سیاهی جهالت ، چه آرام اوج می گرفت نشان سرخ عاشقی بر گنبدی از عشق ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 95/6/7


سخت بود و سرد ، سکوت و فراموشی ..

گم شده در دشت هستی و به عزای خاموشی نشسته در مرگ آلاله های وحشی ..

باران دعا که می بارید زمزمه ای بر لبانش نمی نشست جز نگاه خیس و طوفانی ..

وقتی در نگاه اندیشه ، آبی آسمان را در قامت سرو رها دید در کنار برکه ی خاموش دل و افکار

منجمد قلمش ، گرمای محبت و زمزمه های دل را در بغض خاطره ها به جاده ی ترسیم کشید ...

و جان بهار را به سخاوت احساس پویا بخشید تا از رهگذر زمزمه ها در پای درس رستن ، سبز

بودن را به طلوع صبح ببخشد و نگاه ماه را در پس ابرهای دلتنگی ، دلفریب حریر نشین قلم زند ..

زخم انتظار جانکاه هست و ویرانگر ...

هر صبح در هیاهوی دشت شلوغ شهر، نشان بودن را به صد شوق به انتظار بنشینی ! تا قاصدکی از

مهر یا ترحم نشان بی نشان از عمق واژه های خفته در خاموشی برایت بیاورد که دست احساسش بر

قلم است تا بنگارد گلبرگ دل خویش را بر جوی زخمی لحظه ها و بگشاید پنجره ی زخم خورده ی

احساس را تا دلتنگ لحظه ها نبض زمان را از یاد نبرد و امید را در دنج ثانیه ها  در طنین خسته اما

امید بخش قلمی به زخم نشسته  بیابد  ...

وقتی پاییز سرنوشت فصل ِ رستن باشد ، پژمرده می شود برگ های سبز بودن در خزان انتظار ..

قلم در پشت پنجره های بسته در خاک شمعدانی های خسته به هزار واژه تراشه ی اشک می شود

سکوت دنج ِلحظه ها ، نوشتن را می رباید و قطره های یأس و دلهره ، انتظار وخاموشی،  صفحه ی

گشوده ی دل را غرق در دلتنگی به دست فریاد سکوت می سپارد ...

باید فریاد زد تاوان ... کشته شدن در لحظه ها نیست  ...

تاوان ... انتظار کشنده ی سکوت نیست ..

تکرار می شود مرگ خاموشی در جاده ی خزان انتظار

در فریادهای خاموش دفن می شود شوق بهار ...

 بغض انتظار راه نفس کشیدن واژه ها را سد می کند و قلم احساس را در تب ثانیه ها می سوزاند ....

... بمیرد قلم احساسش در خزان انتظار، که تکرار مرگ ، زجر لحظه های بودن است ...  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 95/6/2


گاهی می یابی گمشده ات را در سکوت بیابان در هیاهوی خالی شهر ... زلالتر از باران دلنوازتر از نسیم در کوهساران ..

رنگ می گیرد بی رنگی هایت ، پر نور می شود سکوت شبهایت و غزل می شود زمزمه های خاموشت ..

سجاده ای به وسعت وجود بر کرانه های دلدادگی گشوده می شود و واژه های ناب صدف عشق را همنشین می گردد ..

در تسبیح لحظه ها هزار ذکر می گردی و در عمق وجود باور مهرش را سجده ی شکر داری

آنوقت است که لحظه هایت قنوت یاد می گردد و دست نیاز گشوده به بی نیاز داری

به تلاوت صبح آیه های دعا را آیینه ی چشمها داری و

 در بانگ گلدسته ها رهایی کبوتر خیال را تا ژرفای اندیشه ی به باوری از پرواز سبز می خواهی

شکسته در خود ، ترمیم نبض بودنش را به مرهمی از فراموشی زخمهایش می خواهی

 زخم دلتنگی بر یاد ، آسودگی یادش از زمانه را طلب داری

شبنم عشق بر گلهای سجاده طراوت لحظه هایش را خواهانی ..

پیچک های دعا را رونده به سوی آسمان اجابت و یاس ها را آرامش بخش جنون دل می خواهی ..

در یافتن خود،  گم می شوی در اندیشه ی مهر او ، سرای رفتن را پای بسته به زنجیر بودن نمی خواهی ..

یافته ات  را در صندوقچه ی امانی دل ، به حافظ لحظه ها می سپاری..

 آرام وبی صدا در دلتنگی لحظه ها در عمق  فاصله ها  ، در تحیر روزها و در امتداد خط ممتد شب ،

 زمزمه ی لحظه هایت ، قنوت نگاهت ، بارانیست که دشت وجود را غرق دلتنگی دارد ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 95/6/1


شبدرهای باران خورده .. گلی در بوته ی خار آرمیده .. کاکتوسی به زخم نشسته ..

سُرب قضاوت ، داغ می زند پیکر خسته ی تالاب زمان را ..

پروانه در پیله .. شمع به اشکِ دلی سوخته .. نسیم ، دست گذر می کشد گند مزار صبح را ..

ماه در دل آسمان ِ رنگ باخته ، می بافد گیسوان پریشان دختر آفتاب را . ..

شبنم ِچشم ستاره ها روز را به چالش می کشد و

زمزمه میکند راز دل رهگذر را برکه ی گم شده در دل صحرا ..

طوفان احساس است که ردیف ردیف دلهره را نقش می زند و

زمانه می تراشد پیکره ی نشسته بر ساحل انتظار را ..

دستانی پرامید، شنهای نرم آرزو را حصار باور زده و

بر گذر روزها قلعه ای زیبا از خاطره ی فردا می سازد ..

طوفان زمان دریا را به ستوه آورده .. موج های سرگردان به دنبال ماهی قرمز پریشان ..

از قلعه ی آرزوها می ماند اشکی از باد و باران ...

کلاف سر درگم اندیشه ، دریای آبیش ،غروب را همنشین لحظه ها دارد ..

مرغکان دریا ندای واهمه دارند .. پرستو با خود می برد راز چشمان اشکبار غروب را

باران ، اشکهای دریا را در قعر وجود ساحل به پریشانی لحظه های سکوت وا می گذارد ..

مسافری خسته ، رحل اقامت می افکند

دست بر شن های نرم ساحل ، صدای خروش امواج و صدف های نشسته بر کناره ی دریا ..

شاعر می شود از رؤیا .. حکم می دهد بر دل دریا ..به سکوت می کشاند حجمه ی دلتنگی باد را..

دریا را مغرور مجنون می خواند و ساحل را سنگی  سخت ..

قضاوت می کند بر مدار سکوت ... رد می کند دل زخمی موج و

می خواند قصیده ی سوخته ی ساحل و موج ...

و باز هم نسیم می گذرد ، پر صدای ِ خاموش ،

می نویسد بر لب دریا رازی که ماند در فریاد موج و زمزمه ی سکوت ساحل ...

 تنها قصیده خوان تلخ نوشته هایش صدف هایی ست که

آوای دریا را در دل صحرا ، به گوش مرغکان مهاجر زمزمه ی غم دارد ... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 95/5/29


ترنم باران است که بر دشت سکوت شب آوای تفکر رفتن می نوازد...

بیندیش که مقصد در ثانیه هایی به انتها می رسد و قاصدک به مقصد ..

دفتر زندگی آخرین برگش را صبورانه به انتظار می نشنید تا دست خط پایانی با طلوعی که دیگر غروب را بدرقه ی دلتنگی

 نخواهد کرد یا با شبی که به استقبال سپیده ی صبح نخواهد رفت

 یا در کنار ثانیه هایی که دقیقه را ترسیم دل پر آشوب ی لحظه ای نخواهند نمود ..

شاید در این آخرین نفس های بودن به عمق وجود زندگی خواهیم کرد ..

گیسوان مهر خورشید زیباترین هدیه خواهد بود و آسمان آبی تر از همیشه تجلی خواهد نمود .. 

صدای کبوتر قشنگ ترین ترانه ی زندگی می گردد و به شوق پرواز قناری را رهای اقسانه ها خواهیم نمود

سخاوت فراموش شده را در دستان خود می یابیم و

صداقت گمشده را در نداهای آخرین، پیدای لحظه های بی قرار،  نقش بر یادها می زنیم

ثانیه ها را به سالهای از دست داده قدرخواهیم دانست ،  به یاد شکستن ها اشک ندامت ریخته و زخم روزهای نبودنمان را

واسطه ی بخشش دل شکسته های زخم دیده می خواهیم ..

مهربانی را به یاد آورده در ثانیه ها به سال زندگیمی کنیم....

خواب را رد بودن زده عاشقانه ها را به خاطر آورده ، در نگاه هر گلبرگی از کلمات ، شوق زندگی را می یابیم و ...

ولی نمید انم درآخرین لحظه های بودن دلتنگی را چگونه همراهی خواهیم بود ..؟

به اشک شسته در باران .. به انتظار جاده های بی پایان ... به جای خالی نوشته شده در سر نوشت ... بر احساس هایی که در

جوی گذر عمر ، دل به بید مجنون سپرده و در انعکاس زخم دل فرهاد ، سرگشته ی  لیلی گشت و در بی قراری های مجنون در

دل تبدار زمین به سکوت زبان و آوای چشمها در خاموشی شب ، فاصله ها را فریاد بی صدا کرد ، چگونه بر ثانیه های پایانی

گذر خواهیم داد ؟؟ شاید  دلتنگی چشمهای سبز خسته اش را ... گلبرگهای احساس زخم خورده اش ...

و واژه های محجوب از بیان مهرش را در آخرین لحظه ها باز هم در بغض دلتنگی ها و در حصر سخت فاصله ها ،  در آخرین

نفس ها به قطره های پر صدای خاموش ، بر گوشه ی چشم نقش احساس زنم

 و دست غریبه ی زمان در سردی جسمی بی جان در بر هم نهادن چشمهای منتظر خسته ، پاک از گونه های بی روح نماید ...

تاوان سنگینی دارد .... و سر در گم است واژه هایی که باید به هزارخط مبهم واژه ی روشن بهار بنویسد ....  



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 95/5/21


اولین نگاه ، ترنم باران بود بر ابرهای خاکستری روزهای دلتنگی ....

در مه روزگار، در دشت پر غوغای سکوت ،

سیب نگاه از درخت جاذبه ی دعا بر آسمان بارانی چشمهای صحرا افتاد ...

زمانیست که فهم آفتاب معلق مانده در جاذبه ی عشق و دافعه ی  افکار ...

آرام آرام سُر می خورد دانه های ریز باران..

چتر پلکها بسته می شود و قلب در ابهامی سخت می نوازد سمفونی غمگین طوفان صحرا ...

دریای افکار طوفانی ، ساحل نگاه خیس از باران فصل های بی قراری ..

صدفهای واژه ها ، احساس را قاب نگاه رهگذران کرده ، بر شمع دل پروانه ، گوهر عشق را

جستجوی پیکره ی خسته ی آدمیان دارد ..

جاده ی انتظار در دل قاصدک ها ، مسافر گم شده ی خوش را جستجوی لحظه ها دارد ..

چشم خورشید شعاع آفتابگردان را طواف عشق دارد ..

آسمان ، رنگ آبی مهرش را به دل کودک خاموش زمستان به بهای نیلوفرهای امید داده است ..

قفس اندیشه در دل ِافکار خسته، مرغ ذهن را بال بسته می خواهد ...

ابرها بارانی ، آسمان دلتنگ .. سوت ممتد قطار، ایستگاه آخر را فریاد کوپه نشینان خواب آلود دارد

 .. ریلهای موازی، خطوط دفتر زندگی را مشق جدایی دارد ..

تخته ی ثبت لحظه ها ، کلاس درس احساس ... ساعت دلتنگی ...

قامتی ایستاده بر پای زندگی ، احساس دل را باید رسم بر تخته ی بودن کند

که خط نخورد و به دست معلم روگار توبیخ به چرایی لحظه ها نشود ..

باز هم سوت قطار.. جنگل مه گرفته ی افکار ، دشت سر در گم دل  ...دو خط موازی ...

سپیدی نگاهش نقش می بندد بر انتظار ثانیه ها ...

باید بیاموزد سروده ی دو خط موازی .. شکسته می شود غرور قلبش ...دست ها لرزان..

چشمها بر خطوط احساس می کشند پرده ی اشک ..

باران نگاه .... منشور چشمها ... بر هم می زند موازنه ی خطوط موازی را ...   



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 95/5/10


با واژه ها عهد دل شد که دیگر حصار سکوت را نشکند

و فریاد را واژه های سر گردان مبهم ننماید . .

در پریشانی لحظه ها ، آوای دلتنگی در نگاه آشنای طلوع عهد را شکست

و قلم را ردیف نثر سکوت کرد تا بنگارد اشک باران را بر سطرهای بی پایان ..........

 در سکوت ممتد روزها که دل  ، پریشان ِ نگاره های خاموش است ، قلم سکوت ِدنجی

زخمی از انزوای ثانیه ها لحظه ای رخ به نثری از درد گشوده می نماید با واژه هایی

 سنگین که شبنم صبحگاهی را  به دل پرخروش رود ِسرگردان می ریزد ..

" من عزادار بودن خویشم  ، گلایه دارد از زنبق های آشفته

از قاصدک های به گل نشسته از رنگین کمان های تک رنگ و

از طلوع سرد بودن بر رخساره ی تب دار زمین..

به چه اندیشه تابوت را نقش خیال زدی ؟ !

و از حسرت تعبیر خواب به واژگونی خیال می نویسی ..

مگر زندگی سرای خود نوشت است ؟ و مگر بودن خود خواهی رفتن است ؟

مگر اندیشه ی تو در حصار من مغرور شکل گرفته ؟؟ که حصار را شکسته ی خود می

خواهی و به اندیشه ی درد ، قلم رفتن بر دفتر ذهن می سرایی !!

مگر حکمت سروِ ایستاده در ترنم باران چشمهایی خسته ، تماشای زمستان سخت اندیشه

است ؟

سروده ی تک درخت کویر سوختن در دل تبدار زمین نیست !

اندیشه ی گنجشککان آواره را که سایه های سرو را پناه خنک ِآتفشان لحظه ها دارند

کدام نسیم به رفتنی دلشکسته ، جواب خواهد داد ؟؟

 یاس های روییده در کنار تنه ی خسته ی تک درخت ، به سکوت غم ،  داس حرس زدن

چرا ؟ 

خطایی بر واژه های دل نیست که از سروده ی غم ترانه ی درد بسراید ، که اگر دوست

داشتن بر دیوارهای قانون محصور است ، چرا نویسنده ی قانون محبت حصاری به دور وسعت

مهرش نکشید ؟ و چتر محبتش را بر دل کافر هم گشود ؟؟

 اگر عشق به پاکی و نجابت در حصار زنجیر های آشقته است چرا خالق عشق زنجیر

 را گشودن آموخت ؟

گاه در خود خواهی خود می نویسیم ؛ از رفتن به سرای عشق که بارگشتش به ثانیه های

دل شکسته را نمیخواهیم و گاه از سردی نگاه خاموشی می نویسیم که تابوت لحظه

هایمان را حمل بر شانه های فرتوتش ، روزگاران را ترسیم لحظه های خسته می کنیم و

می نویسیم در سطری از هزاره ی زمان ، که زخم درد می ریزد بر دل پر آشوب ...زمان ..

و نسیم رهگذر می داند که نثرهای غمش باز به سکوت اندیشه ی زمان خواهد رفت و به

نجوای ِدرد ، غروب را بی صدای آوای کبوتری درافق ،  چشمان بارانی را بدرقه ی

خاموش خواهد کرد و

 قلمی که باز شمعدانی های احساس را تشنه بر لب دریای سکوت خواهد برد و

 قلم دلش را به نجواهای بی صدا در سکوت سرد لحظه ها خواهد سپرد .... 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 95/5/6

 

شاید سکوت مرهمی باشد بر تمام زخمها ، دلتنگی ها و خستگی ها ..

شاید او که دفترچه ی بودنمان را به دست دنیا سپرد تا قلب با احساس تمام بر آن بنگارد نگاره هایش

وحک کند خنده  ها و اشک هایش و روزگار ورق هایش را به بایگانی یاد بسپارد

 در سرنوشت حبابها تبخیر ، بر دل نیلوفر مرداب تسبیح ، بر سرابها تردید

 به اشک شمع ، بال سوخته ، بر نگاه باران، اشک آشفته و بر نثر دل سکوت خاموشی برگزید تا

روان پریشان ، آشفته تر از این در دنیای پر هیاهوی فراموشی ، روزها به انتظار،عمر نبازد ..

سکوت مأمن دل است  ..

آنگاه که خسته از زخمها ، دل به سرودن می سپارد و

ماه ترانه ی شیدایی ستاره ها را به اشک شهاب ها می شنود

وبرکه همراز دل ِپر آشوب ماه می گردد ..

خورشید در کمینگاه  ابرهای خاکستری ، به راز چشمان بارانی آسمان پی می برد

و گیسوان پریشان در دست باد،  ذهن آشفته را رسوای لحظه ها می سازد

رود گذر ، آوای بید مجنون را به دشت لیلی دهر می رساند و

پنجره ی بسته ، راز دل گشوده و به امید قاصدکی از مهر، روزها ، افق را تماشای سکوت دارد و

آنگاه که  عشق دفتر سرودن می گشاید و محبت  بال پرواز گرفته  ، دل از آسمان آبی می رباید

ترنم وجود رنگ بودن گرفته و واژه ها قصیده ی دل را به نثرِ لحظه ها ردیف می کنند و

آنگاه که دوست داشتن را فراتر از عشق یافته و محبت را اسیر خوش لحظه ها می کنی

در برابر چشمان مبهوت روزگار، صفحه ی بودن تمام دلخوشی هایت را می رباید

 سلامت بر نگاه باران بی جواب  ، نگاهت پریشان و

واژه های جان گرفته از ... طرد خاموشی می شوند ..

پریشان تر از قبل بر می گردی به روزهای خاموشی به سکوت ممتد صفحه ی بودن

بر خطوطی که هیچ گاه ترسیم نشد و بر نقش هایی که رنگ نگرفت

 به اوایی که هیچ کبوتری نسرود و به نمازی که هیچ مؤذنی تکبیرش  را بانگ نکرد

 به دلتنگی هایی که فقط در چشمها سروده شد و به  تلخ لبخند هایی که مترجمی نیافت ..

سخت وسرد بود سکوت ، اما شکستن نبود،

 دیواره ی امید شکسته درلحظه ها به انتظار بی پایان نبود ..

پنجره ی دل که گشوده شود ، چه از عشق بسرایی یا از نفرت آیینه ی وجودت در غبار .. .. محو

در دلتنگی ها میشود ....

باید باز گشت به مرهم زخمها وخاموش نگه داشت فریاد سکوتها ..

سکوت کن در دل پر آشوب روزگار تا طرد نشوی از لحظه های قرار ...

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 52
بازدید دیروز: 130
کل بازدیدها: 210724