سفارش تبلیغ
صبا

دلتنگ...

برای دلم وبه خاطر دل تنگی هایم می نویسم...

نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یادداشت ثابت - سه شنبه 91/11/18

 

                                                                                                                                                                                 

 

 

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: سه شنبه 96/11/24


تفکر  فردا را به رخسار نگین های شب ، سپیدی های خاموشی گذر دارد ..

و قابی که در هیاهوی سکوت می شکند افکار اندیشه ی دور دست را ...

ابریشم هایی ماندگار به ردیف فکر گرفته اند ثانیه های تکرار فردا را  و

لبهایی که سکوت  را آذین خاموشی بسته اند تا فاش نشود راز به دل نشسته در

 حریر بی تاب پنجره های گشوده بر نگاه جویبار منتظر دشت جنون را ...

فریاد  خاموش گذر عمر می سراید حدیث یافتن تلآلؤی باران در تنیده های ممنوعه ی کویر خسته را  ...

ستاره های شب راز دیرینه دارند از خلوت نگاه باران ...

و غروب در دلتنگی گل های نیلوفری ، حزن نگاهش را در گلخندهایی تلخ  ، مخفی می دارد از نگاه سرگردان لحظه ها ...

تا شب آرامش بخش رؤیای خاموش طوفان دریا باشد ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/11/16


هرگز دلت را به صداقت باران بهار نسپار ...

 در واژه هایت یافته های لحظات ناب را در سنگلاخ آشوب ها به تصویر  نکش ..

 تلآلؤ مهر را از نگاه صداقت بگیر .. بر واژه ها به قلمرو سکوت فهم حاکم خاموشی باش ...

زمانه نمی تابد بهار را و زمستان ِ هیاهوهای خاموش ،نمی خواهد آوای پرستوی مهاجر را ...

بر باور قلب خود بنشان که روییده بر نگاه باران ،ردایی همرنگ خاموشی شب دارد ...

سروده های باران را در دل خاموشی افکار خسته ی وهم،

ترانه ی نفس تبداری بدان که گمشده ی سرابی از اندوه گشته ....

 به کودک روزها بیاموز که  ..... در خاموشی واژه ها رسم  یاس هایست که در دهر ستوده ی نجابت گشته اند ..

که چشم بستن بر  انتظار ِمنتظری بر جاده ی پریشانی ،رسم زمانه ایست که  نیلوفرها را غرق در خود به کوی فراموشی

کشانده است که  از یاد برده اند صبوری گام های اندیشه در همراهی ازدحام هراس را ...

بر شبنم نگاهت ،حک ِقلب کن که زمانه تغییر می دهد نجابت یاس های روییده در زلال باران را ...

بر مِهر آفتاب، حریر نگاه باران را بگستران تا پرستوی مهاجر، رنگین کمان .... را  تلآلؤ نور بیابد و

منشور صداقت باران را در دل آسمان آبی به محو روزها بنشیند ...

باران از چشمان صبور آسمان بر دل تنگ زمین می بارد و ترنم گل واژه هایش در دل خاکی خسته مدفون می شود ...

مِهر آرام، مُهر طوفان خاموشی می خورد و در دلِ زلال آیینه ها منعکس می شود نغمه ی سرد روزگاران ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/11/11


 

اندیشه ی احساس فرو می افتد در دشت فراموشی ...

 سنگلاخ هایی که ستون ... را به دست تراش سرد گذر می دهند  ..

قصه ی دهر قصه ی خاموشی پروانه هاست و بی وفایی اندیشه ها ...

انگار زمان نیز سکوت روزها می طلبد و خروش دریا را در دل رودی نشسته بر نگاه مسافری خاموش می جوید ..

از نگاه برف قصه ی اندیشیدن آغاز می شود ..

عصایی گام های سست رهگذر عمر را می شمارد و

رد پای کودکی بازیگوش دل سپید زمین را به وجد می اورد...

 چتری که گشوده می شود بر روی لبخند باران !

فراموش میشود چهره ی خاکستری آسمان و قندیلی که شبنم صبر گل واژه های خاموش را می رباید ...

تفسیر می شود اندیشه ی رهگدر فردا ...

نگاه سپید دشت رنگ افکار تنیده در وهم می گیرد ..  

تقدیر ،تعبیر لحظه ها  می گرددد و مُهر سر نوشت می خورد گل واژه ها....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/10/11

وقتی ترنم بهار اشک سوزان آفتاب شد و از دل تب دار صحرا چکید

 پروانه ها شمع بی قراری افروختند و در دل آتش ...سوختند ..

دشت تجلی گر یاس های سر به مُهر شد و آسمان راز دار انعکاس نگاه آیینه ها ...

و پشت دیوارهای تنیده در دالان های انبوه ،ردیف ها ، حصارگشته و نظم ها به ستوه آمدند

... و نگاه مهربانی که بر فراز تمام اندیشه ها قدرت نمایی کرد و نجواهای خاموش

سنگریزه ها را اجابتی سخت بخشید ...

شمعدانی های احساس در دل کویری خفته در قعر خاموشی ها ، گل لبخند بر لبان ماهی

چشمه ی سفالی نشاندند ... و شبنم نگاه ستاره ها را در دل برکه ی اندیشه، گوهری به

ودیعت لحظه ها سپردند ...

در تب روزها ،پرده ی سکوت ،واژه ها ی حیران را خاموشی چشم های گذر می دهد تا

اندیشه ی مِهر صندوق راز بیابد ...

و پروانه ای حبس در شیشه ی زمان ،در دست کودک بازیگوش لحظه ها، شمع سوخته را خاکستر می شود ...



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/9/27


 

برگ ریزان پاییز اندوه نهفته ی باران است ...

موسم بادهای کویر ...پنجره های گشوده بر روی چارچوبی نالان و تند بادی که چنگ می

زند بر شمعدانی های بی قرار ..

دم نفس در بازدمی سرد حک می کند مه  گرفته ای سخت بر شیشه ی روبه روی آیینه

 نشسته ... و سیب هایی که در پای درخت اندیشه در جویبار نگاهی نمناک راهی دشت

جنون می شوند ..

 فصل سرد سکوت در راه است .. فصل خاموشی چلچله ها ، فصل انزوای پرستوها ...

 فصل رویش بلورهای یخ از دل آیینه ها و قندیل نگاهی که خطوط دل را بی هم زدن پلکی

خسته ،به دل رازها می سپارد ..

در دل زمستان سرد ،واژه ها سر به مهر می شوند و بر دل خاموش زمین خفته پناهی راز

گونه می برند ...

بعد از این باران می بارد بدون اینکه پنجره ای گشوده شود و نگاهی لطافت مهرش را به

یاس ها بدهد ... آوای باران ترنم دلتنگی خواهد بود که بی صدا در هیاهوی خقته ی شب در

  دل خاکی تشنه جای می گیرد ..

غروب رنگ بلورهای یخ گرفته و در امتداد افقی به حزن نشسته سایه ی خاموشی می زند

پلک های نگران باران را ... خط چشم انتظار محو می شود .. پلک ها بسته می گردد و

سکوت تلخ شب حاکم بر قلم واژه ها می شود ...

و نگاهی که دلتنگ نوشتن در نگاه گرم خورشید می شود .....

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/9/20


 

گاه در لفافه ی ذهن ، گاه در حریری از ابهام ، گاه در ردیف های دلتنگی و گاه در سطر هایی از

آشفتگی، حک می شوند واژه ها بر لحظه های گذر ..

دفتر ذهن انباشته از نثرهای سردرگم در کوچه پس کوچه های خزان در دل بهار ، در نگاه شاد آیینه و در خطوط ِ بی پروای آسمانی دور،

حک می کند نجابتی از اندیشه ی سرو را در گذرگاه پرهیاهوی زمان ..

باید شاعر شوی تا حصار تنیده بر واژه هایت برگ ابهام  بریزد و دریاچه ی پریشان نیلوفرهای مرداب را بسراید ..

 نثرهای دوست داشتن ،حصر زمان می خورد و بند های دل شاعر، تمام بندهای حصارین را می گشاید ،

قفس نثر در دل نظم  ، بی میله تنیده می شود و واژه های عشق تا انتهای آسمان معنا ،بال بیان می گشاید ...

در نثر ، دوستت دارم هزار پرده ی ابهام می جوید تا رنگ حجب بیان بیابد ..

در بیت های شاعر واژه ی دوستت دارم زلال جاری روی است که بی مهابا آیینه ی نگاه را می شکافد و بر قلب دشت جنون می نشیند ..

باید شاعر شوی تا پیله های تنیده  بر واژه های دلت پروانه ی بیانی شود که خورشید عشق را سلامی بی پرده کند ...

نثرهایی که در حصار دل به بایگانی لحظه ها سپرده می شود

آنگاه  که سرنوشت دفتر وجود را ببندد و مهر پایان بر نگاه خورشید بزند، احساس واژه ها در آغوش خاکی سرد در سکوتی ابد خواهد خفت ..

و شاعر ِبی پروا ،فارغ از مرگ احساسش در دل خفته ی خاک ،

دلتنگی از نگاه پریشان غروب یا مسافری جامانده در حیرانی ای سوت و کور ، میخواند ترانه ی شاعری خفته در دل خاک ، بر گذر از سنگی صبور ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: دوشنبه 96/9/13


 

وقتی دلتنگ باشی رخ آسمان هم تداعی بارانیست بدون نگاه خورشید و

 رنگین کمانی که در دل شب منشور برکه ای دور می گردد ..

برگ ریزان خزان عاشقانه هایش را به دل باد سرگردان می سپارد و

شاعری که در لابه لای اشک های شور و ترانه های دلدادگیش

در برگ برگ خزان عمر لحظه هایش جان می دهد و

 پنجره ای گشوده بر روی باوری فراتر از واقعیت نگاه و شمعدانی هایی که انتظار را مرور می کنند..

 یگانه فصل مشترک زیستن ،دلتنگی باران است در نگاه خورشید ..

 سطرهایی که بر دیوان دل حک می شود و

گلبرگهایی که غلتان بر روی چمنی تبدار در آغوش مهر ِ صبور ِ دستی لرزان آرام می گیرد ..

تنیده های زمان ترانه های باران را از یاد برده اند و

شومینه ای نشسته در سرمای لحظه ها می سراید نگاه گرم کبوتر صحرا را ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: یکشنبه 96/9/5


 

و امروز نگاه پریشان باد است که رقص اندیشه را در کنار سکوت واژه ها به تماشایی راز گونه نشسته است ...

تنهای شهر می نوازد نت دل را بر سر دروازه های خاموشی ..

خزان در دل خود ،برگ ریزانی دارد به وسعت غروب روزهای فراموشی ..

رنگ های دلفریب خاکستری ِنگاهش را نمی رباید ..

دفتر زندگی ورق می خورد و سطرهایی جلوه ی اندیشه دارند ...

 واژه ها گنگ می شوند و حک نگاه رخساری تازه می باید ..

 کنار گل واژه هایش که بنشینی عشق است که می سراید و دلتنگی که غروب دل می نوازد  ..

چرخه ی زندگی گیتار به دست نوازنده ای عاشق می جوید که در لابه لای خطوط  دلتنگی لبخند اشک را ببیند و

 در رنگ خزان ، نگاه دل را بیابد و در دالان تنیده در  وهم و خاموشی گذر ، آوای امید بنوازد ..

 او که کنار جاده ی دنج بودن ایستاده و با خط چشمانش می نوازد نت خاموش دل را ، رهگذران جویای نثر نمی خواهد

 که فریبنده ی نگاه رهگذر آوای دلی است که به .... نشسته ..

کویر تب دار خاموش است ...

 



نویسنده: مسافر زمان
تاریخ: چهارشنبه 96/9/1


 

جاری در لحظه ها که می شوی در بی قراری نگاه های باران آرام می شود و

 در دل شبِ خفته به سپیدی صبح ،طوفان خاموش ...

واژه ای همردیف بیانش نیست ..

 نثرهایی گسسته چونان تسبیح مردمک چشمهایش می سرایند خط به خط دلتنگی را ...

بند بند غزل ِبودن در دست خزان دلتنگی سر درگم  نسیمی دور دست خود را به گذر تند لحظه ها می سپارد ..

 باران هم تسلای مردمکان به غم نشسته ی غروب تبدار نیست ..

قاصدک بهار بالهایش در چشمان کبوتر صحرا به غمی محصور در دیوان عمر نشسته ..

کتاب زندگی در دست ثانیه های بی قرار ورق عبور می خورد و

 مرور خاطره های بارانی آیینه ها را غبار روبی می کند ..

 صدای نسیم، رهگذر دشت فراموشی را می خواند و

 صدای خش خش برگهای خزان زده  بر زیر پای رهگذران ِبی پروا،

 قصیده ی جنون را بر دل شاعر می نشاند ...

 



   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
برچسب ها
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

بازدید امروز: 58
بازدید دیروز: 135
کل بازدیدها: 257983