سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

 

                                                                                                                                                                                 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 98/10/23


تکرار تلخ از غریبانه ترین لحظه ها ..

خفاشان شب در تاریکی مرگباری، غنچه های امید را در بوستان عشق به خنجری از کینه پرپر کردند و

رازی سرخ گون بر قلب سپیده دم به تیغ دشمنی حک بر تاریخ نمودند ..

 در بی قراری سحری آشفته، طلوع خورشید، غروب نگاهی را فریاد زد که

صلابت و عشق را یادگاری دور از صحرایی خونین داشت..

ابرهای دلتنگی آسمان قلب را پوشاندند..

چشم ها در دریای دلتنگی بهت را باور ناباورانه آموختند..

 تکرار سخت لحظه ها ماند در ثانیه های تبدار ...

دلتنگی رخ کشید بر عالم و آدم ...

واژه ها به انزوای سکوت رفتند

نیافتند هموزنی از بهت و دلتنگی تا ترسیم کنند زخم وجودشان را بر سپیدی خاموشی از صفحه ی عشق...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: پنج شنبه 98/9/21

 

قدمهایش بلند است و دستانش ستاره های آسمان را می چیند...

مضطرب که میشود موهایش در شیطنت باد دشت افکار را به تحسین وا می دارد ...

چشمانی که دریا را وامدار است،  نه به رنگ که به وسعت ترنم های بی قرارش ...

 باران که می بارد بوی نم خاطرات.. صدای ناودان ... سکوت شب و ضربه های احساس به پنجره ی گشود بر نگاه آفتاب ...

رنگین کمانی از باران تیله های آفتابی... به رقص می آورد حریری آویخته بر فراسوی ابرها ...

پاییز شاعرانه هایش را به دست رهگذران جاده ی عمر می سپارد و

خود نشسته بر نیمکت چوبی تفکر نجوا می کند زمزمه هایی مبهم..

صدای خش خش برگ هایی که قدمهای رهگذران را بر جان زمین می نشاند بر هم می ریزد افکار نگاهش را ...

و باز قدمهای بلند عمر است که انتهای جاده ی بودن را نشانه ی نگاه خود دارد ..

غروب آرام زمزمه های دلتنگیش را به دل آسمان می سپارد شاید رنگ ببازد در دل سیاه شب ...

پایانی ندارد ترنم های .........                                                                                                                                      



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 98/9/1


به سپیده دم چشمان سحر، تا انتهای ظلمت افکار تهی اندیشه رفت ... نه غواص ماهر است و نه باغبان زمستان دیده .. از

گذرگاه اندیشه قابی به نمای دل  .. با تجارت آواها بیگانه است ،دل در مسیر زرورق بازار نسپرده ..

در هیاهو ها، سکوت را می جوید و در فریاد آرامشی از جنس طوفان می خواهد ..

 در دل جنگلهای انبوه از هیچ و پوچ ، دلی پر از تهی کویر را قاب نگاه باران دارد ...

 بر فراز بالهای گسترده ی عقاب  بر آسمان نیلگون، پرستوی بهار را نقش بر آسمان می بیند ...

و از دل رنگهای به فخر نشسته ی رنگین کمان ، تک  رنگ آبی را نقش بر فیروزه ی یادها، ودیعتی از یاسی سپید دارد ..

 به قافیه ی دشت ها در ردیفی از غزلهای ناب، پیرو شهد عشق، ترانه ی غرور نسروده .. در حراج کده ی دنیا سروده ی

 چشمها در باور نجابت در قلب تنیده ی کویر را ، به حراج فراموشی نسپرده ...

به محکی از .... ... خط آزمون زد گزینه های باورش را .... مشابهی نبود، نمونه ای از توهم رؤیا نیافت، احتمالی از ادغام

مبهم و روشن هم نبود،  تنها گزینه،  یافته ی دل بود بر واژه ای از صداقت ...

 گزینه ای که معلم سخت گیر روزگار هم نتوانست حصر قرمز بر آن بکشد، یا در هیاهوی افکار به هیچ تبدیل شود ..

در واژه هایی غریب از روزمرگی ها و آشنا با چشمان سحر ماند ماندگاریش و جای گرفت در امن ترین نقطه ی دنیا به دور از

نقطه ی پر چرخش پرگار روزگار ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 98/8/17
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 98/6/27


 

دلتنگی های باد را نشنیده گرفتی! دلتنگی های پاییز را هم نشمرده بگیر!

نفس جوی در زلال آیینه ی خاطره ها جا مانده اما به طبیعت خود می رود ...

 نسیم، گندمزار پریشان خود را از دست داده دشت دلش خالی از پروانه های بهاری گشته ...

خوشه های طلایی به باور خود رسیدند و دل  به داس سرنوشت دادند تا شاید لقمه ای از مهر شوند بر دل گرسنه ای به عشق...

دشت تفکر تهی شده، تهی از تمام ساده گی های کودکانه ...

بادبادک هایی که به نخی از باور یک رؤیا گروه خورده بودند حال

 سرگردان هایی هستند که در دل یک آسمان تحیر چرخ حیرت می خورند..

با دلی پر آشوب به استقبال پاییز می رود دیگر از نسیم آرام خبری نیست انگار آمده بود که طوفانی شود ...

زخم های سخت بر پیکر نیمه جانی زخمی..

طوفانی که ابرها را به آشوب چشم ها می شکند .. قطره های دلتنگی را بر شیشه ی خاطرات به قهر می کوبد...

به چترهای گشوده بر فراموشی سخت می بارد ....

و خود دلتنگتر از آنچه بر رخشان دلتنگی کشید در دل پنهان شب به غرش رعدی نهیب می شکند...

و در نگاه صبح رهگذر کوچه های پاییز، در دل بارانی لحظه ها عاشقانه های خود می سراید!!

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 98/5/21
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: شنبه 98/5/12

 

 

صدای برخورد باران با زلال دیر آشنایش ....

فریاد آبشار بر صخره های نشسته به انتظار ...

نجوای دلکش نسیم در دل شالیزارهای رهیده از خود...

آوای بی قرار دریای پر راز، بر دل غروب نشسته بر ساحل ...

صدای زار قناری خسته در قفس بر میله های تنیده بر هم ...

و چشم های پر ... کبوتر افتاده در دام ...

زبان دل در خواندن نغمه های جان ...

قیچی تردید می زنیم ... بالهای اندیشه را به جبر زمان کوتاه می کنیم ...

بر چشمان ... افکار جاری روزگار می نهیم ...

قلم بر بی قراری واژه ها می شکند ... خطی از سکوت ممتد ...

نیاز به خواندن دارد... تپش های بی قراری قناری در حبس سرنوشت و چشمان پر راز کبوتر در قفس آهنین..

نغمه ی دل است ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: جمعه 98/4/28
نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 98/4/10
   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 91
بازدید دیروز: 163
کل بازدیدها: 340259